تبليغاتX
کاسپیکا - اندیشه های بی گدُار"ژان لوک گدُار"

از"ژان لوک گدار"بسیار شنیده ام، بسیارخوانده ام وبسیاردیده ام،امّا هیچ زمانی آن نوع ارادّتی که دوستان سینمایی نسبت به این انسان ِاشباع شده ازشعورونبوّغ داشته، دارند وهمواره هم ابرازمی کنند، درمن ایجاد نمی شده است! درحالیکه هراثریا مطلبی که تاکنون ازاودیده ام وخوانده ام همواره موجب شگفتی وشعف من بوده وهست. این حدّ ِشعف وشگفتی زمانی ازدایره غبطه به دوستان هنرهفتم فراتررفته وبه مرزحسد وغبن رسیده که آخرین مصاحبه این گوهرتفّکرِهنرهفتم را با روح ذاتی خود اوخوانده ام! نمیدانم آیا به صواب است که با پیمانه لفظ پارسی،ساقی ِ جُرعه ایی ازاین می ناب به کامِ دوستان ِ"بهنام"م باشم یا نه؟! پناه برخدا! مرا که سالهاست توان ِتک وتنها نوشی ام نیست! پس بقول"شیون فومنی" فقید، جرینگ، جرینگ، سلامتی شما :

هرمشکل "راز"ی را بی ارزش میکند و"راز"هم به نوبه خود با پاسخ یافتن بی ارزش می شود...

درتماس با آدمها تمام طراوت اعصابم را ازدست دادم...

بیشتررویا بافم وتنها، زیادی تنها...گرچه تنهایی انزوانیست،همیشه دوتن دریک نفریم! دیگران هم درماحضوردارند.وقتی تنهایی به انزوا بدل می شود تحملش سخت است... آنگاه ست که درحاشیه یا درصحنه ماندن رخ مینماید،خطرنه خروج ازصحنه که بیرون افتادن ازآن است،خطراین است که انتخابمان بین خودکشی وفقرِمفرّط باشد!

کتابها چیزهایی را به من میگفتند که زنده ها نمی گفتند...آگاهی اخلاقی را مدّیون ادبیاتم، ادبیات گفتاری است دربرابر گفتارقدرت، دولت وحکومت، نه گفتاراحزاب که گفتارتک تک آدم هاست...

          

 

+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 و ساعت 21:21 |