تبليغاتX
کاسپیکا

نادرابراهیمی والباقی قضایا...!

نویسنده عزیز،یادت هست آیا،آشنایی باآثار

نادرابراهیمی"فقید"(که ابرام بینظیرش درادبیات،ابهامات بیشماری نیز برای هم مسلکان کم سلوکش برانگیخته بود)ارث ثمین شمابه من واکثر اصحاب همعصر آن زمان یک جریده نیم بند بوده وهست؟! نه یادت نیست یقینا...! واین مهم نیست اصلا...! به خودت زحمت نده، تو فراموشکاردوست داشتنی ایی هستی !چه رسد به اینکه بسیاری ازچیزهایی که به تک تک مان بخشیدی پس دادنی نیستندحتی اگرمابدهکاران خوش حسابی بودیم که نبودیم ونیستیم؟!آخرچگونه میتوانستیم:(سخاوت اندیشه،خوب دیدن،راحت بخشیدن وفراموش کردن، در حصارداشتن حسدورشک وحتی وام دادن ایده ایی نکویی را به"دیگرهمکاری" برای "نوشتن ستونی وزین" به بهانه اینکه ایده خوب نباید بسوزد)عودت دهیم؟!

باز بیراهه رفته ام دوست دیرینه وفهیم من،غرض القاء نگرانی ودلشوره لامذهبی است که ازگمانه فاصله "قربت تا غربت شما"نشات گرفته وامانمان رابریده است اما نمی خواهم ازنوع ادبیات نوشته این دوست حقیرت باشد که سزاوارش نیستی به اهوراسوگند،پس از همون کمک میگیرم که مطلع مطلب است اینجا،یعنی اولین جمله اولین داستان کوتاه نادرابراهیمی شریف، "دشنام"،  که اینگونه شروع شده است: 

"سنجاب راازجنگل بزرگ راندند،چراکه اودشنام داده بود!"

الان یقین داریم که میزان دلشورهایمان را به عینه محک کرده ایی....! زیرامیدانیم که میدانی همه دگماتیسم هاجهان،هرنقدی رادشنام تلقی میکنند و چه بهانه ایی بهتر از این برای راندن از مام میهن؟! وحالا که چنین است که هست، چه توانیم کرد جزاینکه از کاشف شریف واکسن غم "اکبر اکسیر" مدد طلبیم شاید کاری برای ویروسی بنماید که اینجا منتشر ساخته اند تا ما،مینا،باران رضا،محسن زرین،پویان و...رابه بیماری"غم غربت وآرزوی قربت" شمازمین گیر

کنند....و....بسیارچیزهایی که نمی توانم نوشته کنم اینجا...!اما میدانی که برای مصون ماندن تان از حوادث مصدوره از دست حارسان، اسپندوآویشن برآتش نهاده ایم ودرفرازش میکنیم با ترنم همیشه باصلابت "وان یکاد" کلام الله مجید،شب وروز. تنها کاری که فعلا از دستمان ساخته است...میبینی چگونه وهنوز شرمسار مهربانی های توایم؟!!

+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 و ساعت 11:31 |

صبح امروز یا به زبان اباء و اجدادی مان"کله سحر" از میدان انقلاب سوار اتوبوس غیرانتفاعی نوین وشرکت واحد دیرین شدم تا مثل همیشه ایستگاه بعد از خیابان ولیعصر پیاده شوم برای حضور سبز برسر شغل پر مشغله ام...!!! اتوبوس خرامان ، خرامان ایستگاه میدان فلسطین را درنوردیده وبه تقاطع خیابان "ولیعصر،طالقانی" که رسید چراغ سبز طاقت نیاورد و جایش را به رنگ قرمز داد با عرض شرمندگی به یاد عصرهای این خیابان معظم! نظری به چپ خیابان انداختم... جل الخالق میدانید چه دیدم؟! نه ! نمی توانید حدس هم بزنید حتی اگر یکصد گزینه به رسم تشریح و راهنمایی خدمت مبارک تان عرض نمایم...! این را جدی می گو یم، شاید باور نفرمایید من یک ساعت تمام بعد از روئت آن، دنبال هجی وهضم اش بودم...درست بر بلندای اولین تیرک چراغ روشنایی این تقاطع بیلبوردی بلندتر ازخود تیرک آویزان کرده بودند بدین مضمون: " ورود به محدوده طرح امنیت اجتماعی" منگ و ملنگ! لحظه ی درنگ کردم وبه فلسفه استقرار این بیلبورد اندیشه نمودم... آیا بخاطر پانزدهم شعبان و میلاد رستگارمردی که آن خیابان متبرک به نامش بود و از قضافردای آن روز نیز سالروز ولادتش، چنین تصمیم و کنش ولایی و طلایی از متمولین و والیان شهر مصدور شده بود یا اینکه امر بر این نخبگان مذهب شیعی مشتبه گشته که جز این بوم که منتسب به آن همام است، بقیه بر ، بوم و بام این شهرتب زده" تهران" مدینه فاضله و آرمانشهر ی گشته است برای الگوبرداری مدون های اسلامی و غیره از آن....باز جل الخالق....شما چگونه می اندیشید؟!

چهاردهم شعبان یکهزاروچهارصدوسی

+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در شنبه هفدهم مرداد 1388 و ساعت 17:59 |