تبليغاتX
کاسپیکا

آیا میتوان باور کرد که به قد وقواره ی چلچله ایی باشی و برای چهل روز ماندن درمام مادری ات، چهل هزارکیلومتررا بچمی به امید دیداربهاردیارودهستان ودوستان ویاران خویش، اما آنچه نصیبت آید چهل خروارتهُمت و بُهتان وافترا باشد آنهم ازطرف اخلاقگرایانی که این تحفه خوی خویش را نیزبه طرُفه ایی چون چله نشینی چهارده معصوم منتسب بدانند؟! گرچه محال می آید ولی باورکنید که من شاهد کوچ پرستویی نحیف تن ونزارروح! درشب روزی که صفت مقدس چهاررا یدک داشت بودم که این چهل خروارهدیه!!را نه به کینه بل به چهل هزاردل سودایی بدل کرد وبا خود بُرد به دیارغریبی که فقط "مه" درآن "بومی"یست چنانکه غربت درمسیح...! چه توانستم کرد به بدرقه این مغرورمهربان؟! رسم این بودوشاید باشد که سرشکی بیافشانی به پای هرعزیزسفرکرده، اما کدام جرات؟! زیرا چشمش میخواند -آری اوهمیشه وهمچنان باچشمش میخواند: 

من راغرورم به جلوم می برد/ این غرورمقدس ودوست داشتنی/ پس! دست پاچه نمی شوم تا بترسم ازشما / من دست برنمیدارم قبل ازدیوانگی،ازخودم وازشما / من خسته ام، خسته ازشما / وهیچ بعید نیست فردا /  قبل ازغروب آفتاب / بشکنند قلم وقدمم را به فرمان شما.../

 

+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 15:49 |