مدتیّ است که چیزی ننوشته ام یعنی نتوانسته ام تا بنویسم فاز نگارش من پریده است گویی، بی آنکه بدانم چرا؟ بقول امروزی ها ازمُد نوشتن خارج شده ام و دربه در دنبال دیدنم، دیدن ِهرچه وهرکه! بنابراین به جبران این عطش، بسیار وبیشمار فیلم دیده ام از"فون تریه گرفته تا فرانسوا تروفو"، از"رقصنده در تاریکی تا بوسه های پنهانی"واز"داگویل تا استر کان" وای که گاهی دیدن چقدر لذت بخش تر ازنوشتن است!
مدّت زمانی هست که ننوشتم زیرا درجاده نوشتن بود که خوابم برد وبیدار نشدم الاّ به شنیدن ناگهانی صُورالسولفژ زنی که نمی شناختمش حتیّ! عجبا که تازه دانسته ام که"خوب شنیدن نیز بهتربُوّد ازبیهوده نبشتن!" با نت های سیمین آن سمین ساق مست کردم وجستم نام وجایش را چون رسن بریدگان رهیده ازکویرعربده ها، اراجیف ها وجفنگیات جلفِ انکرالاصواتان شیفته سلام وصلوات...! صد سعی وسیر کردنم فدای آن مشکین گیسوی مشرق زمین"عزیزا مصطفی اف" بانوی بادکوبه ایی بادا که چون نفحاتش برروح وراح هررهگذری بگذرد گویی باد ی است برّین که میوزد تا بنوازد!
دیرزمانی است که ننوشتم چون شرمم می آمد ازآنگونه نوشتنی که من می نویسم وقتی نتوانستم نفس ازخواندن "با آخرین نفس"های"لویس بونوئل"اسپانیایی بردارم از زیادی عزت نفس وبسیاری صداقت نهفته در هرحرف کلماتش وهر کلمه ی جملات کتاب خاطراتش...!
کی وچگونه توانم نوشت ؟! خدا میداند! من میخواهم که تاحدّ مرگ ببینم که کم دیده ام ! بخوانم که هیچ نخوانده ام! وبشنوم زیرا نشنیده ام جزبدان نمط شنیدن که میبرد رونق مسلمانی و احساس انسانی....!خداحافظ خط وربط ورمزو وب و وبستان نشینان نازنین ونازکترازگل وریحان بستانهاااااااااااااااا!
