تبليغاتX
کاسپیکا

همراه صرف صبحانهِ صبح سه شنبه،مطالعه روزنامه اعتماد چسبيد. جداي ازاينكه چه تصوّري نسبت به كليّات اين جريده دارم، صحفه آخرش را خيلي مي پسندم زيرا صفحه دلنشيني يست و بدين خاطر به ياد ندارم كه هيچوقت مطالعه آن را از صفحه نخستش شروع كرده باشم، حتيّ اگرتيتريك آن طغيان كرده باشد. البّته اين ذائقه بعد از خودكشي روزنامه "شرق" و شهادت "همميهن" بر سليقه ام استيلا يافته است.درد دلهاي دُردمانند خانم طائرپور،فيلم نامه نويس وتهيه كننده سينما را درمورد برخوردهاي اخير دولتي هابا سينماگران مستقل كشوروهمچنين نقد ايشان ازمشاوران سينمايي رئيس جمهوري بخاطر اشتهاي وافري كه نسبت به ساخت مستند سينمايي رئيس جمهورشان توسط"اليوراستون"- كارگردان آمريكايي – خواندم، فوق العاده منطقي وآموزنده بود. اين بي اعتمادي به سينماگران متبّحرايراني تحت عنوان تقسيم بندي محرمان و نامحرمان يا خودي، بيخودي و نخودي چگونه وازكجا نشأت گرفته است؟! سينماگراني كه دررزومهءهركدامشان ساخت فيلم هاي تاريخي ومذهبي شايانْ، قابل توّجه وبا ارزشي وجود دارد. اگراين دوستان معبود خود را محمودترازاولياء وبزرگاني چون ابن سينا،  بهزاد، مسافرري و...الّخ ميدانند! اين حساب جداگانه ايي است و اساساً ديگرجايي براي نقد وگِله من وما وامثالهم باقي نميماند! با اين وجود تنها سوألي كه ميتوان از اين مشاوران سينمايي پرسيد اين است كه چرا خود اين دوستان كه زماني بعنوان سينماگران نخبه ومنتقد، هميشه ازمسؤلان سينمايي وقت گِله مند بودند واصرارداشته اند كه ناديده گرفته ميشوند، اقدام به انجام اين وظيفه خطيرومليّ!! نميكنند تا برگ زرّين ديگري به تاريخ اين مرزوبوم بيافزايند تاازاين طريق نام خودشان را نيز جاودانه سازند؟! جاودانگي كه چيزبدي نيست! هست؟!

+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 و ساعت 19:27 |

وقتي به صحفات ِ پاياني كتاب"خداحافظ گاري كوپر"رومن گاري نازنين رسيدم، تمايل نداشتم باوركنم كه كتاب به برگهاي انتهايي خويش نزديك شده است، تعّلل ميكردم در خواندنش! چون ميدانستم پس از آن تا به كتاب ديگري عادت كنم، ملالّم خواهد شد ويقين داشتم كه مزّيتِ مزّه خوانش آن، چندين كتاب بعدي را نيزتحت شعاع قرارمي دهد! چه بايد مي كردم ؟! به هرحال كتاب تمام مي شد،كه شد.امّا من به تدّبيري مي خواستم كه اين لذت را جاودانه سازم، بنابراين با اتمّام آخرين برگ آن، برگ اوّلش را گشودم تا جملات و پاراگراف هاي فوق العاده ناب را دوباره بخوانم وخواندم امّا مطالعه چند باره مطالبهاي"هاي لايت"شده نيز ارضايم نمي كردند به همين سبب،تصّميم حاصل شد آنها را بر وب هم بنويسم با دو منظور: اوّل اينكه، طعّم ادبي و دوست داشتني آنها را تنهايي نچشيده باشم كه كمال بي ادبي وخودخواهي است و من ازآن متنّفرم . دوّم نيز، دسترسي به مزّه ومفهوم آنها هروقتّ كه دلْ هوايي متن هاي ناب وزلاّل چون آب ميشوند به نيّتِ اطفاء عطش ِروح من ِدرويش! و اين چه خوب و يا چه بد،عادت ديرينه ي من است نسبت به كتابهايي كه دوست شان دارم ونمي توانم فراموششان كنم،به ديگرمعني نبايد فراموش شوند.اگر"ژان كريستفِ" رولان روحاني رابطورمتواليّ يكبارخوانده باشم، يقنّناً بيست با يا شايد بيشترهم، فيش برداري هاي چند صفحه ايي ماخوذ از آن را خوانده ام و هربارنيزدرك تازه ايي ازآنها نصيب برده ام، همينطوراز"آتش بدون دود" ابراهيمي عزيزو"خانواده دكترتيبو"ي دوگاردانشورو....الّخ هم. اين عمل باعث ميشود تا ماهي يكبار اينگونه كتابها را نوازش كرده و خاك ِسروتن شان را بروبم وبه مترّجمان توانمندشان از دور دُرودي بفرستم تا دوباره لُژنشين كتابخانه محقّرم باشند واقرّارميكنم كه"خداحافظ گاري كوپر"نيز ازآن دسته كتابهايي است كه لژُنشين هركتابخانه ايي باشد ومشمول نوازش و چندين باره خواني.اگربه اين ضرب المثل قديمي كه :"مشت نمونه خرواراست"اعتقاد داريد به نمونه هاي نابي كه ازاين كتاب نوشته ام التفات بفرماييد:

آلدوميگفت: سوسياليسم واقعي وقتي است كه انزال به انسان دست مي دهد، قبل وبعدازآن زياد جالب نيست،بلبشو،تاريكي وبي نظمي است .ص/31

يكي ازمسخره ترين فرمولهاي روانشناسي جديد اين است كه مي گويند: علتّ ميخواري معتادان اينست كه نمي توانند خودراباواقعيات وفقّ دهند و كسي نيست به اينها بگويد كسي كه بتواند خود راباواقعيّتها وفقّ دهد، يك بيدرد الدنگ بيش نيست .ص/97

هارابوا سفيرسابق سويس درمسكو...!اين نتيجه سي سال خدّمت سياسي است،بعضي وقتّ ها،معمولاً اواسط شب، شماره تلفن خودش را مي گيرد تا مطمئن شود كه واقعاً وجود دارد  و درحال دروغ گفتن به خودش نيست.آدم بسيار بي خيالي است به طوروحشتناكي از آينه پرهيزمي كند،چون به عقيده او آينه دليل هيچ چيز نيست، مطلقاً هيچ چيز آنچه در آينه ديده مي شود فقط اوهام نوري است،گول هاي بصري،همين ...ص/102

به قول ويكتورهوگو:"پدرم،همان پهلواني كه لبخندش بس پرمهر است"از او،جز همين لبخند باقي نمانده است،ديگر،پشت اين لبخند،انساني نيست...ص/109

سكوت دو نفري،آدم ها را فورا" بهم نزديك مي كند... ص110               

اين نجابت ومناعتي را كه شايد بطور خالص غريزي ،كور و ناخودآگاه بود - مثل غريزه بقاي شرافتي كه در كثافت فرو رفته است-چهره دروني مردها بسيار به ندرت به صورت ظاهرشان شباهت دارد.ص/124

افسوس ،خوشبختي از آن شيريني هايست كه بايد بلافاصله و گرمْ گرمْ خورده شود،نمي توان آن را با خود به منزل برد،همينكه كسي بخواهد آن را به هرقيمت شده حفظ كند،به يك جهنم مبدّل خواهد شد،نمونه اش آمريكا،آنجا پراست از خوشبختي آنقدرپراست كه دارد مي تركد،براي همين است كه دارد منفجر مي شود .ص/ 125                                                                                                                                         

كلمه هاخيلي مسخره اندهميشه آدم را گير مي اندارند،آدم خودش دارد حرف مي زند،اما حرفها مال يك نفر ديگر است"ميداني،حتي يك نظريه هست كه مي گويد ما نمي توانيم ادعا كنيم كه افكار خودمان را فكرمي كنيم،ظاهراً ما فكر نمي كنيم فكرمي شويم"...ص/172                                                                  

به قول زيس بزرگ"هيچ وقت ديوانه وار عاشق زني نشويد،مگر وقتي زن و بچه داشتيد،اين كمكتان خواهد كرد كه زن و بچه ها را راحتتررها كنيد." ص/ 173      

زيبائي چهره اش(لني) ازآن نوع بود كه ميل به حمايت يعني تمّلك را درانسان بيدارميكرد. ص/209                                  

ساعتهاي بي اهميتي كه به دنبال آن گذشت در خاطرش چنان نقش بست كه گوئي مُهر ابديّت خورده بود... ص/ 209

جس ناگهان كشف كرد كه چرا كنيه،هميشه جاذبه اي چنين بزرگ روي مردها اعما ل كرده است: كنيه به انسان جرات مي دهد،نيروي فوق العاده مي بخشد،انگار آدم را برپشت خود سوار مي كند،اگر كنيه را از انسان بگيريد واقعا ًبه مردانگي احتياج خواهد داشت ...ص/ 215

سكوت،ايمان واقعي و مصونّيت مطلق و قديمي ترين روياي آدميزاد است... ص/255

دربيست سالگي انسان حقايقي مي بيند ومتوجه نيست كه آنچه ديده است حقيقت نيست و

فقط زيبائي است ...ص/ 257

 

از دروغ غافل نباشيد جز دروغ هيچ چيز حقيقت ندارد...ص/262               

+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در جمعه بیست و سوم آذر 1386 و ساعت 19:5 |