حتما ًميدانيد كه در چالش چندين و چند ساله اتهامي زيستن، پوستي پرپيمانه - شما بخوانيد خر گونه-، تني پيل گونه وصبري به قامت ِصبر حضرت ايوب مي خواهد. گرچه بنده فاقد اين صفات هستم امّا بناچار روزگاران آزگاري را به تحميلْ، در چنين فضاي برزخي و نفس گير زيسته ام. اتهّامي كه منشاء آن مهربانترين و حتّي موّثق ترين انسان ِمتن زندگي ام بود، كسي كه طّي آن دوره بلند دوستي، شايد ثانيه ايي نيز درحاشيه وجودم وجود نداشته وهميشه دربطن و متن ِتن ِ من ريشه داشته است! همو اتهّامم بسته بود كه"بوسْ بوسه اي"ام (يعني بوسيدن كسي يا كساني كه دوست شان دارم به افراط ، بي موقع، بيجا و بي ملاحظه !) و اين ازنظرش، براي يك مرد شايسته نبود و نيست. تكّرار اين اتهّام، واصراربه صحّت ادّله آن،چنانم كرده بود كه بيمارشوم وگوشه گير! اكنون كه به آن مي انديشم، يقينا ًمي توانم بگويم كه چه فضاي برزّخي وتلخي بود كه برايم ساخته بود! زيرا تصّوري اينگونه وادارم ميكرد كه باوركنم "گناه"كارم! وهمين گناه باوري بود كه مرا تا مرّزسقوط كشانده واعتماد به نفس ام را دچارخدشه كرده بود. خدشه يي كه جبران ناپذيرمينمود براي هميشه! اكنون چه توانم گفت جزاينكه : سپاسگزارخداي وسماجت ِخويش باشم و مديون سخت جاني خود براي مقاومت ومقابله با اين اتهّام به ظاهر تبريه پذير كه تنم را تبه، روحم را تسخير و اراده ام را به تسليم واداشته بود؟! والبته كه ستايش مي برم خداي را كه استمداد نمود تا صابر باشم، مقاومت كنم و تسليم نشوم. چرا بايد درمقابل چنين اجحافي وقضاوتي كه از اساس بي اساس بود صحنه را خالي ميكردم؟! مگربوسيدنْ، كنشي غيرمتعارف ونابهنجار درحوزه خصوصي يا حتيّ عمومي بوده وهست، تا عمل من نيز به تبعيت ازآن غير مجاز و مُضحك جلوه نمايد؟! يا مگربوسه، كالاست كه من نيز تاجر ِ قاچاق اين جنس باشم تا اين مُجعزه مبهوت كننده تاريخ بشريت را بر تبق دوره گردي خويش نهاده باشم آن هم به نسيه يا ارزان فروشي وحراج نمايي؟! مگر من هركه و هرچيز وهركس را مي بوسيده ام تا در مقابل اين اتهّام كوتاه بيايم و ازپس همين عقب نشيني،اتهّامم را به جُرم و خودم را به مجرم مبدّل نمايم؟! چرا باید محّق باشد که چنین بیرحمانه قضاوتم کند؟!
شگفتا و دریغا ...! که چرا به ذهنش خطور نکرده که این کنش،متعالی ترین عمل یا کرداری بوده وهست که می تواند ارتباطات هر انسانی را از حیطه جسارت، نجاست و کثافت بّری سازد؟!
چه دلتنگی ها، چه شرمساری ها وچه دست و پازدن ها، در این چند سال، نصیب برده ام تا ادّله یی بجویم برای تبّری جستن از دست این حلقه کلّه شّق و خرده گیر ژورنالیست جماعت!
اکنون سرخوشم نه سرشکسته! دلخوشم نه دل آزرده! خوشبختم نه بخت برگشته ! که دل تنگی ها وشرمساری ها و چاره جویی هایم به دل جویی تبدیل شدند تا به عبث نروم، عاصی نباشم و عجول مثل همیشه تا قید هرچه وهرکه را بزنم وخراب تر کنم احوال خراباتی ام را.
سپاس خدای را که همو،همه اسباب تشوش اندیشه ام را در خدمت فراخی اش نهاد، تا بتوانم با حوصله تام، حول ِاین اتهّام و وجه الاتهام بیاندیشم و با تدبیری پرطراوت، همه این کج اندیشی ها را به هماندیشی و شفاف اندیشی مبّدل نمایم وخستگی تن و روح خود را بشویم تا بتوانم با سر زندگی وپویایی، دفاعیه "درستایش بوسه" را برای دفاع از-بوسه-این انسانی ترین عمل انسان و به انسانی ترین روش ممکن مدّون نمایم .
امّا دریغ از من! اگر مساعدت اندیشه ناب و خرد پاک دوستِ درویش وشریف خود، جناب فردین نظری را نادیده بگیرم.
پروردگارا ! ستایش سزای توست که چنین آدمیزاده ایی را در مسیرم قرار داده ایی، دوست متینی که برایم چون آب زلالی است برای شستن غبار غم وشبهات تن وهمچنین تعمید اندیشه ام برای احیاء و اعتبار بخشی چندین وجند باره آن!
انسانی که علاوه براعتلای تفکر، دلتنگی هایم را به دل و تن خوشی و مستی هایم را به سرمستی ارتقاء داده و می دهد. دمش گرم ، سرش خوش و قدح اش پر می بادا.
واینک در" ستایش بوسه" :
نمی شود، نمی توان و نباید که همه را بوسید. آدم دلش را به دریا نمی زند تا هرکسی را ببوسد و هر کسی نمی تواند حس بوسیدن را به تو بدهد. این لیاقت و افتخار نصیب هرکسی نمی شود و تنها خاص برگزیده های حسی و ذهنی وعینی و روحی عاشق است.
بوسه فرآیند رو به تکّامل روان آدم در لحظات خلسه و رهایش و آرامش است. بوسه حاصل فرآیند مقدّس بازگشت آدم به معصومیت کودکی ست وتمنّا وطلب آدم از سهم دوست داشتن و دوست داشته شدن.
من گفته ام که بوسه معجزه انسان بود وخودم بارها با این معجزه زیسته ام وشفاف و و پیدا ورها شده ام و وقتی به خلوتم بازگشته ام نه احساس گناه کرده ام ونه پشیمانی که بالعکس، بوسه ها به من تقّدس و غرور داده اند و اعتماد به نفس و اعتماد متقابل. بوسه رهایش است ونه مُسکن. درمان است و نه گناه و هدّیه خداوند است به آدم.
بوسه را نمی توان نوشت و توضیح داد و نمی توان تعریف کرد و شناخت ویا آن را به شخص ثالث نشان داد وفهماند. نمی شود بوسه را منتقل کرد. بوسه فرآیندی کاملاً غریزی و مجعزه ایی عملگرایانه و منفرد و مستقل وبداهه وصریح ومقدّس وجسورانه و انفجاری و معناگرایانه و کاملا ً کیفی است وبرای به دست آوردن آن تنها باید به تجربه آن پرداخت.
چراکه اگر بوسه یعنی اجرای آن و تجربه ی آن فقط به شکل ذهنی باشد که فقط درتخیّل خلاصه شود، چیزی درحدّ استمناء است وبه مراتب پست تر و حقیرانه تر،چون بوسه چیزی ورای غریزه و تجربه جنسی است. بوسه محصول روانی وآرمانی وآنی یک شرایط خارق العاده فرار است که آدم را به مرز جنونی مابعدالطبیعی می کشاند.
بوسه تنش است و ضد تنش و واکنش آنی وجسورانه آدم نسبت به یک نوع خاص ازجنون ومابه ازای آن لذتّ مقدّس است و خود بوسه. بوسه چارچوب های اجتماعی و خانوادگی وطبقاتی و جنسی و شغلی وجغرافیایی وچه وچه را بر نمی تابد وهمه را یکسره پس میزند. بوسه صعود بر بی نهایت ها و"فراروی" و "برون رفت" ازنباید هاست وخلق ناممکن یک لذتّ بی نظیر!
بوسه پرکشیدن وپروازاست وعریان کردن جسم وروح وخالی کردن و دورشدن ازنوع کثیف وحریص ازشهوت.
بوسه بازگشت به خدای گونه گی ست و یک نوع شکستن بت های حقیرآدم درعرصه تعریف و تحریف از خویش. من تا یادم میآید وتا به ماندگاری خودم وسهم خودم از دیگران رجوع می کنم آنچه مرا وصل می کند به بودن وماندن، پژواک، هاله و انعکاس بوسه هایی ست که عاشقانه تن به آنها داده ام و تجربه کرده ام وهرچه فروپاشی،چالش،بریده گی و پرتاب است که ازدست داده ام برآیند بوسه هایی که ازهمه ی ما گریخته اند و ما آنها را ابلهانه از دست داده ایم وما بخاطراین ابله بودن، عشق، کودکی و معصومیت مان را ازکف داده ایم.ما با ازدست دادن بوسه های دوران زندگی مان، معصومیت مان را در خودمان کشته ایم. من همیشه با این اندوه زیسته ام که چرا کسانی را که دوست داشته ام ببوسم ، نبوسیده ام ؟! وچرا کسانی را که دوست دارم ببوسم را نمی بوسم ؟!
بی شک بوسه معجزه انسان بود وهدیه خداوند به آدم، آدمی...
