تبليغاتX
کاسپیکا

 

درصفحه آخرروزنامه وزين اعتماد مورخه سيزدهم آبانماه مطّلبي درسوگ آقاي"فوادنور" تهيه كننده سينمايي وازفعّالان كانون سينماداران كه در همين ايّام دارفاني راوداع كرده و به جهان نوراني-انشاالله تعالي-بال گشوده اند،نوشته شده است كه بسيار جالب است. هدف از بينظير خواندن اين متن خداي ناكرده نشانه جسارتم نيست،زيرا بنده اساساَجرأت جسارت به زندگان را ندارم چه رسد به ازدست رفته گان-كه صواب نيست قضاوت شوند وقتي دستشان ازوراءوماوراءكوتاه است-عتابي داشته باشم.

 

نفس ِاين نوشتار،نقدآن نوشته نيست،نقدنويسنده اش هم نيست،نقد يك دردبي درماني است كه قرني است يقه قوم ما راگرفته،امانش را بريده و روز به روز نيز حلقه اش را تنگ تركرده است! اين متن با تيتر:"ناگهان چقدرديرميشود"،شروع شده و تتمّه اش هم مزّين به اين واژگانند:

 

"شعاع دردمراضرب درعذّاب كنيد

 مگرمساحت رنج مراحساب كنيد

 

 محيط تنگ دلم راشكسته رسم كنيد 

 خطوط منحني خنده راخراب كنيد"

 

چنانكه ميدانيداينگونه محصول حاصل تراوشاتِ بي بديل انديشه"امين پور"است وازهمزماني سفربه ملكوت اش با"فواد"هم حتّماَ مطلّعيد...!

 

جالب است نه؟!

مرگ را ميگويم!

مرده پرستي راميگويم!

سينه چاكي و سينه چاكان مراسم تدّفين وترّحيم وتسليّت راعرض ميكنم!

 

من كه تا قبل ازروئت اين نوشته،حتّي نام اين عزيزازدست رفته رانشنيده بودم! تازه خّيرِسرم، روزنامه نويس هم هستم! وجالبتراينكه عزيزموردبحث –قيصر بي قصر-راهم ازروي يك خبراتفّاقي شناخته ام!اززمان صدّارت عطامهاجراني،كه برمسند وزارت فرهنگ بودوتفقّدي كه وزارت فرهنگ ووزيروقت و فهيم اش،براي پيگيري درمان واعزام اش

انجام داده بودند.ازآن زمان تاكنون،هيچ نشنيدم ازاو!هيچ نخواندم ازحالش، كارش،غمي كه بارش بودو حتّي آثارش!!

 

درحالیکه هركه وهركس را دیدم ومی ديدم دررسانه ملّي!چه با آرم فرزانه! يا يارپيمانه! دريغ ازخبري كه ازدرد يا چگونگي درمانش شنيده باشي!درشگفتم ازاين دروطن خويش غريب! كه باهمه دردي كه داشته، اتهام دردوزخم ِدولتي بودن اش راچگونه تحمل ميكرده است؟!ماتّم از دوستان نهادنشين ِنهادينه پسند اش كه از مغضوب ماندنش حتّي غيضّي دردل نداشته اندو پاداشي هم ازاين بي غضّبي شان،نصيب داشته اند شايد!چگونه طي يك پروسه-فرورفتن وبرنيامدن- كه به ثانيه ايي هم نميرسد اين چنين مهربان وعزيزش داشته اند وتوانسته انددرعرض ترحيم سه روزه اي،اين ميزان اوراق مهجور ِشاعررنجوري راورق بزنند! چگونه ازدهم آبانماه تا سیزدهم، این همه شعر، از او و دیوانش، بر صفحه سیاست، دیانت و فرهنگ دویده است! که بیست سالی نتوانسته بود بدود...؟!

 

يادآن حادثه دور باد!خاطره اش نيز بی خطر بادوبی تکرار!حادثه پنجم دیماه 1382-زلزله بم–را میگویم حادثه ای که علاوه بر جان ِشهري ، جان بسطامی را که جانانی برای مدینه مطلوب موسیقی آینده کشور بوده، ستانده است.

 

سوگ قیصر،سوز مرگ بسطامی را به دلم نشانده است دوباره! همانی که ازتهران و طاهران اش،گریخت تا بی سر پناه  نباشد، همانی که به  پختگی رسید ه بود و میوه های شاخه های موسیقی اش به رنگ بِه و خرمالو نزدیک شده بود ، دریغ از اینکه پنج درصد افراد جامعه از اسم و رسمش بدانند، دریغ از بوی نوروزش که بوی نوروزها ی از دست رفته را به مشام باز مِی آورد! چه رسد به گل بوته های وحشی اش...!

 

امّابه ناگهان اين مرده مهرورزان،از شدّت مهرورزي چنان كردندكه گویي خاری ساخته اند از گل بوته های وحشی ِدشت امید،باتکرّاروتزایدوتفریط درپخش اين اثراهورائی كه هم دشت هم امید نوميد ميگشت وانگارامید سنگی باشد که از ارتفاع به طشتی انداخته باشند! 

 

خیلی جالب است نه؟!

یادتان که نرفته،حوصله تان که سرریزنگشته!

ازاين قصه پرغصه مرگ ؟!

 آري مردهِ محترم! عزیز می شوی، نازنین می شوی، پلهِ ترّقی می شوی، برکت می شوی!امّاحیف که هرچقدرمرگ خوب است! مرده بد است ، مردن بد است ! نبودن و در خاک

سرد نهفتن بد است!

 

روده درازشده ام من امروز،چقدرحواس جمع شده ام من اکنون، زیرا فی البداهه یاد مضمون  فیلم "باد ما را خواهد برد"کیارستمی کبیر افتاده ام! اگر تاکنون ندیده اید، ببینید، می توانیدازDVD فروشیها ی کنارخیابان تهیه اش کنید، اخیراٌ شرکت ام-کا-۲با زیرنویس فارسی، کرَم به نشرش کرده اند !

 

من مرده ام! لطفاٌ کمی عزیزم بداریدم ! وبلاگ من مرده و وب سرای من، سراي بی کسی شده است ! اگر باورنمیکنید سری بزنید تا ببینیدش! فاتحه من! کامنت شماست، زيرا ثوابش چون"فاتحه"ي که به روح مرده ایی برسد به روح وبلاگ زده ام میرسد!

                                          خدانگهدارتان 

 

+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 و ساعت 11:58 |

پاينده و پيوسته باد بوتوكس

با پيروزي سركارخانم فرناندزدرانتخابات اخيرآرژانتين واينكه حضرت

ايشان حتيّ ازآراي تاييد ساكنان روستاهاي دورافتاده وفاقدّ تكنولوژي

وفقيرنشين" آمازون" و"پاگوييا" بي نصيب نمانده است.تحليلگران بدبين

سياسي نيزيقين يافته اند كه صنعت بوتوكس وجراحي پلاستيك براي

زيبايي، ضامن ِاجرايي مطمئني براي دموكراسي وجمهوري خواهي

نوين است! آنچه جالب به نظر ميرسد واكنش هوشمندانه اين صنعت به

جنسيّت سياست پيشه گان
است! استفاده ازاين صنعت براي جناب

برلوسكوني دقيقا ً معكوس عمل كرده و معّرف حضورمباركتان هست

كه چگونه فلورانسي هاي هنرمند وزيباپسند به اين عمل نخست

وزريرشان واكنش نشان داده وديديم كه چگونه درچشم برهم نهادني

آقاي رومانو پرودي! راجايگزين ايشان كرده اند!

امّا اين موضوع درمورد كشورآمريكا وشخص خانم هيلاري مسلما ً

متفاوت بوده وچه بسا نتيجه ايي حتّي بهترازخانم فرناندز،نصيب ايشان

مي نمايد. به كاربرد اين رويكرد شكّ نكنيد خانم هيلاري!! 

چنان با اطمينان به پيش بتازيد و خود را ازكيش شخصيّت بيلي

وساكسيفون وسخن وسخنوري اش خلاص كنيد! ومطمئن باشيد كه

همين جذابّيت شما به اضافه مقادير متنعابهي از بوتوكس، كاخ سفيد

را براي اقامت هشت ساله تان بيمه خواهد كرد!

قابل توّجه مولف كتاب ِكبيرمعجزه هزاره سوم، درصورت تغييرسليقه

نسبت به رجال سياسي، وعلاقه به ساختن سوپرمعجزه ي ازكيش

خويشان - جماعت نسوان-رويكرد ِ(طنّازي – سياسي) يادشده، مسلّما ً

افاقه خواهد كرد...!

بوتوكس در سياست ورزي نوين معجزه مي كند!  به اعتقاد آگاهان

اِعمال اين رويّه در"كشورما" علاوه برمعجزه، غوغا هم ميكند…!

"فرضيه اي غوغا"ي عنوان شده درتيتراژاولّيه  فيلم -اثرپروانه اي-

كه يادتان هست"!
 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 و ساعت 21:56 |

ازسفربه ديار حق، رفیق و یار فرهیخته ایران زمین،امین شعروادب پارسی،قیصر،`پنج شنبه عصردهم آبانماه،مطلع شدم،غمگین شدم،بغض کردم وبه فکر فرو رفتم ، من که هیچ تاب خواندن یا شاید توان و شعورخواندن اشعارسروده شده دردهه اخیررانداشتم وندارم،من که همیشه خدا،پس از خواندن مصراع اولیه شعرهای شنگول ومهتاب-چه از نوع سپیدوچه ازنوع ابلق آن-کتاب یا مجله مرتبط رامي بستم ومي غریدم وميگفتم:

لطفاً شاعررا پیوست نمایید تا شاید بتواند بگويد كه چه گفته است؟!من كه"نثر"راطي اين سالها،حريصانه بلعيده ام تا وسوسه خوانش اين"نظم"هاي بي نظم ناظم پسند،به جانم ننشيند،چندي پيش،همين چند ماه پيش!مجموعه شعر"همه گلها آفتا بگردانند"امین را خریدم.باوركنيد خریدم و بابت اش پول پرداخت کردم!خواندم،کیف کردم وزيرابياتش خط کشیدم وخط کشیده ها راهم یادداشت کردم ودرچند جا و چند ماه وچند مجلس،قرائت کردم وچندبارهم در تنهایی خواندمش ومی خوانم عهدبسته بودم تااين موج بي نظمي و بي حرمتي به كلمه، واژه، حرف و سخن برقرارباشد، هیچ دفتر شعري رانخرم و نخوانم! امّا فكر ميكنم افشای یک حسن از هزاران

حسن قيصر، عذر موّجهي براي بد عهدي من باشد:

اودرزمانه ایی که همه حال آدم را می پرسیدند تنها کسی بودکه از بال شکسته آدم میپرسید!  

اينك بخوانید حسن های پیدا و پنهان این جان چون چشمه را از زبان داغدیدگان و به سوگ نشستگان سترگ این غم غماض را :

 

به قول تولايي عزيز، راستی چرا ؟! چرا آقای قیصر ، در آخرین کتابتان " دستور زبان عشق " این همه از مرگ سخن گفته اید ؟! پس بی دلیل نبود که در رباعی"سماع" دستور عشق،"موسیقی لبخند خدا"را آبی دیده اید، انگار دیده بودید هم...! انگار چرا ؟! یقیناً ديده بوديد ! آن هم آبی آبی .آقای شاعر شما که دل به پائیز نسپرده بودید ؟! پس چرا نیمه راه پائیز ؟! هان ! چرا هان ؟! یقیناً پاییز به شما دل سپرده بود...!مگرنه؟!"تو می توانی؟"تو را می گویم ،همانی که درآخرین مجموعه شعرتان، شعوراز سر می برد:

 

"من / سال های سال مردم/ تااینکه یک دم زندگی کردم /

تو می توانی / یک ذرّه / یک مثقال / مثل من بمیری؟ "

 


يابه قول تندروصالح صبو،آنهایی که دلشان با شعرآشناست و شاعر را اسیر حقارت ها نمیدانند و شنگ اش نیز نمي خوانند،می توانند به راحتی آب خوردن شعر"این روزها که می گذرد..."را در ازدّحام خیابان بی درخت ِپایتختِ (بي معرفت) زمزمه کنند...!گرچه اوشاعرخلوت بود، ولی شاعر موعود گمشده نسل ماست ،زيرا او درد کشیده بود! اوحتّی جلد شناسنامه اش هم درد می کرد...! او شاعر دردهای ما بود... وهست .

 

ويا به قول احمد غلامي گرامي، امین پور سر شار از شرم بود ، در معاشرت سخت پرهیزکار، در شعر، بسيار آرام و صبورتر از سید حسینی حتّي ! اوازنسلی بود که آمده بودند تا در دنیا و آسمانِ هنر، طرحّی نو در اندازند. که بیش از نیمیازآنان هم به بیراهه رفتند و تعداد محدودی كه چون او ماندند، دغدغه روز و شب شان پرهیز از آلودگی بود . نسلی که آمده بود قالی رنگانگی برای رویاهای مردم ایران ببافد، بزرگترین هنرش صرف پاکیزه نگاه داشتن گلیم خود شد و شگفتا که در این زمانه شور بخت ، کاری بود بس شگرف و سترگ،همين كار...آري پاكيزه ماندن!

 

امّا از نگاه شمس لنگرودي ،او از معدود شاعرانی بود که از بد حادثه به نظام پناهنده نشد و شعرش را با حسن نیت و آگاهی از زیبایی شناسی سرود- بدین خاطر باگذشت ایّام  هم می توانستی به حسن نیتّش اعتماد کنی او در مقّطع انقلاب، رشته پزشکی را رها کرد که اين بي سابقه نیست در این سامان! و به ادبیات روی آورد و به توفیق هایی نيز دست یافت و وارد دانشگاه شد و استاد شد نه به سبب بر کنار شدن عده ایی ! يا به جانشیني عدّه ي ديگر!

 

چه بجاست اشاره جناب عبدالملكيان ، كه شخصیت والا و انسانیِ قیصر، این شاعر فرهیخته ، رمز و راز دیگری است در شکل گیری نام اش ،  در این میانه به قولی مرّدد می مانی که گل آفتابگردان ، شاعر بزرگ تری است یا انسان بزرگ تری ؟!  خلاصه کلام آنکه قیصر، حافظ شرفِ شعر معاصر بود ، همه هستی اش را به شعر بخشیده بود و از شعر هیچ نمی خواست  جز شاعرانگی و آزادگی و جاودانه گی، همین و دیگر هیچ ...

 

دلی سرفراز و سری سر به زیر 

ازاین دست،عمری به سربرده ایم

+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در پنجشنبه دهم آبان 1386 و ساعت 15:7 |