تبليغاتX
کاسپیکا

 

 

چة توان نوشت،كة ماخوذ از سرنوشت غم انگيزي كه بر مِلک ومُلك مان حاكم است نباشد، توّهم نباشد، تحمل خواننده را طاق نبرد وارزش نوشتن وصرف زمان و…الّخ راداشته باشد ؟!

 

چه مي توان گفت كه به گفتن اش بيارزد،لو س وبي مزه،مضحك ووراجي نباشد واساساً گفتنش به نگفتنش ارجح باشد ؟!به تماشاي چه توان رفت كه بتواند عطش چشم را سيراب كرده نگاه رابنوازد وبجاي اينكه اِنزجار بيافريند ،انبساط خاطري ايجاد نمايد ؟!

 

اكنون يك دهه به سال دوهزارافزون است، نگاه من ازكله سحرتا بوق شام، دوْدوْ ميزند بلكه شايد چيزي، موردي، موضوعي كه ارزش تمرّكزكردن ونگريستن ولذت بردن راداشته باشد بيابد، نمي يابد!ازمعما ري چه بگويم؟! : جزباسمه ايي ،بي اساس ، فاقدهويّت  وآزردن چشم و زجراندن ذّات چه می بینی!

 

از همشهريان چه خواهي ديد؟!: جزو جر،بحث، عجله،شتاب،

شلختگي وتند گويي وتندخويي٬دریغ از ذرّه ای حرمت شهروندی!ازشهر چه؟! : نه درختان چنارش را گذاشته اند كه حس همجواريشان برقرارباشد، نه جوي اب شان براي عبور اب است! نه معبرعابرين اش را امنيت است براي راه رفتن و…و…!

 

ازويترينها وتابلوهاي آويخته به ساختمانها كه رمقيّ برنمي خيزد به ريتم وآشتي وهماهنگي باهم، چه رسد اينكه دوست نواز وبيننده پسند باشند...!وقتي خوب گفتن وگزيده گفتن ازذهن وزبان مان گريخته است٬ انتظار براي "به و بهتر" شنيدن براي چه ؟!

 

چه توان شنيد جز بوق خركي بنز 197۰ بر محدود خودروي باقي مانده وطنّي وعربده كشي ارابه نشينان عاشق سينه ساق سبقت….؟!سبقت ازچه وبراي چه وجهت نايل شدن به كدام جهنم ستان نميدانم؟ زيراخود نيز نمي دانند…!

 

محدود فروشندگان ماترک بجا مانده از حضرت داوود - موسيقي- گويي در پخش صداي انكر الاصوات مسابقه گذاشته اند، دريغ از يك كلمه يا حرف كه با كلمه وحرف قبل يا بعد از خود پيوندي داشته باشد.

 

گويي طبل ودهل ،سنگ ،طشت وسنج را براي دوري روح شيا طين به صدا در آورده اند،غافل اينكه سازندگان وساززنندگان وشيهه كنندگانش ،دست شياطين را از دست بسته اند !

توجّه كنيد :

سنك وساتور،ساچمه،سگرمه،سگ،ساس،سپوروستور..نمي خواي …نمي ياي…؟!جگر،قلوه،جزغاله وبزغاله،لعنت ولعبت ولكاته…نمي خواي…نمي ياي…؟!كُوفت وكُلفت،كاه وکاهدان٬ کلاه وكله وپاچه،گورباباو کفن آباء نمی میری.نمی خوای...؟!

 

ازنشريات وجراید كشور كه نيازي نيست چيزي بگوييم:هركُول باشي اگربتواني ده دقيقه روي تيترهاي مطبوعات نهاده بر رف دكةهاي اين آرمانشهر تمركزكنِي!!

 

ازبيلبورد هاي تلقيدي وتكرّاري وگرتةبرداري شده كه بدون حس زيباثي شناسي ودانش بوم شناختي ازكليّه گاردبزرگراهها وپل هاي عابر پياده،آویزانند٬چه حكايت؟!صدرحمت به قارچ هاي كوهي،لااّقل بدون اختيار وبا فرمان طبيعي "تندروصاعقه" برجايي ومكاني ميرويند كه سالياني است به همان ريتم مي نشينند...!

 

من که دو ربع قرن است نه ديده اي دیدم یا داشتم كه اقنا‍ءشده باشدو نه دلي كه دل باشد، قند كه قرّني است سم است، عسل كه عصري است زهرهلاهل، زنبورها را هم فريفته اند،اين فيلسوف مآبان فرهيخته ي فضل! زيراآنها هم به مدّد اين ابوفضل ها مدتهاست كه با گلهابیگانه اند وحتّی رنگ وبوي آنهارااز يادوحافظه شان حذف كرده اند!

 

به كجابايدگريخت،ازاين همه فقرديداري،شنيداري وگفتاري؟!سينما ماوراء و معناگرا وحقيقت جوي متّولد شده دراين دوره ايكبيري را بنگر: اي كاش بجاي اين همه وسواس در ساختن وايجاد اين كلمات غلط انداز وسفسطه ومغلطه آميز، مي گذاشنتدكه سينما،سينماباشد،همين ...!فقط همين بخدا...!بميرم به حقّ پنج تن براي ماورايي ومعنا گرايي وحقيقت جويي اش! اين اسامي را مرور كنيد لطفا :َ

 

- كلاهي براي دونفر

- قصه دلها

- قلقك

- درشهر خبري نيست

- پدرسوخته اي درخدمت سوپر پدرسوخته ای دیگر !

 

بقيه را نمي گويم فقط توجّه كنقد به اكران آبرومندانه وشرافتمندانه فيلم "محاكمه " ديويد فینچر ايران! در چشم برهم زدني بجاي سنتوري سازنده ي فيلم سينما يي گاو!

 

در شگفتم من از اين گوهر افشاني حضرت طاهرهمداني كه در اواخر قرن چهارم چه براي ضيافت چشمش وجودداشت وچه مي ديده است اساساًكه فرموده اند :

 

زدست ديده ودل هردوفرياد                      

كه هرچه ديده بينددل کندیاد

بسازم خنجري نيشش ز فولاد                     

زنم بر ديده تادل گرددآزاد    

 

+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در دوشنبه هفتم آبان 1386 و ساعت 14:47 |

 

امروز پراز ايده براي نوشتنم، امّا هر ايده كه به انگيزه نوشتن از ذهن خارج اش ميكنم به بروز نيامده،

ميگريزد وبه نوشته ونوشتن نميرسد.لامذهب انگار كلمه ها قحط آمده وجمله ها جوانمرگ شده باشند!هرچه تقّلا وتمنّا وتوّلا و هزار زهرومار ديگر براي تمرّكز يافتن بكار بستم،كارگر نيافتاد!

چنانكه گويي متن چون خرمايي باشد برنخيل، از من وذهن من دور وهر لحظه دورتر نيز...!به تمثيلش مي نويسم تا ببيني :

شروع كردم بر فهلّواني ها وخسرواني ها وهات ها وگات ها ويشت ها و يسناها كه همه از زيرمجموعه هاي ناب اوستاي حضرت اسپنتمان اند،حواشي بنويسم و شرح دهم

كه چگونه"هايكو"هاي ژاپني به تاثيرازآنها نوشته شده اند..كه هاج ماندم يا بقول اين سخت افزاري ها هنگ كردم...!باور كنيد توانايي املاي نامم نيز نيست الان!هي نقطه چين...هي نقطه....شايد...ولش...ول...

نخواستم!روي تخت بشورندش حافظه ام را، ذهن كفن گرفته نديده بودم تاكنون،آنهم که دیدم!

.

.

.

آهان ذوق ام نظم گرفته اكنون! بايد ازهمه كارها دست بكشم وميكشم تا قافيه اين ايده هم چون سوژه

قبلي به دست تنگي دچارنشود :

 

يارمي ناليد

ابر مي باريد

باد مي رقصيد

كوه مي لرزيد

من رميدم

تو گريختي

او...

او چه؟! او... او...اي بخشكي بخت! كه چنيني با من !

نكند همينم من ؟! ناقص ! نيمه ! ناجور ! ناساز ...!خوب همين م من !

.

.

.

ثانيه ايي نيست كه از اقيانوس دّق آن دو متن عقيم رهيدم كه وسوسه ام به نگارش نثركي،چيزي

نوشتكي !!سكوت لطفاً ساكت...! نه پوزش ميخواهم هركاري دلتان خواست انجام دهيد ! شكرخدااين بار از بيخ وبن خنگيدم حيف از اين كه بنگارم خشكيدم....!

صد رحمت به كويربرهوت ! دست كم بوته خاري،خاك شيري، خسّكي يا كه گوّني هست در آن،كه گاهي به اندك نسيمي يا نهيبي،به نازي يا كه رقصي، قبيلّه ايي را بنوازند ... !

حس دّق ام قامت گرفت مجبوربه تورّق پاره نوشته هاي پارينه،وپيرپارينه كه چون سجّل همیشهدرجوار من است، هستم.شعرواره هايي ازيك شاعرجوان بنام جناب پژمان الماسي نياءجلوي چشمم هست كه مينويسم تا شايد ازشّرسرشكستگي كه سر سفره وب وبالم شده خلاص

شوم ورضايت دهم به برخاستن ازكناركليك وكيبورد...!  شما شايد لذتّ ببريد :

 

شايد باران

1

روزهاست

به

انتظارايستاده ام...

شايد

باران بتواند

خاطرّه اي تورا

بشويد!

2

باران

بيايد

يا

نيايد،

تورا

ازياد

برده ام!

 

آرام

آرام

آرام

ت

ه

ن

ش

ن

شدي

در

من

...

 

تا

چه ساده،

گمان داشتي!

هميشه اينجا،

كنار اين تلفن،

حضوردارم

و

فرسودگي مرا درنمي يابد

مرگ مرا بجا نمي آورد:

وتو؛

مي تواني پرسيدن حال وهوايم را

تاهرزمان به تعوّيق بياندازي...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در یکشنبه ششم آبان 1386 و ساعت 12:23 |

دوست داشتنی هایم:

اهورا را که یگانه است و اُپرا را ، ادبیات را .

دوست داشتن و دوست داشته شدن و عشق را . آویشن و

پیچک را.بانوان بداخلاق وزیبارا.تونس وتابستان اش را.

خوش اشتهایی جنسی وسیگار کشیدن دختران را .

قدم زدن و غرور کوه و مچ پا و گودی کمر زنان را .

عکس را و طرح و نوشتن و اعتماد کردن و فیلم دیدن و

شعر و جسارت و دیوانگی را.

شب، سکوت، بوسه، ستاره، کویر و کامنت پاي لينك را .

چای ، چای ، چای و دوباره چای و باز چای را.

بوی قهوه تلخ و تند وترک را .

موسیقی،مطالعه،مسیح و معاشقه را. بوی عرق دافي هاي جهانگرد

جین پوش را.تیپیکال اسپرت ، موی کوتاه و صورت فاقد بتونه

کاری شان را .

هدیه بزرگ دادن و هدیه كوچك گرفتن را. شفاف و آنِست بودن،

چون جام های کوچک شامپاین را. دوستان خوبی که داشته ام

واشتباهات آشكار كوچك وبزرگي که در حقَ شان مرتکب

شده ام را. زالزالک و زیتون و ازگیل را . درخت راش

وآلش و ابْرش و توسکا را.عشق به آنهایی را که به کسی

نگفته ام و نتوانستم بگویم را. دوباره عاشق شدن و

دلهره ناشی از آن،دردسرها،دل تنگی های مغرورانه و

گریه های پنهانی اش را.شلختگی وشهرتهران رامتاسفانه!.

شرارت وشادابی کودکانه را.

خاطرات وخطرات-(نوستالوژی)-و مُروَر آنها را.

مهَم بودن را به معروف بودن، ترجيح دادن .

توی دردسرهای خیلی بزرگ افتادن را به خاطر

کسی که دوستش دارم...!.

شاشیدن به همه مناسبت هاوکنفرانس های جهانی را

(که فانتزی ِمسخّره و تُخمی و تخیّلی اند!)

ولگردی و وب گردی وویترین دیدن را. تماشای والیبال زنانِ

جهان را . خوردن خیار بانمک زیاد در حمام یا سونا را.

سکوت و خلسه های طولانی وزیبای آن،بعد از نوشیدن اَشربه

ها را...!

خرکی خواندن ِکتابها یی که از تیغ سانسوردرامان ماندند را.

خرکی خرج کردن همه پول هایم را .

خریدن جنون آمیز لباس ها و چیز هایی که حتّی یکبار

مورد استفاده قرار نمی گیرند را. با علاقه و انرژی 

باحوصله ودقیق پاسخ دادن به سئوالات نوجوانان را.

در تاریکی مطلق خوابیدن یا خود را به خواب زدن را . 

راندن با سرعت جنون آميز،همراه با اهورا را .

شهامت اعتراف کردن و رفتن تا ته خط را.توریست ها،

دیوانه ها،عاشق هاو بناچارروسپي شدگان را. 

بچه های تُخس را . خودکشی قوي سياه و خودکشی به

سبک ویرجینیا وولف را. پنجره ها و بلندی ها را .

یادداشت های دوران کودکی ودست فروشی دوران نوجواني را.

خوانده شدن اراجیف های وبلاگم توسط دیگران را

(از همه بیشتر!).

سوسیال دمكرات ها و کارگرها را.

چشم چرانی در اتوبوس و داشتن دوست دختر سیاه پوست

ویک جوراب سفیدواسپرت را. (که ترکیبی بی نظیر ی است!)

کوچه آبشار روبروی پارک ساعی را به خاطر یک

خاطره .(یک شام به بهانه یک جشن تولّد!)

تاب آوردن تهمت هاي بيجاوبجارا.خوردن ملاتهءي ماهی با

انگشت و گرفتن یک بوسه طولانی از آشپزشش را.

(البَته اگر زمان زیادی بیوه مانده باشد...!)

اتاق خوابم ، قوری و قهوه سازم را.

وسمساری هاوکتاب فروشی ها ی کوچک ودرهم وبرهم را .

لیوان های دسته دار و گوناگون را .

دوش آب سرد را و انتظار قبل از قرار ملاقات را .

سرطان سینه بجای همه زنانی که دوست شان داشته ام را و

رنج آب شدن اش را.

غرق شدن دردانوب آبی آنهم درقسمت مرکزی شهرپراگ را...!

+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در جمعه چهارم آبان 1386 و ساعت 7:42 |