تبليغاتX
کاسپیکا

دُرگفتن و"واگويه" پنداشتن

 

اين متن كه مي خوانيد،ازمتن هاي مورد علاقه ومقبول دل

 

من است،افسوس كه نميدانم از تراوش انديشه پاک چه كسي

 

است واز خامه قلم كدامين اديَب اين مرزوبوم، براوراق 

 

زرَين ادبيات ما نقش بسته است؟ كه اينچنين  لطيف

 

است ومخملين!

 

حتَي نميدانم کی،كجاوازچه مرجع ایی آن رانوشته ام

 

عجيب آنكه كاتب كبير اش آن راواگويه ناميده است 

 

درحاليكه نيازي نيست كه گوهري دانسته باشي

 

تا "گوهرينه اش" بداني!

 

حال همه آرزويم اين است كه شايد شما بشناسيد اين

 

غريبه آشناراوبه همَت كامنتي، هديه ام دهيد نامش را !

 

اينك:

 

واگويه

 

هرچه مينويسم،پنداري دلم خوش نيست وبيشترآنچه دراين

 

روزها نبشتم،همه آن است كه يقين ندانم كه نبشتنش بهتراست

 

از نانبشتنش ...

 

اي دوست نه هرچه درست وصواب بُوَد،روا بُودَ كه بگویند!

 

ونبايد در بحري افكنم خود را كه ساحلش بديد نبُودَ.

 

وچيزها نويسم بي"خود"كه چون واخودآيم،برآن پشيمان

 

باشم و رنجور.

 

اي دوست مي ترسم وجاي ترس است ازمكّرسرنوشت...

 

حقا و به حرَمت دوستي،كه نميدانم كه اين مي نويسم

 

راه"سعادت"است كه مي روم يا راه"شقاوت" ؟!

 

+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در دوشنبه سی ام مهر 1386 و ساعت 17:13 |

"ازخود شاكَي ام نه ازخود راضي"

 

همواره بين دوچيزگمم، يكي بدست آوردن وضعّيتي است كه دلم آرزوي اش راداردوهميشه براي داشتن آن بيقراري مي نمايد وديگري آرزوي داشتن ظرفيتّي است كهبتوانم موقَيّعتِ فعلي ايي كه گرفتارش هستم تحّمل كنم و بهانه اش رضايت دل ِانساني است كه وانمود ميكندوشايد هم"نمود"باشد،كه بسياردوستتم دارد!

الله اعلم.

 

گرچه باوركردن اين ادّعا،براي من، كمي مشكل شده است،زيرابا تجّربيات وروحيّات اكتسابي دو دهه اخير،به هيچ شاخصه استانداردي كه بتوانم با آن دوست داشتن،ياعشق ورزيدن را بسنجم تا به صحت وسُقم اش ايمان بيآورم، دست نيافتم…!

 

نمي گويم كه نيست! چون اگر نيست، چرا اين همه دغدغه در موردش، ميان سوژه هاي سينما،ادبيات،شعرورمان درسطح ملَي وفراملّي وجود دارد؟!

واگرهست ! چرا اِلمان هاي شناختش مريي وآشكار نيست و همان چند كنش غيرارادي وكلاسيك اش نيزازوجنّانت جان وجهان رخت بربسته است؟!

 

گرچه سخت باوري ام ريشه دروني دارد ومن به علّت هزارويك دليل نمي توانم ونخواهم توانست  چون گذشته و ايّام جواني يا نوجواني،چنان رقيق القلب باشم كه اگركسي منويّات قلبي ام رانپذيرفت ،بروم سرم را بگذارم تا بميرم...!

 

چنين حالاتي مدّتهاست كه برمن مستّولي نمي شود و حس عاشق شدن ودوست داشتن نيزدرمن مرده است ، بنابراين اصرارواجباري در باوركردن ابراز دوستي كسي را ندارم واگردرمُوضّع شان ابرّام ورزند، دچار واكنش منفي شديدي خواهند شد كه عواقبش گاهاً دوطرفه خواهد بود!

 

ميدانم من كه انسانها عميقاً قابل احترامند، وشكيّ درآن نيست .من حقّ ندارم نسبت به آنانبي احترام باشم.من نبايد توهين شان كنم. من حق ندارم كه متوّقع باشم تا به صرف زوردوستم داشته باشند يا به اجبار دوستي ام را بپذيرند !

 

با اينكه همه اينها را ميدانم،امّا بازبين اين دو موج : موج ِ گريختن اززمان ومكان، وموج ِماندن به بهانه دوست داشته شدن يا دوست داشتن كسي، كه بسيار پرتلاطم وموّاج اند نيز،درتعّب وتقلايم وبنا به ظرفيّت ووضعيّت روحي وزماني كه حاكم باشد ،غريق يكي از آنها شده ودايماً درعذاب ام، زيرا درراه اين هروّله، توّان مقاومت وتصميم گيري ازمن سلب شده ودراين طيف، طيب خاطرم، قرباني ِبيتابي جانكاهي مي شود كه فرا طاقت بشري است .

 

درآخرين تلاشم كه درمقابله با موج گريزبوده، اراده وهمّتم تا مرز تهي از انرژي و اميد، تقليل يافته، وموجب تعليل وجدانم نيزشده اند وآنرا به كورسويي ترّحم برانگيزمبدّل كرده اند.

متاسفانه همان اندك سوي وجدان، نيز دست ازسرم بر نمي دارد واصرار دارد تا همچنان بر مدّارِمدارا با سنّت بمانم وبه سنت شكني ادامه دهم !ودوباره روزاز نو و روزي ازنو،زيرا درهمين حين،حس گريزازهرچه وهركه حساس شده ونهيبم ميزند به جستن و واجستن،حتّيتا مرزسقوط درحوض فرا  جهان...!

 

القصه چنان بين ذايقه سنتي انصاف براي ماندن وهمرنگ شدن تا رسوا نشدن همچنين سايقه تجدّدخواهي ِگريختن وساختارشكستن به حيران ومات هستم كه چشمم در برخي از لحظات شبانه و روزجهنم خويش را ميبيند !

 

ديگرتن وتمايلم،به انتها رسيده است و فشاري بيش ازتُن بر روح وجانم تلنبارشده است و گويي كه كفه گريزخواهي سنگين ترگشته وديگرميلي هم به توقّف دريك نقطه ايده آل واعتدال ندارد،گرچه اين دو بي پدر،حدّو وسطي ندارند –يا بايداين سو بود يا آن سو– ميانه محال است.

 

امّادرشگفتم ازشمارعمر وگذرسال كه با همه سنگيني شان نتوانسته اندحِس گريزرا ازسرم دوركنند. درحاليكه مي انديشيدم سنگيني سن رامم خواهد كرد، رامم كه نكرد هيچ، بلكه ياغي ترم هم شده ام.

 

اين باورهم افسانه بود وافسانه شد، ترس من باري ازاين است كه اندك باقيمانده عمرنيز فسون گردد وفسانه شود ، گرچه بظاهر است كه افسانه نيست اكنون! واين ازصدقه سر خيال است وتخيّل،كه شرمسار سايه آن هستم،سراسر به سر و قامت و تن .

+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در دوشنبه سی ام مهر 1386 و ساعت 17:10 |

واسطه يي براي آشتي با داشته هاي نوشتارپارسي

 

اززماني كه رمان كوتاه"سفر"محموددولت آبادي را خوانده ام تا كنون سالها گذشته است.مطالعه اين نوشتارجناب نويسنده،چنان به مذاقم خوش نشست كه درجشنواره فجر85 باشنيدن اين خبر كه فيلمنامه فيلم جناب رفیع پیتررز،تحت نام"زمستان"،اقتباسي آزاد ازاين كتاباست،تدبيري كردم براي خروج ازاداره كه خوشبختانه موثرهم افتاد وخودم رادرخيل مخاطبين منتظرنمايش فيلم- سينما فلسطين – قراردادم و موَفق شدم فيلم فوق را درهمان اكران اوليَه اش ببينم.

 

گرچه فيلمنامه زمستان،اقتباس مناسبي ازكتاب" سفر" نبود وبه اين دليل هم ازساختارقوَي وساخت مناسب بي بهره بود واين مشكل را ازهمان ربع اوَليه ميشدازوجنَات مخاطبان فهميد،امَا تدَاعي وتكرَاركلمات بكاربسته دركتاب اين كاتب مغروربود كه چون جادويي بر ذهن وعين من هويدا شد و مانع ازدلزدگي يا انصراف از تماشاي فيلم شد كه گريبان بسياري از بينندگان را گرفته بود…!

 

درشگفت شدم ازتدَاعي طعمي كه حدود 21سال پيش،قرَين ذايقه ام بود اين همه شيرين وتازه مانده باشد!اينك فارغ ازحال وهواي سفرخوانده شده وسفربه اتمَام رسيده –سپري شدن دوران نظام اجباري –همچنين با سپري شدن حدوداً 9ماه ازتماشاي فيلم، صيَاد سعادتي گمگشته دراوراق فيش برداري شده ومانده در كنج كتابخانه ام شدم كه بلافاصله مصَمم كرد تامروَري دگرباره برآن دست نوشته ها داشته باشم،

 

هرچه خطَ وكلك و كاغذش كهنه ومندرس شده بود،متَونش همان متن هاي شسته ورفته،باران خورده وپاكي بود كه با تورَق اش، ابهَت كتاب- كليدر-دوباره چون نغمه هاي دونلي نوازان نامي آن نواحي، -خراسان- برايم مرَيي و موجب مسَرت، خرَمي وخردمندي گرديد.ناگفته نماند كه اين مسرَت، چند لحظه ايي مصادف شد با آه و دم هاي دمادم از جنس فسون وفسانه،كه افسارم را به ضعف ديرينه،يعني ناشي بودن و ناشي ماندن در حوزه نت نويسي يا فيش برداري علمي، ميفشرد!

 

براي رهايي از اين حس،حس به شماره افتادن نفس،كه ناشي از نقص يادداشت ها بود،راهي جز مطالعَه همين اوراق نبود كه گويي قبرَاقي در جوَف آن مانده بود به انتظار…!

 

گویی با طعم خاص وشرقي نهفته درآنها بود كه ابهت و عظمَت ميهن باستاني ام دگر باره با چاشني مروَ،بخارا،سمرقند،هرات،توس،هامون،سيحون،آمودريا،جيحون،خجند وخوارزم و…الَخ،غوغايي برجانم فكند…! ويافتم پاسخم را ازسبب بسياري اوراق مجموعه كليدر،پس به حرَمت هرچين وشكني كه ازمنه بر سيرت وصورت اين مردمان مروَي نشانده دولت آبادي برگي به پاسداشت آنها به مجلدَش نشانده تا بقراردارد بيرق سربداران سزاوارآن دياررا كه به چهارراه حوادث تاريخ لقب يافته است !

 

درخلَسه خواندن اين خرده يادداشتها، هرلحظه برشگفتي ام فزون ميآمد كه چگونه اين كاتب مغرور،توانسته است اين همه قهرمان و آنتي قهرمان، نقيض وضدنقيض، كه هركدامشان به اسطوره ايي فرااساطيرمي مانند را جان داده واستوار سازد ؟!

(مارال،گلمحمَد ،غديَر،عباسعلي ،بلقيس، ماه درويش، خان عمو و….!)

 

تقَابل مسَرت وافسوسي كه دربدَو اين يادداشت نوشته ام درآخر اين مرقومه با تقَابل خلسه وغصه قرَين شد كه نهايتا ًبه قياسي معطوف به شكواييه ايي لعنَتي واز ته دل منجرشد كه: اي كاش فرهنگ جمهوري گيلان وهرچه كه در آن بود - اعَم ازوقايع تلخ وشيرين فرَو فتنه گري، قهرماني و خالو قرباني- اين قوم غم وغربت زده را چنين آدم اديَبي بود تا بر جريَده جرَارسياست واوراق جليل تاريخ بنگاردآنچه راكه درگدارقيام جنگل بر اين قوم به يغما رفته "گيل و ديلم"گذشته است…وامَا صد افسوس كه نبود!

 

ازآنجايي كه دل كندن بعد ازاين همه تلَون احوال،كه ملغمه ايي ازمسرَت وحسرت،خلسه وغصه بوده، سخت ام بود، بنابراين بايد تدَبيري حتَي به ترفند مي بستم ،پس تن دادم به باز نويسي آنها با اين بهانه كه بر "وب" بنهم اش تا برپوسته يادعزيزاني كه هنوزروح وجانشان را در اين بحرپارسي نشستند به تلنگري طرَب گونه بنوازم، مبني برتسرَيع شان به انداختن خويش در اين زنده رود كه كم ازجوي موليان ندارد، زيرا آب در كوزه باشد و تشنه بمانيم  نه صواب آيد ونه ثواب .

 

و اينك كلامي كه ذكَرش كرديم :

 

آدميزاده راههاي زيرَكانه را بيشتر مي پسندد،ميخواهدكه حقَ به جانب بماند.هركس براي به تماشا گذاشتن خود،آرايشي دارد: همه چيزمن را همه كس نبايد ببيند، ازمن همانچه ميخواهم بايد ديده شود…كليدر ج-2ص455

 

دلش مي خواست امَا كو جرَات ؟!

اين است كه آدميزاد، دست كم دوگونه زندگاني مي كند:

يكي آنكه هست و ديگري آنكه مي خواهد... ج-2 ص-463

 

دلت آرزو ميكند آرام بگيري امَا نميتواني، فاصله بين خواستن وتوانستن بسيار دور است.بر زخم دلت آهك پاشيده اند...ج-2 ص465

 

چكيدگان زحمت.

زندگاني رم كرده است هيهات! كجا بايدش جست...

چشمان پرخواهش زنان مرده اند،

پس عشق ورنجت را به همان حدَ مجَال بروز بده كه پرش قلب ديگري نخراشد...ج4- ص1038

 

پستان هايي چون پستانهاي نجيب ترين ماده گاو شيرده،چنانكه انگارمي روند تا هميشه فرزاندان بيابان را شير بنوشانند...پستان مادري...! ج4 ص 1038

 

دركليدرامَا ستاره ها تنها نيست،دوست است.ستارگان دوستانند. ياران وبرادران ونگاهبانند.راهنمايانند. چشمان خيره شب،همدمان خواب از سر گريختگان،چوپانان، برشب چيرگان اين نيزه هاي شكن شكن بي تمام... ج4 – ص1041

 

گورپدراين جهان كهنه! ازبيم چه بهره؟! دلهره جزكابوس چه با خود دارد؟!

بستر،بستر وخواب بي خيال،هنگامي كه توبرهنه در بسترخودخفته اي،با عصمت كودكان در آميخته ايي....!خواب،نيايش خاموش است،نيايش بودن.چرا كه دراين دم  تو هماني كه خدا  را پسند مي افتد ! تسليم ،تسليم ، معصوم و بي دفاع  ، خداي كهن  همين را مي خواهد .

برهنه ، بي سلاح ، بي دفاع ، بي هيچ كنشي ، بدين هنگام خدا تو را دوست مي دارد چراكه به هست، نيست.خاموشي تو، امان و يقيين برپهنه  وجود وخداي نگنجد ...! ج4 – ص ۱۰۴۳

 

ما براي زندگي و به عشق زندگي كشته  مي شويم . نه اين كه به عشق  كشته شدن  زنده باشيم ....! ج 10 – ص 2623

 

نفرت به آنچه كه دوستش ميداري با نفرت  بخود آغشته و عجين  است .... جنگ و پيكار  را چنان خمير مايه و سر شتي است كه معيارهاي روزمره را بر هم مزند و به ويژگي هاي آرماني ذهن  آدمي  نيز دگرگونيهاي شتابناك  مي بخشد  گرچه در پيكار ودر كشاكش نبرد ، آدمي در معيار  خود تا حدّ عدد نزول مي كند ، گرچه ميدان  بي ترحّم ، آدمي بيش از هر هنگام به حدّ رمهّ و عدد نزول مي كند ، امّا اميد چيرگي بر خصم  - بخصوص كه هدف از نبرد ،  آزادي و عدالت باشد  - تمام جسم آدميّت ، آدمي را در آرمان زيباي زيستن بازمي آفريند. ج10 – ص 2627

 

در يغا که خون زيبا ي مردم  با دست مردمان بر خاك  جاري  مي شود .

در اين ميانه ، در حدّ فاصل دست  وسينه ، تنها دشنه بيگانه است  ج 10 – ص 2655

 

سكوت  انگار تني  مجسم بود ،‌ايستاده به خيرگي و سماجت  تا صداي نفس سواران راحتي به ايشان باز پس گرداند ..... ج 10- ص2552

و.........

و........

و........!

 

بخوانيد، مي دانم كه مي خوانيد ، و ببالید، ميدانم كه مي باليد ، و ببلعيد، اين شكرين پاره،پراگراف ها ، بندها ، بابها را كه مائده ايست گسترده بر سفره اي به اندازه ده مجلّد....!

 

 

 

+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 22:38 |

"برای پايیز،فصل دلخواه من"

 

امروزكه ماه مهر،به بیست وهشتمین روزاش رسيده و نيمي از آن نيز زير چرخ روزنه هاي زرين خورشيد سپري گشته است ، شاهد وضَيعت وموقعيتَي ازاين ماه مهراندود هستم  كه كم وبيش وبظور سالانه اما به تناوَب روزها ي ماه اش،انگيزيشي جاودانه براي تحوَل خود، باور،علاقه وسليقه وهرچه وهرچيزي ديگردرمن ايجاد مي كنند ! تاحدي كه نوع نگاهم نيز به پديده ها، رنگ ، فصل ، زمان ، صورت ، مفهوم ، متن  ، حاشيه و فرم  تغيير مي كند ، درشگفتم ازاين مُعَجزه، زيراهمگان براي ابُهت احوال بهشت، بهاررا سمبل مي پندارند.

 

امَا سمبل هاي من براي جنَت وجنَان دوستي، در پاييزهويداست وبا همين احساس است كه جورپرنيش فصول ديگر، به ويژه تابستان- كه الحَق همان"سيف" بمعناي شمشيراست كه جماعت عرب براي ناميدنش انتخاب كرده اند- تحمَل مي كنم ! تماما با حواسي كاملا احاطه شده، روزها را به انتظار مي نشينم وخودم را اماده مي كنم ، مواظبم كه مبادا غافل بمانم ودچار افسردگي ، بيماري يا كسالت بشوم وازماحصل انتظار سه چهارم سال، بهره اي نبرده، گرفتار شب شوم شتاء شوم بي آنكه مهر پدري پاييز را درك كرده باشم .

 

درايَام مهر، اين شاهكارفصلي كه چون نقَاشي پير وبهپيمان پرراز است وپاك ، چنان مي شوم كه احساس آرامش خاطر خداي گونه درتك تك سلولهاي  تنم جاري مي شود وحس مي كنم به ايده ال ها نزديك ترم، گويي كه مطلقها براي من قابل رويت تراند، حتَي از واقعيت مسلط و حاكم بر خويشتن خويش نيزبيزارشده وتفسيرغلط وتصَور بي اساس حيوان ناطق دوپاي ساعي وفعَال كة بايد تمامي تلاشش، براي اهتمَام معا شش باشد رااز ادبيات ودايره المعارف ذهنَي ام مي زدايد، همانطوركه صد تعاريف ضد ونقيض غيرمربوط ديگر در مورد انسان را به سَخره مي گيرد .

 

امروز گويي چون همه روزها ي مهر پاييز زمان به بارنشسته است،انگار كه روز ديگري از پي اش نخواهد آمد. زيرا چنان تلطيف آميز ومهربان است كه توان تخيل روزي بهتر ومهربانتر را حتَي از با احساس ترين انساتها مي ربايد !

 

ايَامي كه توانسته بدون كشمكش وكشتار وخونريزي، فقط با استمداد ازلشكررنگها، اين اسرارآميزترين چاكراهاي منشاء انرژِي، خود را فاتح فرهود وحاكم فهيم جهان معَرفي كند !

درحيطه حاكميَت رنگهاست كه: تصوَر، تخيل، تحَير، تمركز وتحوَل همه به نحواحسنت به بار نشسته تا با هوس هاي پخته،حواس هاي پرداخته، همچنين ميوه هاي رسيده، دست به دست هم داده تا فضايي را مُهَيا كنند كه به تقليد ازآنها ما آدم ها پخته تر،آرامتر وآرماني تر جِلوَه نماييم، نه جلوه؟! بلكه واقعا اينچنين شويم.

 

چه حسي است حس تلاَقي اين سه عنصربه مرزبي نهايت رسيده : تلاقَي "انسان، زمان و مكان". چه ملاَقات جانانه ايي است اين يكي شدن مينوَي در ميعادگاه فصل پاييز :

ميعادگاه كه جنسش ازمهراست وجانش ازآتش! براي رهيدن از همه محدوديت هاي مادي و هنگامه تدارك توشه براي ترفيع به مينو !

 

هان!"اي ايَام "مقدس واي فصلي كه به تنهايي، توَهم چند قرن انتظارعروج به جا‍ئي را كه پيشتر از اين "هبوط"م داده اند را تخطئه كرده وازوجودم زدودي ! چگونه سپاس ترا بجاي آورم كه شايسته مقام الوَهيت توباشد؟! تويي كه مفهوم مينويت رابا مرجَعي منطقي وقابل باورترتفهيمم كردي تا بدانم كه:

چه لزومي دارد به جايي برگردم كه از ان طرَد گشته ام ؟!

آيا اين تسلسل ودور،دور باطل نيست ؟!

 

ميبايست يك سده سپاس ات كنم بي وقفَه كه باشباهت ماهوَي ات به جَنت پرجلال وجبروت يزدان پاك، توانستي روح سركش مرا چنان مطيع ومتعالي گرداني تا به بهشت توصيفي و موجود، كه از آن بسيارگفته اندومي گويند راضي نباشد وبه پرديسي بيانديشد كه ازحيطه چند درخت ورود وحور وحوري،مبرَا باشد !

 

تواي فصل فاخر، فرافام و پرفضل، ترادرك مي بايست كرد تا فهم آورد: بهشتي شايسته "بشر"است كه از نهر ونار وناز وصد فضيلت توصيفي ومادي ديگر فراتر باشد وبدين سبب بايد چنان بلند پرواز ومُعَظم گرديد تا قرَين روح مطلق جهان شد وبه كمتر ازآن نيز راضي نبود ودست از تقلاي تقارن روح انساني با روح جاوداني برنداشته تا به معراجي محمود وموعود و تهي شده از مالكيت نارونهر وناز وغلمان وحوريان،نايل شويم...!

+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 22:35 |

عتاب اعتراف

 بخاطرگل روي مخاطب،اعتراف مي كنم كه من هم مانند همه اهل خطَ وخودكار،دوست دارم مطالب ونوشته هايم خوانده وديده شوند، نقدونقل شوند، فيش برداري ويامرَجع سخن يا نگارشي باشند.به همين خاطرهم بسيارتلاش كرده وتلاش مي كنم كه اين مهّم اتفاق بيافتد ، تا مخاطب زده نشود ، خسته نشود، زمانش حيف خوانش متن من نگردد. امّا نمي دانم اين آرمان يا اتِفاق چگونه ممكن ترخواهد شد ؟!

 

در بدّو نويسندگي ام، تمام همّ و حواسّم را خلقَ چند سطراوليَه يك موضوع مي كردم وازهمه صفت هاي موجود وموصوف،حتيَ شگرد خالي بندي هم بهره ميبردم تا شايد به آرزوي ديرينه،همانكه درسطور اوليهَ عنوانش كردم دسترسي پيداكنم، زهيَ خيال باطل ! زيرا حُرَمت كلمَه وواژه چنان پرتلاَلو بود وهست كه فريب همجواري وچينش ديوارگونه و باسمه ايي مرا تاب نياورد وبه جاي نتيجه معطوف به هدف، چون سنگي برگردد تا بخورد وسط سيبل سينه يا سر باسمه ايي نويس من!

 

شما بايد به من حقَ بدهيد كه كمي پرروباشم وازسرشكستگي نهراسم وبخواهم گردن شكستگي را هم تجربه كنم ! البته اين خصلت چنان كه معرّف عام و خاص است وجه مشترك اكثر آدمها ي اين قماش - نويسنده مآب – است،از در  كه بياندازند  آنها را بيرون،در اندك فرصت  بدست آمده  از پنجره سرك كشيده وبه تسّريع وارد ميشوند! و همه اينها در مقابل نخوابيدن ها ، از استراحت تن ِ دزديدن ها، عجله در ريتم انجام كار سازماني، براي مطالعه و خواندنهاي مطوَل و صرف وقت هاي مدّيد براي يافتن  وثبت كردن واژه هاي مورد نياز، قابل قياس نبوده، بنابراين توقّع اينگونه جماعت براي "ديده شدن و خوانده شدن " نيزانصافاً توقعي بزرگي نيست و نخواهد هم بود !

 

گرچه بسياري هم هستند كه مدّعي اند  "براي دل خود و لذتًي كه از مشق اين عشق -علاقه به نوشتن- مي برند، مي نويسند." امّا بي انصافي است اگر اين تصّوررا مَطلق بدانيم، اينكه طيّ كنش نگارش وانشاء مفاهيم بكر، لذتيَ هم نصيب نگارنده مي شود را انكار  نمي كنم چون اصلاٌ نمي توان انكارش كرد .

 

ولي كمي، فقط كمي، اگربا خودمان روراست باشيم  باور خواهيم كرد  كه اين رنج براي اكثر كساني كه دراين عرصه، قدم رنجه مِي كنند،رنج جانكاهي بوده وهست، همان رنج"خوانده نشدن خطَ شان"را كه خامه جانشان را دوشيده است، عرض ميكنم زيرا بسيارديده ايم بيتابي تام وبغض تلنبار شده اسطوره هاي ادب پارسي اين مرز وبوم را،  چه رسد به من كه درميان اين همه ابرانديشمندان،سهم خوشه چيني نيزنصيبم نيست !

 

علي ايُ حال، بنده جسارت نمي ورزم تا خداي ناكرده،تنبلي يا بي جنميَ مخاطبان رامسبَب اين معضل بپندارم زيرا تحت هرشرايطي بايد بپذيريم گناه اصلي ازجانب نويسنده ناشي است.آخرباقامت "ناساز"و"نوكار" كه بي شباهت با قَد وقيافه نسناسان نيست، خرده گرفتن از ناس،مبني برعدَم توَجه شان به نوشتجات ناقصي كه في البداهه نقش ميكنيم،خود نحس بزرگي است وهيچ هم قابل اغماض نيست !

 

بنابراين بايد زيادتر زحمت كشيد، سخت ترستم ديد،به سوگ نشست وبه هرسونگريست وبسيارآموخت تا شايد توان و لياقت شناخت سلايق و ذات و ذايقه مخاطب را بدست آورد و مشمول توَجه وعنايت ملوكانه شان قرارگرفت.

 

بااين اعتراف وباتجربه سرشكستگي درمرحله اوَل نويسندگي وگردن شكستگي درمراحل ثانويه آن،همچنين يقين به اين باور كه توَقع تغيير دادن مخاطبي از طريق مكتوب معيوبي كه مينگاريم، توَقع غيرمنطقي و بي پايه واساسي است،خودم راموَظف مي دانم تا تمام تلاش خويش رابراي تغيير روش نگارش ام وتبديل آن به روشي ساده، صادق، صميمي والبَته تجرَبي بكار بندم وريشه تكلفَ را براي كسب گنج جاودان توَجه مخاطب، ازپي وبن بزنم ...

 

مُلزَم دانستن خود به اين باور ومُتَد كه لزوماً هرنوشته ايي بايد براي ايجاد جهاني جليل،زيبا وعاري از پليدي خلق شود يا هر متني مسول هماهنگ تر كردن اجزاي از هارموني گريخته دنيا وعقبي باشد اگربيماري مهلَكي نباشد يقيناً شيوع انديشه مُبتَلا به تبَ ويروسي خطرناكي خواهد بود زيرا يك نويسنده قبل ازخلق هراثري براي  تغيير "هر چيز "يا "هر كه " دروَهله اوَل بيشتر از هر وقت وهر شخص  ديگر، به لزوم تغيير خويش،  يقيين مي يابد وهمين كُنش است كه وادارش مي كند قلم بدست گرفته و به نقل حديث نفس بپردازد تا از طريق نقش كردن وا‍ژه گان ومفاهيمي كه مي آفريند تكامل خويشتن را نيز بجويد .

 

با رسيدن به اين مرحله است كه نياز نويسنده به تفنّن گويي و ثقيل نويسي به خودي خود مُرتفع گرديده و سادگي نگارشش سوار بر سمند سخن گشته و با هيبت و پر هيمنه  برمدار ازمنه به يورتمه مي تازد و بي تكلفي نوشتارش به طرز معجزه آسايي از دغدغه رَتق و فَتق ، مدّ و كلاس و بورس ، مي رهد كه اگر وادار به سانسور يا باعث سقوط اش هم بشوند بقول قديمي ها شايد "ازاسب بيافتد امَا ازاصل نخواهد افتاد. "

 

در تكميل اعترافم  عنوان ميدارم كه طي اين چند دهه شيفتگي به ادبيات از چشم خويش گاهي بدي ديده ام امّا از سادگي متون ادبياتي بدي نديده ام...  ابدا... ! بنابراين انتظار دارم كه اين متن گواه مستند ساده نويسي  بنده در محضر مخاطبين شريف قرار گرفته  وبا بازخور شايسته اي كه هديه ام مي كنند جسارت اين واقعييت جاودانه را كه : چه "دريّ" بنويسم  يا "در وري"، چه كلاسيك و سنگين بنويسم  يا امروزي و رنگين، مهم در درجه اول مخاطب است كه ارزششش را نمي تون با هيچ چيزي در عالم مادي سنجيد !

 

بنابر اين در خاتمه  برا ي تثبيت محورهاي اعترافاتم، شجاعانه بيان ميدارم كه مخاطب از هر نوع وگروهي هم كه باشد شايسته نيست كه بجز با صفت "نگاريناي  ماندگار" آنها را مورد خطاب قرار داد ./.

                                      

                        من که خاک زیر قدمان مخاطبم

            

 

 

 

    

 

+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 و ساعت 23:7 |

یک"نکته"ازهزار"نکته"ي باریکترازمو

 

وقتی می خواندم و می گفتند که بین عشق و نفرت مرز یا حایلی وجود ندارد مشکوک می شدم به صحت و سندَیت این سخن سراسر رازگونه ! و با خود می گفتم چگونه است که لرزه و پس لرزه این دو "مفهوم " چنان هایل و مهیب است تا"لفظ" استعاره ايشان را توانایی قوام شان نباشد،چنانكه نقل است وگفته اند، وقوع هر کدام عالمی را ویران می کند! پس چراوجه بارز ومشخصه قابل تمایزی برای آنها موجودنيست و نباشد؟!

 

با سپری شدن ایَام چندي كه این مفاهیم همچنان متناقض و کم اعتباردر پستوی بایگانی ذهن ام جا خوش کرده بودند و من نیز کاری به آنها نداشتم به ناگه اوراق ایَام طوری ورق خوردتا مرا در محَک انجام عمل قراردهدو داد! نمیدانم این دگرگونی و ورق"بخت"ازروي قهر بوده یا لطف ؟! اما هر چه که بودآزمون نکوئی برايم بودزيرابا"درعمل واقع شدن"بودكه لذت متفاوتی راچشيده ام لذَتي که تاکنون و قبل ازآن نيز چنين تصوَری از "آن" نداشته ام زيرا باهربار شنیدن این کلمه بلافاصله صفتي شیرین وكنشي خوشاینددرمخیله ام نقش می بست!اينكه بعضی از دردها،لذَت یا منشاءلذَتي باشندغافل بودم! گرچه تصَورکردن،شنیدن،خواندن ووسوسه شدن همه و همه،ميتوانندواجددردورنجی لذت بخش باشند،اماهیچ کدام آنهانمی توانندجانشین لذتَی شوند که از"عمل انجام کاری"حاصل می شود.

 

به عنوان نمونه ماازماهیگیری وچگونگی صیدآن بسیار شنیده ایم و بسیارهم ازطریق تصاویر مستند آنرا دیده ایم،امَاچگونه میتوان حس شنیدن یا دیدن این عمل را بااولَین ماهی کوچکی که صيد تور ما ميشودو با ارتعاش نورخورشید،گويي كه ميرقصد! مقايسه نمود؟! چه رسد به اينكه اين لذَتهارامُتَرادف هم بدانيم؟!

 

باتجرَبه مواردفوق،قدَر این توصیه عمل گرایان راکه"برای رهایی از "وسوسه"ایي باید به انجام آن همَت گماشت" دانستم وآنرا نه باوری تيوریکی بلكه اقدامي مهَم و پراکماتیکي ناب يافتم.

 

بايددربَطن انجام وسوسه ايي بود تا متوَجه درَك لذَت رهيدن از رنج جانكاه آن شد!

 

آنگاه كه نه در حیَطه عشق قرار داشته باشیم و نه در چمبره نفرت، نه در کسَوت "خوبی" باشیم و نه كسَوت "بدی"! یقیناًدر وادی شک خواهیم ماند! ودراین شرايط است كه مرزبین عشق و نقرت و یا مرز بین خوبی و بدی، محلی از اعراب نخواهند یافت...!

 

ومن وقتَی درحیطه یک جزء این مهلکه مُهلَك قرار گرفتم،دراندک زمانی"شک"م را انگار به "شط"ی سپرده باشند،به یقیق رسيدم که نفرَت در جُوف عشق است و باهمان شدَت وحدَت نيَزدر جریان است وبا هيچ ذرَه بيني هم قابل رصَدنيست ونخواهدبود!کدام مرز، کدام تمایز؟! زیراآنهاچنان نامرَيي،ظرَيف،پيچيده امَاسهل وممتَنع در هم طنیده اندكه تفكَيك شان محَال مينمايد،ولَوتميَزخيالي ياحتَي مجَازي! فقط ميبايست قرباني اين حادثه ميشدم تا علَت سقوط ناشیگرانه ای خود و بسیاری از دوستان را به ورَطه ویل نفرَت درک ميكردم، باید در پرتگاه هبوط درَه نفرَت خم می شدم تا علَت عدَم تمایل و بي انگيزگي خود وهمپالگي هايم را نسبت به نجات خود مان ازاین بَحر برَهوت بفهم ! واينك میدانم که چرا این اندازه آسان ، و با خیالی آسوده در این وادی بیکران و سرد ناکجا آباد نفرت، جا خوش کرده ام و هیچ کاری نمی کنم جز نفرین و لعنت فرستادن های مترادف با"دم" و "بازدم"خویش که بی شباهت به"نفس" های وانفسای پایان عمرمُحتضري نسیتند به اهدایی معشوقي که زماني بی "می" و "مغانه"، مستمان می کرد به اندک غمزه،عشوه وحتَي اشاره ایي!زيراجاده ایی که ما را به این خراب آباد خمار و دُرد آلود، غلطانیده است چنان مخُوَف و سخت و پرشیب وشَر و طاقت فرسااست که هیچ همَت و حُرمتی در توانم نباشد برای صعود مجدَد به قَله حُرمتَ ورزي عشق ری!این همان راهی است که بی تحمَل آهی حتَي،چنان پرشیب،خوش دست وملاَیم برای عزیمت بود که هیچ ندانسته ام چگونه سُریدم با سر در دامنه سرد و تیره و ننگ و نفرَت انگيزش و ماند گارش باشم شاید، تاصبح قیامت ...! شما بشمارید قهرمانانی را كه این جاده سرکش را برای رسیدن دوباره به همان جایی که"جایشان" بوده باموفقَیت طَی کرده باشند،آنگاه مرا وبيتواني وبيعرضه گي ام را ملاك گيريدوبه توهين هلاَكم كنيد.

 

 نه!نجوئید!زيرا نخواهید یافت حتَی به تعداد انگشتكان یک دست !

 

بنابراين تاديرنشده به اين توصیه مشایخ، بياندیشید که گفته اند:

 

"در طریق عشقیدن، ذرَه ایی لنگیدن حتَی به تفنَن روا نباشد هیچ" باید محتاط بودومواظب،آنهم بسیار،پس شما را به خدایتان سوگند، گر باور هم ندارید امتحانش نکنید،زیرا به امتحان کردنش نيز نمی ارزد/.

+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 و ساعت 15:50 |

 حُرَمت هدف

اينكه هدفمندي،غايت اعتدال انساني است درآن شكيَ نيست، زيرا هيچ تلاشي بدون هدف گذاري به ثمر نمي نشيند وحتي اگر شكل وصورتي هم بپذيرند، در اندك فرصتي وبدون اكتساب هيچ حاصلي، به عَبث مي ورد والبَته ابَتر نيز خواهد ماند، اين را همگان ديده ايد وديده ايم بارها وشايد بسياربارها.

امَا قبل ازاينكه به شناخت وچگونگي "اهداَف" بپردازم مدَعي اين باورم كه همنوعان هدفمند را شريف تر، قابل اعتماد تر واحترام برانگيزتربدانم واز قراردادن اينگونه انسانها حتي دررنج قياس پذيري با همنوعان فاقد اهداف و آرمان، بپرهيزم زيرا اساسأ اين دوگروه را قياس پذير نيستند وعمل به اينگونه قياس را هم غير منصفانه مي دانم !

گرچه اين ادَعا نياز به ادَله اي براي تبثيَت ندارد زيرا صحَت وُسقم اش، فراوان مصداق دارد، حتيَ اگر به بارمعنايي ومحتوايي "اهداف" نيانديشم هم، وفقطَ ازبٌعد تلاش براي هدفمندي،تعَمق نماييم، شكي وجود ندارد كه انسانها ي هدفمند راحتيَ با وجود عدم تعَالي اهدافشان، مستحق اتصاف به صفات نيكو ومتعَالي بدانيم! اگربه اعتراف نامه اي كه راقم اين سطور نوشته است كمي دقت مُبذول فرماييد،بدون اندك تعَللي به عمق فاجعه "بي هدفي" كه درجٌوف همين چند سطر نهفته است پي خواهد برد :

"بِِِي هدفِِِِِِِِِِي براِي من مُصادف بود با گمراهي وَذله گي ديرينه، با ادامه اين زلتَ وَذلت بود كه بيدرنگ، بيمزةگي وبي حوصله گي هم مزَيد علت شد تا حين شناوري دراين دو به از"خويش بيزاري" و"ديگران بيزاري" نيز ُمبَتلا شوم ودرحاليكه همگان، ازاندكي بيست وچهارساعته موصوف به يك شبانه روز، شاكي بودند براي من اين زمان، تداعي گردرازاي روزقيامت مينمود كه دريك سيكل بسته ومعيوب با حركت هاي طولي وعرضي باطل وپر تسلسل ميگذشت، علاوه برآن درچمبره تفكرهاي بريده ومنقطع وبي چم، پرخاشگري ُمَمتد بي صدا وباصدا وهمچنين فراوان رفتارهاي تعريف شده وبي معني ديگر، بعنوان ارمغان هرروز و هرروزه گي ام، چمپاته مي زدم. پس ازگذشت چندين بازه زماني كه مي توانست ُبرَهه بهينه عمرم باشد توانستم از اين وضيعت بگريزم و سلب "عضويت" م را از اين قماش،باجشني، نهايي نمايم.

آنگاه بودكه حُرَمت و جذابيت اين تك مصرع شعر، كه حتَي نميدانم سُراينده آن كيست! برايم دوچندان جلوَه گر شد وجالب ترآنكه ازدوستان بسياري هم كه بازه "هدفمندي" را مي آزمودند،شنيده باشي كه به اندازه صد غزل ازآن لذَتَ برده اند! حتَي با هر بار خوانش اش…

شما هم بشنويد، خدارا چه ديديد ؟! شايد نگاه شما راهم شُست اين شكرپاره پارسي:

              "به راه باديه رفتن به از نشستن باطل "  

+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 و ساعت 17:20 |

 

ساعات صيقل اسراردل

 

اگربين قدروٌمقدَري ايَام قدربه نفس نفس افتاده ايد!اگر

خداي ناكرده تفريط درنوع نگاه به ساحت ذوالقدروليَا لي القدرآنهم توسط برخي قايدين

به قرآن وقامت مُحمَد،رنجورتان كرده است…

 

اگر…واگر…واگرهزاران اگرهاي ديگر،چون اخگري، جان ودلتان را

 مي سوزانند وبازاگرازشدَت اين سوختن در تعبَ ايد ودلتان سياه وچركمردگشته، يقين بدانيد مرهمي وجود دارد تا بنهيد براين زخم ناسور وآبي هست تا بشوييد اين چرك به چله نشسته را….

 

واين مرَهم وملهم، چيزي نيست جزكلام مقدس آن امام هُمام علي اعلي كهدر مرَهم خانه نهج البلاغه ايشان بسيارند...

 

يقين بدانيد كه با اقتداء به طهارت اند يشه وعمل اوست كه ميتوان پانزده قرن خسَت و خستگي،بُغض وغم،بهت وبرده گي،درد ودريده گي را ازجسم وجان زدود.

 

به فوَران ُزلاَل وپاك اين كلام حضرت دوست بیاندیشید تا به تناوري تفكرشان،ايماني دوباره بيابيد:

 

"آن كس كه درونش را اصلاح كند، خداوند ظاهرش را اصلاح مي نمايد،وهركس براي "دين"ش كاركند،خداوند"دنيا"ي او را اصلاح مي نمايد، وآن كس كه ميان خود وخداي خويش اصلاح كند،خداوند بين او ومردم را

 

اصلاح خواهد كرد "

كرج/21/رمضان/1428

 

+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 و ساعت 17:16 |