واسطه يي براي آشتي با داشته هاي نوشتارپارسي
اززماني كه رمان كوتاه"سفر"محموددولت آبادي را خوانده ام تا كنون سالها گذشته است.مطالعه اين نوشتارجناب نويسنده،چنان به مذاقم خوش نشست كه درجشنواره فجر85 باشنيدن اين خبر كه فيلمنامه فيلم جناب رفیع پیتررز،تحت نام"زمستان"،اقتباسي آزاد ازاين كتاباست،تدبيري كردم براي خروج ازاداره كه خوشبختانه موثرهم افتاد وخودم رادرخيل مخاطبين منتظرنمايش فيلم- سينما فلسطين – قراردادم و موَفق شدم فيلم فوق را درهمان اكران اوليَه اش ببينم.
گرچه فيلمنامه زمستان،اقتباس مناسبي ازكتاب" سفر" نبود وبه اين دليل هم ازساختارقوَي وساخت مناسب بي بهره بود واين مشكل را ازهمان ربع اوَليه ميشدازوجنَات مخاطبان فهميد،امَا تدَاعي وتكرَاركلمات بكاربسته دركتاب اين كاتب مغروربود كه چون جادويي بر ذهن وعين من هويدا شد و مانع ازدلزدگي يا انصراف از تماشاي فيلم شد كه گريبان بسياري از بينندگان را گرفته بود…!
درشگفت شدم ازتدَاعي طعمي كه حدود 21سال پيش،قرَين ذايقه ام بود اين همه شيرين وتازه مانده باشد!اينك فارغ ازحال وهواي سفرخوانده شده وسفربه اتمَام رسيده –سپري شدن دوران نظام اجباري –همچنين با سپري شدن حدوداً 9ماه ازتماشاي فيلم، صيَاد سعادتي گمگشته دراوراق فيش برداري شده ومانده در كنج كتابخانه ام شدم كه بلافاصله مصَمم كرد تامروَري دگرباره برآن دست نوشته ها داشته باشم،
هرچه خطَ وكلك و كاغذش كهنه ومندرس شده بود،متَونش همان متن هاي شسته ورفته،باران خورده وپاكي بود كه با تورَق اش، ابهَت كتاب- كليدر-دوباره چون نغمه هاي دونلي نوازان نامي آن نواحي، -خراسان- برايم مرَيي و موجب مسَرت، خرَمي وخردمندي گرديد.ناگفته نماند كه اين مسرَت، چند لحظه ايي مصادف شد با آه و دم هاي دمادم از جنس فسون وفسانه،كه افسارم را به ضعف ديرينه،يعني ناشي بودن و ناشي ماندن در حوزه نت نويسي يا فيش برداري علمي، ميفشرد!
براي رهايي از اين حس،حس به شماره افتادن نفس،كه ناشي از نقص يادداشت ها بود،راهي جز مطالعَه همين اوراق نبود كه گويي قبرَاقي در جوَف آن مانده بود به انتظار…!
گویی با طعم خاص وشرقي نهفته درآنها بود كه ابهت و عظمَت ميهن باستاني ام دگر باره با چاشني مروَ،بخارا،سمرقند،هرات،توس،هامون،سيحون،آمودريا،جيحون،خجند وخوارزم و…الَخ،غوغايي برجانم فكند…! ويافتم پاسخم را ازسبب بسياري اوراق مجموعه كليدر،پس به حرَمت هرچين وشكني كه ازمنه بر سيرت وصورت اين مردمان مروَي نشانده دولت آبادي برگي به پاسداشت آنها به مجلدَش نشانده تا بقراردارد بيرق سربداران سزاوارآن دياررا كه به چهارراه حوادث تاريخ لقب يافته است !
درخلَسه خواندن اين خرده يادداشتها، هرلحظه برشگفتي ام فزون ميآمد كه چگونه اين كاتب مغرور،توانسته است اين همه قهرمان و آنتي قهرمان، نقيض وضدنقيض، كه هركدامشان به اسطوره ايي فرااساطيرمي مانند را جان داده واستوار سازد ؟!
(مارال،گلمحمَد ،غديَر،عباسعلي ،بلقيس، ماه درويش، خان عمو و….!)
تقَابل مسَرت وافسوسي كه دربدَو اين يادداشت نوشته ام درآخر اين مرقومه با تقَابل خلسه وغصه قرَين شد كه نهايتا ًبه قياسي معطوف به شكواييه ايي لعنَتي واز ته دل منجرشد كه: اي كاش فرهنگ جمهوري گيلان وهرچه كه در آن بود - اعَم ازوقايع تلخ وشيرين فرَو فتنه گري، قهرماني و خالو قرباني- اين قوم غم وغربت زده را چنين آدم اديَبي بود تا بر جريَده جرَارسياست واوراق جليل تاريخ بنگاردآنچه راكه درگدارقيام جنگل بر اين قوم به يغما رفته "گيل و ديلم"گذشته است…وامَا صد افسوس كه نبود!
ازآنجايي كه دل كندن بعد ازاين همه تلَون احوال،كه ملغمه ايي ازمسرَت وحسرت،خلسه وغصه بوده، سخت ام بود، بنابراين بايد تدَبيري حتَي به ترفند مي بستم ،پس تن دادم به باز نويسي آنها با اين بهانه كه بر "وب" بنهم اش تا برپوسته يادعزيزاني كه هنوزروح وجانشان را در اين بحرپارسي نشستند به تلنگري طرَب گونه بنوازم، مبني برتسرَيع شان به انداختن خويش در اين زنده رود كه كم ازجوي موليان ندارد، زيرا آب در كوزه باشد و تشنه بمانيم نه صواب آيد ونه ثواب .
و اينك كلامي كه ذكَرش كرديم :
آدميزاده راههاي زيرَكانه را بيشتر مي پسندد،ميخواهدكه حقَ به جانب بماند.هركس براي به تماشا گذاشتن خود،آرايشي دارد: همه چيزمن را همه كس نبايد ببيند، ازمن همانچه ميخواهم بايد ديده شود…كليدر ج-2ص455
دلش مي خواست امَا كو جرَات ؟!
اين است كه آدميزاد، دست كم دوگونه زندگاني مي كند:
يكي آنكه هست و ديگري آنكه مي خواهد... ج-2 ص-463
دلت آرزو ميكند آرام بگيري امَا نميتواني، فاصله بين خواستن وتوانستن بسيار دور است.بر زخم دلت آهك پاشيده اند...ج-2 ص465
چكيدگان زحمت.
زندگاني رم كرده است هيهات! كجا بايدش جست...
چشمان پرخواهش زنان مرده اند،
پس عشق ورنجت را به همان حدَ مجَال بروز بده كه پرش قلب ديگري نخراشد...ج4- ص1038
پستان هايي چون پستانهاي نجيب ترين ماده گاو شيرده،چنانكه انگارمي روند تا هميشه فرزاندان بيابان را شير بنوشانند...پستان مادري...! ج4 ص 1038
دركليدرامَا ستاره ها تنها نيست،دوست است.ستارگان دوستانند. ياران وبرادران ونگاهبانند.راهنمايانند. چشمان خيره شب،همدمان خواب از سر گريختگان،چوپانان، برشب چيرگان اين نيزه هاي شكن شكن بي تمام... ج4 – ص1041
گورپدراين جهان كهنه! ازبيم چه بهره؟! دلهره جزكابوس چه با خود دارد؟!
بستر،بستر وخواب بي خيال،هنگامي كه توبرهنه در بسترخودخفته اي،با عصمت كودكان در آميخته ايي....!خواب،نيايش خاموش است،نيايش بودن.چرا كه دراين دم تو هماني كه خدا را پسند مي افتد ! تسليم ،تسليم ، معصوم و بي دفاع ، خداي كهن همين را مي خواهد .
برهنه ، بي سلاح ، بي دفاع ، بي هيچ كنشي ، بدين هنگام خدا تو را دوست مي دارد چراكه به هست، نيست.خاموشي تو، امان و يقيين برپهنه وجود وخداي نگنجد ...! ج4 – ص ۱۰۴۳
ما براي زندگي و به عشق زندگي كشته مي شويم . نه اين كه به عشق كشته شدن زنده باشيم ....! ج 10 – ص 2623
نفرت به آنچه كه دوستش ميداري با نفرت بخود آغشته و عجين است .... جنگ و پيكار را چنان خمير مايه و سر شتي است كه معيارهاي روزمره را بر هم مزند و به ويژگي هاي آرماني ذهن آدمي نيز دگرگونيهاي شتابناك مي بخشد گرچه در پيكار ودر كشاكش نبرد ، آدمي در معيار خود تا حدّ عدد نزول مي كند ، گرچه ميدان بي ترحّم ، آدمي بيش از هر هنگام به حدّ رمهّ و عدد نزول مي كند ، امّا اميد چيرگي بر خصم - بخصوص كه هدف از نبرد ، آزادي و عدالت باشد - تمام جسم آدميّت ، آدمي را در آرمان زيباي زيستن بازمي آفريند. ج10 – ص 2627
در يغا که خون زيبا ي مردم با دست مردمان بر خاك جاري مي شود .
در اين ميانه ، در حدّ فاصل دست وسينه ، تنها دشنه بيگانه است ج 10 – ص 2655
سكوت انگار تني مجسم بود ،ايستاده به خيرگي و سماجت تا صداي نفس سواران راحتي به ايشان باز پس گرداند ..... ج 10- ص2552
و.........
و........
و........!
بخوانيد، مي دانم كه مي خوانيد ، و ببالید، ميدانم كه مي باليد ، و ببلعيد، اين شكرين پاره،پراگراف ها ، بندها ، بابها را كه مائده ايست گسترده بر سفره اي به اندازه ده مجلّد....!
+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت
22:38 |