تبليغاتX
کاسپیکا

چنين با مهرباني خواندنت چيست ؟!

بدین نامهرباني راندنت چيست؟!

هرچه تلاش عقربه هاي ساعت با جان كندن و سينه خيز سُريدن،اوج صداي تيك تاك اش را به نشانه اعلان ، هشدار يا آماده باش و فنا شدن عمر،رساتر ساز مي كنند،بيشتر به بي خيالي ام مي افزايد و كار گيجي ام گاهي چنان گرم مي شود كه حتّي اسامي قراردادي روزهاي هفته رابا صد جان كندن نيز نمي توانم به ياد آورم !

امّا لحظاتي هستند كه نمي توان گفت بر من مي گذرند يامن ازآنان مي گذرم،زيرا شدّت جراحتِ نيشي كه مي زنند چنان است كه صد آدم باهوش تراز من نيز بيهوش مي شوند و به سالي بيش يابيشتربه كما مي روند!

گاهي براي بهبودي زخمي كه حاصل شده است بيش از سالی نيازاست برای التيام يافتنش ! چنانكه گفتم سالي يابيش ازسالي!به صّرافت هستيدآيا؟!كه يك سال، قالب و سايز چندين و چند هزار ثانيه است كه در دشت ِ متنِ ساعت به سينه خيز فتاده اند؟!

ديشب، شبي كه بر اثر شنفتن خبري ...قرني به من رفت كه قريّن ماندگارترين نيشي بود كه تاكنون نوش كرده ام.   گفته ام:قرن!زیرا نميدانم چگونه وزنش رابه مصداق آورم. فقط توانم گفت كه چون درختي بودم كه پس ازلرزش ناشي ازبُورٌان شدید،گرفتار صاعقه اي ثقيل نیز آمده باشد و همزمان باري به اندازه وزن تمامي كوه دماوند هم، بر قلب و قامت اش تلنبار كرده باشند ...!

حركت،چه بگویم:حتّي به اندازه سانتي متري،ازمن سلب شده بود وهيچ نمي توانستم رفتن،نه به طول ونه به عرض!فقط فرومي رفتم گوئي با شدّت هرچه تمام تر، در عمق نمناک خاك غم! وهيچ حسّي نداشتم، تهي از هرچه وهركه ...!

تن به خنكاي تُنَك سرد صبح آفتاب نخورده زمين سپرده بودم.ازتن من و تُنکی صبح و زمهریر زمین،ملغمه اي حاصل آمده بود مهیب وباور نكردني!که هيچ تاكنون شبيه آن برايم به تجربه نيامده بود، نه حس خوب بودن بود،نه حس بد بودن، نه حس نفرت بودو نه حس شفاعت ؛امّا سايه سنگين و سرد خبر از جانب كسي كهّّ مي پنداشتم ازشدّت مهرباني وراًفت وخير خواهي اش نسبت به من،استعاره ايي است از مارياي مقدس و بس ! نميداني چه وچگونه بود؟!

چنان برافروختم و به تضّاد آمدم كه فاصله آنچه بودم وآنچه كه هستم را هيچ متر ومقيايسي توان محاسبه مساحت اش نيست ونخواهدبود، چگونه ميبايست باوركنم اين ستم رااز سمت دوستي كه از بخاك فتادگان بسياري،دست گرفته بود!

شدٌت بهتٌم چنان بود كه سنگيني خبر شوم راهموزن سياره ایی پنداشتم!چون ازخود ميپرسيدم اين كدامين سياره ی منظومه شمسی است كه چنين با قهروغضب فرو افتاده است بر سرم واصرٌار دارد به تعجيٌل در فرو دادنم، ورنه من كه همان بودم ، همان خاك  ِزير قدمانش...!

+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 و ساعت 15:4 |