جسد من وجسد شعله
عصرعوضّی چهارشنبه 14شهریورکه از عصبانیت شکل عصایی بودم و خیابان 16آذر را مترمیکردم دیدم"لولی وشی " بنشسته بر هِرّهِ
ديوار مركز خدمات دانشجويي دانشگاه تهران و بساطي به اندازه سفرهايي دو نفره بگسترده و كپي كُتبٌ "نادر"ی- كه به جًرم جهلزدايي و تنوّير تا حدٌ بيرنگ كردن هر چيز و همه چيزِ اذهان عمومي زنگار بسته و مجاز به چاپ مجدٌد نبودند ـ را عرضه مينمود، چشمم به جِلد و پشت جِلد بعضٌي از اين دُردانههاي دَرّي افتاد، ديدم گويی قاب عكس خود فروشنده است،! دقیقتر که نگریستم از شکٌ رَستم ، خودِخودش بود ! همین بهانه ای شد، تا اتراق کنیم، و از پس آن اختلاطی باهم...
سر سخن از رَسن، رها كرديم ، گپي زديم و گپي شنيدم، چه چيزها و حرفهايي كه اين "لولي وش" مغموم نميگفت؟! خير نديده! عین خرٌدِ ناب!
من كه شُهره شَهرم به حرّافي، مات ماندم و گفتم گناهي گُنده است اگر حريم حرفهاي حزين، ناب و وزيناش را بشكنم ، گوش كردم، گرچه بسيار غمانگيز بود حکایتِ ستم و جوري كه به او رفته بود و ميرفت . امّا این حکایت منجر به اندیشیدن دوباره حول جور وجفاي مضاعفي شد كه بر نويسندگان و روزنامهنگاران جهان سوم ميرود بی تعارف و ادعاُ ما و دیگر نویسندگان و روزنامه نگاران جهان به آنان بدهکاریم، به لحاظ رنج عظیمی که اینان می برند جهان و تفکر تاریخ نیز به آنان بدهکارند!.
آخر ! نويسندگان و روزنامهنگاران كجاي يوروپ يا ينگه دنيا را می شناسید که به جُرم خلق كردن كلمه و نوشتن و يا گفتنش، اين همه ترس ، واهمه ،تحقير و آوارهگي را متحمل شوند؟!
باري ، نتوانستم ، نگاه از نوع گفتن او بردارم، سنگين بود، سرد بود و گاهي هم نميدانم جه حسي بودبناچار از او خواستم بنویسد آنچه راکه می گفت تا در فرصتي مغتنم بتوانم با سياه مشقهايش سماع كنم....!
فرداي آن روز كه رسيدم تا سوارِسواريهاي گوهر دشت شوم ، به پيشوازم آمد ، ولّی كمي ژوليدهتر از ديروزِخود و لوليوشتر از امروز من، دو كتاب، به نام "روايي" و "تمرين بردن لذت "از نوشته های خود و اینها که در و ب گذاشتم تحت عنوان" شعر كوتاه" به من هديه داد:
شعر كوتاه از اين منظر وحشتناك و جان كاه است كه جان شاعر را ميگيرد، انگار كه خون آدم بابت سرايش چند كلمه تمام ميشود و اين جان دادن ، جان دادن خواننده را ميطلبد ، براي فهم درست . اين نگاه بي رحم است اما وقتي پاي تقدس كلمه در ميان باشد ديگر سبك سري و لوس بازي خيانت است ، خيانت به كلمه ، خيانت به انسان كه زادهي كلمه است .
پس اين كلمهها محصول تمام خونهايي است كه از جان ما ميرود و محصول تمام خونهايي كه من و شما در طول تاريخ بالا آروده ايم...
گفتي ساده بنويس / ساده مينويسم / دوستت دارم .///
زندگی بستني خامهاي بزرگيست در ظهر جمعه تابستان.///
تمام زندگيام را ميدهم براي يك جاي دنج / تا تنها من باشم و تو / و هيچ چيز ديگر / هيچ چيز/ حتی لباسهاي مان.////
چه كاشتي در اين مزرعه پنبه / كه حاصلاش / اين همه تيغ است / اين همه تبر.///
فاحشهاي كه مدام سيگار مي كشد / گفت / من يه سيگارم، كه لاي لباي شهر / خاكستر ميشه.///
تو را كه ديدم خون دماغ شدم / گفتند كسي كه خون دماغ شود ميميرد/ اما من نمردم/ تونخواستي كه من بميرم.///
سيگار پشت سيگار چشم به پيچ پلهها اما نه / سيگار پشت سيگار چشم به پيچ پلهها اما نه / سيگار ...
دوستت دارم / آن قدر كه به سمت تو شليك ميشوم.///
جسد من و جسد شعله/ ما مردهايم و هيچ كس باور نميكند / چرا كه روزي چند ساعت قدم ميزنيم و متأسفانه نفس ميكشيم.///
نه معشوقهاي نه روسپي بزرگوار اما/ عشق ميكنم در ايوان چشمهايت / راحتات كنم/بي همه چيز هم كه باشي / انگشتهايي داري تا "و ب "های مرا کلیک کنی.///
لج نكن/آينه با سنگ كامل نمي شود.///
بيتوته كرده بودم ميان رانهايت / وقتي عكس مرا به سينه ميفشردي و برايم قهوه ميريختي / كه گفتم / تلخ.///
اين اسب رام نميشود / يا ولش كن./ يا ماشه را توي دهانش بچكان.///
من ميروم و تو / تمام سالهاي بودنت را به من فكر ميكني.///
ميروي اما/ نه آن قدر زود كه از زندگي / چيزي برايم مانده باشد.///
اگر اين چشمها نبودند / جهان چه ميتوانست باشد/ جز نقطهاي كور/ كه بر مدار صفر ميچرخيد.///
دوست سياه من/ نگران نباش/ جهان به سمت تو پيش ميرود.///
گفتي بند كفشهايت را نبند/ و اين يعني كه دوستم داري .///
نگران نباش/دلواپسي/آغوشمان را چسبناكتر ميكند/ و به دريا كه ميزنم تو قايقي/ آفتاب كه برسد/ لنگر مياندازيم و تو آن قدر طول ميكشي در من/ كه انگار تمام تاريخ را / زن من بودهاي .///
چه قدر بدهم/ با كف دستهايت / چشمهايم را / بر هم نهی .///
نگران نباش/دريا/جسدم را به ساحل بر ميگرداند.///
دوست من/ فاحشه عزيز/زمستان ميآيد/ تو پير ميشوی و ديگر هيچ" در يا پنجرهاي" به هوايت باز نميشود.///
دلش را به دريا زد/ تمام بوم را آبي كرد.///
ما مثل بستني آسيبپذير شدهايم.///
فاحشه ها/ خواهران تني مناند/ قديسه هايي كه كلاه سرشان ميرود/ كلاه از سرشان برداشته ميشود/و بر ايشان كلاه جديد سفارس ميدهند.///
و بوسه معجزه انسان بود.///
تو گول خوردي و رفتي / اما / با مردي كه عجيب شبيه من بود .///
دوستات داشتم و نفهميدي / و اين گناه تو نبود/ قدت به عشق نميرسيد.///
ميافتم از بلندايت/ ميايستي و بر جنازهام گيتار ميزني .///
دلقك/ جديترين پيامبر خداست.///
فكر ميكني كهِ هستي/فكر ميكني چهِ هستي / يادت نرود نصف عمرت را اينجا گذراندهاي / در خلاب.///
كاش ميشد آن لبها را بوسيد / و به خاطر اين گناه / سالها گريست.///
تنها شانه هايت را ميخواهم / براي پيشانيام.///
راست گفتي / مردي كه كبريت ميفروخت/آتش گرفت.///
شعله / تو آنقدر بزرگ شده ای / که دیگر/ مرا از سایه ات گریزی نیست ///
به رگ روستايي من دست نزنيد.///
سهم من از جهان/ دوست داشتن بود.///
ندانستي و گلوگير شدي / ماندي براي ابد/بيرون بيا از من / ميخواهم نقس بكشم.///
پارههاي مرا رها كن/ بگذار گم شوند/ تكه اي از هيچ كس/ اين پازل را كامل نمي كند.///
آن دره داغ / شيار ميان پستانهایت را ميگويم.///
ول كن آينه را / دو تا بشويد انتخاب سخت ميشود.///
پلنگِ زنان جهان ميشوم اگر / تنها تو بگويي كه / گناه كار نيستم .///
ابرها هم مرا فهميدهاند/ پراكنده ميبارند.///
دلقكِ مسخرهِ مضحكِ خِنگً/كه فقط مسخرهبازي بلده/ از تموم مردم دور و برش جدي تره.///
جهان خلاب بزرگي است / و من چه ميتوانم بگويم/ جز اين كه به قول برشت: « آدم آدم است».///
صندلي ها از ما بهترند / ميزها/ نفت / بنزين / ما / هيچي نيستيم.///
و لالههاي گوشهایت/ آن صخرههاي دست نيافتني.///
ميگويند تو را من حامله كردهام/ و اين اتهام/ يك نسل را حرام زاده ميكند.///
من بو ميدهم/ بوي تو را ميدهم/ این را "امجّد" هم گفته بود .///
بادها / شكم ثانيهها را از طوفان پر ميكنند.///
سعي كن / مداد رنگيهاي كودكيات را پيدا كني/ و گرنه / همه چيز/ خاكستري يك دست ميشود.///
خروسها به دنبال مرغها ميدوند با سيگارهاي روشن/ به جز خروس بازنده ./// يا برنده .///
من ميگويم كلمه شعري ست تمام/ لوركا ميگويد: « شعر خون است» من ميگويم / خون منظومهايست تمام.///
دستهاي فرتوت مادرم / و عصاي پدرم / روز را به لب بام ميكشند.///
مرا ببخش كه نميخندانمات/ و سر شانههايت را لمس نميكنند انگشتان جذاميام / نيمهاي از من / سگيست / كه مدام در استخوانهاي شهر زوزو ميكشد.///
ماه را ميلههاي پنجرهام/ تكه تكه ميكنند / تا اين تنها من نباشم كه / تكه تكه ميخوابم.///
بالهایم را كبريت بكش/ به جرم سرودهاي كه اندامت را شكافت / تا / در حاشيه دفترم زيست كني.///
عشق يعني اين / كه موريانه هم، باشيم/ و از هم كوتاه نياييم.///
بيا به جاي نشستن درختها را بشماريم.///
سياه ميپوشم / براي هميشهگي نبوده هايت / نبودنت/ نبودنم/ نبودگيهامان.///
خرده ريزهايت را جمع كن/ با سر انگشتاني بلند/ تا در تو نياميزد رجالهها / اين لكّاته در خاك هم رهايت نميكند.///
كولي تمام ساحل را باران شد/ ماهيگير/ هنوز براي پری دريايي تور ميبافد.///
درخت ها را دوست دارم / و آنکه یک عمر گرم و دوست داشتنی به آغوشم کشید/ "فنجان داغ چای"///
من با آنتونيوني مخالفم/ تمام رابطهها بر پايه سوء تفاهم نيست.///
من مردهام و حالا ميتوانم بدون تشريفات كليسا و مسجد / با جسد خودم تنها باشم.///
عوض كردن تو مثل عوض كردن من / كسي بزرگتر از مسيح را ميخواهد / پس دختر بچهاي پنج ساله ای باش / و در پارك جلوی خانهتان با من آشنا شو/ ميخواهم خودم بزرگت كنم.///
+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 و ساعت
0:26 |