تبليغاتX
کاسپیکا

        راز رمزآمیز هنر 

 

پيونداين"سه نشانه"خداوندگاراندیشه و خرد،«شعر،رقص وموسيقي»

 

وشناخت  احساسي كزين معجونْ‌ برجان مجنونان عاشق جاری میشود،

 

رازي به غايت اسرارآمیزاست! که جهانی را به جّد وجهد به تفکّروزی

 

وادشته وجان های بسیاری را به وجدٌ آراسته ! زیرا این رازچون

 

«شرم»ي است شهدآگين، كه شبنم گونه، برجبين دوشيزگاني بيدارمانده

 

دوش‌‌، بنشيند وكاشفان اين«شرم»به امتزاج حروف اوٌل (شعر–رقص–

 

موسيقي) نيزهمانا"هنرمندان"اند، كه"خداي"گونه درروح وجان زمانه

 

جاري‌اند تا شام ابد، و این باورازپی حُكم حكيمانه باريتعالي است که

 

گفته اند: هنر وهنرمندواثرهنری، نميرند و نخواهندمرد، زیرا زيبايي را

 

نزيبد، رفتن يا كه مردن! چنين بود كه آن خداوند شريف بلخ

 

«بي‌صورتي» هوا را با دميدن در"نی"صورت بخشيد وموسيقي‌اش

 

ناميد،تاهم قدردانسته باشدبي‌صورتي آن صانع لطيف را و هم

 

بخواند"ثناي"اش رابه آوازي نيك وموزون كه درسزايش باشد! و با اين

 

تعبيرالهي از "سه جزءاهورايي"هنر،كه علامّه لاهوري مسلمان،پي

 

افكنده است به قامت جمله‌ايي چون وحي که:«روشنايي جان جبريل

 

واهريمن ازشعراست وسوزوشادماني انجمن،ازرقص»هين! ترامي‌گويم

 

که بشنوی:

 

آيا همین یک نکته برّتراز "هزارپند،"كافي نيست که فزون گرداند

 

ايمانمان راتا باور بداریم كه"كتمانگران"را نه پرواي دين است نه

 

پرواي آيين ؟!!

 

چگونه ديندارننداينان،ازبس كه به دكاٌنداران مي‌مانند؟! وای که چه خوب

 

شديادم آمد، پندی٬ آري چه مؤمنانه مي‌گفت آن پيرفرزانه: «گويي شعر٬

 

روح موسيقي ورقص٬ پيكره آن است» كه به ايمانش شك ‌بستند جمله

 

قديسين و به فلك راست كردند جانش را در قوسین...!

 

ايناني كه شعورجهان شمول شيعه را به هرٌوله هدرداده‌اند به تقابل  

 

با مذهب و شعرو موسيقي، و كاستي انديشه‌شان را در آشتي دادن اينان،

 

به باور خود ولی به نام دين دليل آوردند!وهمچنان در"جام"جن‌زده‌اشان٬

 

محبوبيٌت يكي رابامغضوبيت ديگري"عيان"مي‌دارند وشعررا"شاهد  

 

بازاري" كرده‌اند تا سزاي "ساز"را، به پرده نشيني داده باشند!چگونه

 

باید پرواي «سماع»باشد كه بخواهندموزون كنندانديشه كج وبسته خويش

 

راباقامت"آينه"ی دين!كه زيبانگري وزيبامنشي‌اش مزٌيد جٌلال وجمال

 

است به راستي و درستی...!                                    

                                          " تهران  -۱۳۸۶"                

+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 و ساعت 5:0 |

بنام خالق موسيقي  

اين بهاريه مستند است به فروردين 1386 خورشيدي ، كه پيام پُر احساس دوستي ديرينه، منشاء انشاء آن گشته است ، آنهم در اندك زماني ، پس از نيوشيدن‌اش ، با آنكه در وضعيت بي سازماني و بي‌ساماني و بي زماني قرار داشتم امّا چنان شدم از شدّت شوق ، كه پيك"ش" را پيك خويش پنداشتم و اصرار ورزيدم تا بماند و اين نثر "بي بند و پي" را كه نوشته‌ام ، به تحقه ببرد برايش:

 

... و آنگاه بهار آمد

و بنقشه پيش از نيلوفر !

سنجاقك پيش از سار !

و آمد سار نيز با وقارتر از پارسال

و ما آسيمه سر مي‌گسترديم بساط ميزباني

تا اين مهربان مهمان مهاجر را

بنماييم پذيرايي ، شهد و ارانه و شاهانه

چونان پيرار ، پار و پارينه

به يمن وفاي عهدش، سور و ساتي ساختيم با خاگينه

تا آن مؤمن مهمان هر سال وهر بهار من – پرستو-

كه از چكامه لبريز بود و چامه‌هايش همه طرب انگيز ، روح‌افزا

شايد به شوق شميم آن بانوي شبنم پوش – نوروز-  بنشيند زود!

اين كهن آيين ما ، ايرانيان

و مهين ميراث اسلاف ما ، پارت ، پارسيان ...

سرايش‌هاي او ساري بود و ستايش هاي من جاري ...!

نفس حبس ، حواس ، مصادف با حدس ... :

كين از سفر برگشته مهمان من ، چه خواهد كرد زين پس ؟

كاش در اين بازه مي‌بودي ‌بايد، تا مي‌ديدي باز چند باره با چشم‌باز!

كه اين سيه چرده موجود ناز و نوپرداز،

پس از اُتراق بر بالاي تاقِ ديرينه و پارينهِ خويش ، چه پُر راز مي‌خواند با نعمه و آواز:

كه اي قوم پارس ؛ پارسيان پارسا پيمان و پارسه پرداز ،

اي مهربان ميزبان مهر آيين، اهورا آذين ، اوستا اسليم ، مزدك كيش و ماني معرفت ،

شمايان را من :

بهاري چونان ارژنگ ، رنگارنگ ، بي ‌درنگ و درد

آرزومندم پر از هُور و خُور و خيّر ، بي‌خار ، با بخت و پُر بركت ...

القصّه :

در آن حال و قال بودم در پرسه ، كه ناگه پيك يا قاصدي ، جام جانِ خالي از حس و حساسّم را با پيامي چون صهباي بي‌غش و صاف ، شيرين چون شكر كه از كوي بلورين بانوي صبا صورت بود مصدور ، پر كرد گويي!

واي كه اين نجوا، نغمه، نسيم نمي‌دانم؟ واژه يا تيراژه يا شايد مصرع يا بيت هرچه كه بود ؟! چه مردانه و جانانه، ديوار بلند تيره شبِ خلوت و خالي و شنگ و ژنده‌ام را آوار كرد بر پيكر خاطره و خاطر ... !

زين خروار آوار بود كه خاطراتم خيز برداشتند تا بر ياد بنشينند دوباره ، چه آنهايي كه تلخينه و غمگين بودند و هم آنهايي كه بودند شاد و شيرين ، چون رخش بر جسم و جانم راندند ، تن‌م را به تب و تابي لرزاندند ، چون بيد! نه فقط بر سر ايمان ، بلكه لرزيدم هم ، بر اوراد و اطوار تمنّا و خواهش‌هاي خويشم !

تا نزديكاي سحر بود گوييا ، مي‌لرزيدم و مي‌انديشيدم ، بر آنچه كه بود و بگذشت ...! و آنگاه بود كه ناگه بانگ برآوردم به نعره يا كه نهيبي بود، نمي‌دانم ؟ امّا مي‌دانم پيوسته و ممتد !

كه اي باد بامدادي و اي نسيم سحرگاهي ، مخلمين بستر و بالين خويش را براي گوش و هوش آن نگاري ، كه يادي كرده است از ياررفته از ياد، بگشاييد، تا بتواند اين سروش سحري را زاسرار سويداي دلم،بشنود كه:

اي  نازنين  نازك انديش ،

اي خردمند خرم انديش،

مهربان يارا،

روز و ماه و سال ات پيروز، فرخنده ، خجسته و ميناي عمرت زيبنده بادا  با مينو  و مهر و ماه ...

+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در سه شنبه بیستم شهریور 1386 و ساعت 11:45 |
  جسد من وجسد شعله

عصرعوضّی چهارشنبه 14شهریورکه از عصبانیت شکل عصایی بودم و خیابان 16آذر را مترمیکردم دیدم"لولی وشی " بنشسته بر هِرّهِ

ديوار مركز خدمات دانشجويي دانشگاه تهران و بساطي به اندازه سفره‌ايي دو نفره بگسترده و كپي كُتبٌ "نادر"ی- كه به جًرم جهل‌زدايي و تنوّير تا حدٌ بي‌رنگ كردن هر چيز و همه چيزِ اذهان عمومي زنگار بسته و مجاز به چاپ مجدٌد نبودند  ـ را عرضه مي‌نمود، چشمم به جِلد و پشت جِلد بعضٌي از اين دُردانه‌هاي دَرّي افتاد، ديدم گويی قاب عكس خود فروشنده است،! دقیقتر که نگریستم از شکٌ رَستم ، خودِخودش بود ! همین بهانه ای شد، تا اتراق کنیم، و از پس آن اختلاطی باهم...

سر سخن از رَسن، رها كرديم ، گپي زديم و گپي شنيدم، چه چيزها و حرف‌هايي كه اين "لولي وش" مغموم نمي‌گفت؟!  خير نديده! عین خرٌدِ ناب!

من كه شُهره شَهرم به حرّافي، مات ماندم و گفتم گناهي گُنده است اگر حريم حرف‌هاي حزين، ناب و وزين‌اش را بشكنم ، گوش كردم، گرچه بسيار غم‌انگيز بود حکایتِ ستم و جوري كه به او رفته بود و مي‌رفت . امّا این حکایت  منجر به اندیشیدن دوباره حول جور وجفاي مضاعفي شد كه بر نويسندگان و روزنامه‌نگاران جهان سوم مي‌رود بی تعارف و ادعاُ ما و دیگر نویسندگان و روزنامه نگاران جهان به آنان بدهکاریم،  به لحاظ رنج عظیمی که اینان می برند جهان و تفکر تاریخ نیز به آنان بدهکارند!.

آخر !  نويسندگان و روزنامه‌نگاران كجاي يوروپ يا ينگه دنيا را می شناسید که به جُرم خلق كردن كلمه و نوشتن و يا گفتنش، اين همه ترس ، واهمه ،تحقير و آواره‌گي را متحمل ‌شوند؟!

باري ، نتوانستم ، نگاه از نوع گفتن او بردارم، سنگين بود، سرد بود و گاهي هم نمي‌دانم جه حسي بودبناچار از او  خواستم بنویسد آنچه راکه می گفت تا در فرصتي مغتنم  بتوانم با سياه مشق‌هايش سماع كنم....!

فرداي آن روز كه رسيدم تا سوارِسواري‌هاي گوهر دشت شوم ، به پيشوازم آمد ، ولّی كمي ژوليده‌تر از ديروزِخود و لولي‌وش‌تر از امروز من، دو كتاب، به نام "روايي" و "تمرين بردن لذت "از نوشته های خود و اینها که در و ب گذاشتم تحت عنوان" شعر كوتاه" به من هديه داد:

 

شعر كوتاه از اين منظر وحشتناك و جان كاه است كه جان شاعر را مي‌‌گيرد، انگار كه خون آدم بابت سرايش چند كلمه تمام مي‌شود و اين جان دادن ، جان دادن خواننده را مي‌طلبد ، براي فهم درست . اين نگاه بي رحم است اما وقتي پاي تقدس كلمه در ميان باشد ديگر سبك سري و لوس بازي خيانت است ، خيانت به كلمه ، خيانت به انسان كه زاده‌ي كلمه است .

پس اين كلمه‌ها محصول تمام خون‌هايي است كه از جان ما مي‌رود و محصول تمام خون‌هايي كه من و شما در طول تاريخ بالا آروده ايم...

 

گفتي ساده بنويس / ساده مي‌نويسم / دوستت دارم .///

زندگی بستني خامه‌اي بزرگي‌ست در ظهر جمعه تابستان.///

تمام زندگي‌ام را مي‌دهم براي يك جاي دنج / تا تنها من باشم و تو / و هيچ چيز ديگر / هيچ چيز/ حتی  لباس‌هاي مان.////

چه كاشتي در اين مزرعه پنبه / كه حاصل‌اش / اين همه تيغ است / اين همه تبر.///

فاحشه‌اي كه مدام سيگار مي كشد / گفت / من يه سيگارم، كه لاي لباي شهر / خاكستر مي‌شه.///

تو را كه ديدم خون دماغ شدم / گفتند كسي كه خون دماغ شود مي‌ميرد/ اما من نمردم/ تونخواستي كه من بميرم.///

سيگار پشت سيگار چشم به پيچ پله‌ها اما نه / سيگار پشت سيگار چشم به پيچ پله‌ها اما نه / سيگار ...

دوستت دارم / آن قدر كه به سمت تو شليك مي‌شوم.///

جسد من و جسد شعله/ ما مرده‌ايم و هيچ كس باور نمي‌كند / چرا كه روزي چند ساعت قدم مي‌زنيم و متأسفانه نفس مي‌كشيم.///

نه معشوقه‌اي نه روسپي بزرگوار اما/ عشق مي‌كنم در ايوان چشم‌هايت / راحت‌ات كنم/بي همه چيز هم كه باشي / انگشت‌هايي داري تا "و ب "های مرا کلیک کنی.///

لج نكن/آينه با سنگ كامل نمي شود.///

بيتوته كرده بودم ميان ران‌هايت / وقتي عكس مرا به سينه مي‌فشردي و برايم قهوه مي‌ريختي / كه گفتم / تلخ.///

اين اسب رام نمي‌شود / يا ولش كن./ يا ماشه را توي دهانش بچكان.///

من مي‌روم و تو / تمام سال‌هاي بودنت را به من فكر مي‌كني.///

مي‌روي اما/ نه آن قدر زود كه از زندگي / چيزي برايم مانده باشد.///

اگر اين چشم‌ها نبودند / جهان چه مي‌توانست باشد/ جز نقطه‌اي كور/ كه بر مدار صفر مي‌چرخيد.///

دوست سياه من/ نگران نباش/ جهان به سمت تو پيش مي‌رود.///

گفتي بند كفش‌هايت را نبند/ و اين يعني كه دوستم داري .///

نگران نباش/دلواپسي/آغوشمان را چسب‌ناك‌تر مي‌كند/ و به دريا كه مي‌زنم تو قايقي/ آفتاب كه برسد/ لنگر مي‌اندازيم و تو آن قدر طول مي‌كشي در من/ كه انگار تمام تاريخ را / زن من بوده‌اي .///

چه قدر بدهم/ با كف دست‌هايت / چشم‌هايم را / بر هم نهی .///

نگران نباش/دريا/جسدم را به ساحل بر مي‌گرداند.///

دوست من/ فاحشه عزيز/زمستان مي‌آيد/ تو پير مي‌شوی و ديگر هيچ" در  يا  پنجره‌اي" به هوايت باز نمي‌شود.///

دلش را به دريا زد/ تمام بوم را آبي كرد.///

ما مثل بستني آسيب‌پذير شده‌ايم.///

فاحشه ها/ خواهران تني من‌اند/ قديسه هايي كه كلاه سرشان مي‌رود/ كلاه از سرشان برداشته مي‌شود/و بر ايشان كلاه جديد سفارس مي‌دهند.///

و بوسه معجزه انسان بود.///

تو گول خوردي و رفتي / اما / با مردي كه عجيب شبيه من بود .///

دوست‌ات داشتم و نفهميدي / و اين گناه تو نبود/ قدت به عشق نمي‌رسيد.///

مي‌افتم از بلندايت/ مي‌ايستي و بر جنازه‌ام گيتار مي‌زني .///

دلقك/ جدي‌ترين پيامبر خداست.///

فكر مي‌كني كهِ هستي/فكر مي‌كني چهِ هستي / يادت نرود نصف عمرت را اينجا گذرانده‌اي / در خلاب.///

كاش مي‌شد آن لب‌ها را بوسيد / و به خاطر اين گناه / سال‌ها گريست.///

تنها شانه هايت را مي‌خواهم / براي پيشاني‌ام.///

راست گفتي / مردي كه كبريت مي‌فروخت/آتش گرفت.///

شعله / تو آنقدر بزرگ شده ای / که دیگر/ مرا از سایه ات گریزی نیست ///

به رگ روستايي من دست نزنيد.///

سهم من از جهان/ دوست داشتن بود.///

ندانستي و گلوگير شدي / ماندي براي ابد/بيرون بيا از من / مي‌خواهم نقس بكشم.///

پاره‌هاي مرا رها كن/ بگذار گم شوند/ تكه اي از هيچ كس/ اين پازل را كامل نمي كند.///

آن دره داغ / شيار ميان پستان‌هایت را مي‌گويم.///

ول كن آينه را / دو تا بشويد انتخاب سخت مي‌شود.///

پلنگِ زنان جهان مي‌شوم اگر / تنها تو بگويي كه / گناه كار نيستم .///

ابرها هم مرا فهميده‌اند/ پراكنده مي‌بارند.///

دلقكِ مسخرهِ مضحكِ خِنگً/كه فقط مسخره‌بازي بلده/ از تموم مردم دور و برش جدي تره.///

 جهان خلاب بزرگي است / و من چه مي‌توانم بگويم/ جز اين كه به قول برشت: « آدم آدم است».///

صندلي ها از ما بهترند / ميزها/ نفت / بنزين / ما / هيچي نيستيم.///

و لاله‌هاي گوش‌هایت/ آن صخره‌هاي دست نيافتني.///

مي‌گويند تو را من حامله كرده‌ام/ و اين اتهام/ يك نسل را حرام زاده مي‌كند.///

من بو مي‌دهم/ بوي تو را مي‌دهم/ این را "امجّد" هم گفته بود .///

بادها / شكم ثانيه‌ها را از طوفان‌ پر مي‌كنند.///

سعي كن / مداد رنگي‌هاي كودكي‌ات را پيدا كني/ و گرنه / همه چيز/ خاكستري يك دست مي‌شود.///

خروس‌ها به دنبال مرغ‌ها مي‌دوند با سيگارهاي روشن/ به جز خروس بازنده ./// يا برنده .///

من مي‌گويم كلمه شعري ست تمام/ لوركا مي‌گويد: « شعر خون است» من مي‌گويم / خون منظومه‌اي‌ست تمام.///

دست‌هاي فرتوت مادرم / و عصاي پدرم / روز را به لب بام مي‌كشند.///

مرا ببخش كه نمي‌خندانم‌ات/ و سر شانه‌هايت را لمس نمي‌كنند انگشتان جذامي‌ام / نيمه‌اي از من / سگي‌ست / كه مدام در استخوان‌هاي شهر زوزو مي‌كشد.///

ماه را ميله‌هاي پنجره‌ام/ تكه تكه مي‌كنند / تا اين تنها من نباشم كه / تكه تكه مي‌خوابم.///

بال‌هایم را كبريت بكش/ به جرم سروده‌اي كه اندامت را شكافت / تا / در حاشيه دفترم زيست كني.///

عشق يعني اين / كه موريانه هم، باشيم/ و از هم كوتاه نياييم.///

بيا به جاي نشستن درخت‌ها را بشماريم.///

سياه مي‌پوشم / براي هميشه‌گي نبوده هايت / نبودنت/ نبودنم/ نبودگي‌هامان.///

خرده ريزهايت را جمع كن/ با سر انگشتاني بلند/ تا در تو نياميزد رجاله‌ها / اين لكّاته در خاك هم رهايت نمي‌كند.///

كولي تمام ساحل را باران شد/ ماهي‌گير/ هنوز براي پری دريايي تور مي‌بافد.///

 درخت ها را دوست دارم / و آنکه یک عمر گرم و دوست داشتنی به آغوشم کشید/ "فنجان داغ چای"///

من با آنتونيوني مخالفم/ تمام رابطه‌ها بر پايه سوء تفاهم‌ نيست.///

من مرده‌ام و حالا مي‌توانم بدون تشريفات كليسا و مسجد / با جسد خودم تنها باشم.///

عوض كردن تو مثل عوض كردن من / كسي بزرگ‌تر از مسيح را مي‌خواهد / پس دختر بچه‌اي پنج ساله ای باش / و در پارك جلوی خانه‌تان با من آشنا شو/ مي‌خواهم خودم بزرگت كنم.///

+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 و ساعت 0:26 |
هذیان

شولیان خولی وش را به خوشه چینی اندیشه بکر بردند٬امٌا ندانستن که آنان از بیخ بر میکنند ریشه را و بر آتش می نهند تا از سوختنش٬دلشان گرم آیدتا دمی خوش باشند.

آنان حاصلی جز این٬ از درخت اندیشه در نمی یابند و نصیب نمی خواهند٬زیرا به زعٌم آنها اندیشه مخلٌ آسایش است و  بی اندیشگی نعمت !

در کوی این شولیان بی عقلی پادشاهیست و خردمندی بندگی !

ای بیمار اندیشه که می نالی از درد مدام٬ بیا  به کوی ما و "شولی " شو که نه خویش  شناسی و نه دانی که چیست ریش ؟!

 این دو را چون  برانی زخود ٬ کشور تنت از بیم و بلای "بودن " در امان خواهد بود ! امٌا غافل مشو که این نعمت میسٌر است در بی اندیشه گی٬ خواهی بپسند یا که نپسند ! بسم ا....

+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در شنبه هفدهم شهریور 1386 و ساعت 9:37 |