دُردِ دل
چندي است به مرض مهلكي گرفتار آمده ام كه تحملش براي من خيلي سخت است . قرارم را بيقراركرده است اين لامذهب! بد جوري اذيتم ميكند اين بي پدر ومادر.
اصلا هيج فكرنمي كردم،حالا حالاها، مبتلاي اين رنج جان فرسا بشوم !
چه بلوف ها كه به بانگ بلند نبستم ، چه مثنوي ها كه نساختم از حرمت تنهايي و زيبايي رهيدن از ديدن، سخن ياوه شنديدن وگفتن،بوسيدن بي بوي و آغوشيدن بي رنگ و دسته خر توي لجن.... والّخ!
مي بيني ؟! چه بلايي برسرم آورده و چه"خنگ"م كرده اين بي پير؛ شش سطر سياه كردم هنوز نام اين مرض را ننوشتم ، اگر همين الآن بي تلف كردن حتّي ثانيه اي نامش را ننويسم،خداميداند تاكجاي وب بايد بدويدباچشمانتان،كه شايد بيابيد نوع "مرض"ام را.
بله بنده، مريضم ،بيمارم ! و بيماري ام دلتنگي حّادي است كه مسّري است،سرايت ميكند، واگير دار است حتي از طريق وبلاگ !
آري، دلتنگ "همان"هاييم كه زآنان بگريختم ،و براي نديدنشان تاوان زيادي نيزبدادم، گرچه ايامّي بودند؛چون خويشم !
و هرچه كه طي اين ايّام ،لافيدم و بافيدم در مدّح گريختن و رهيدن و نديدن ، گويي چون حبابي بوده برموج متوارّي يا كه بر باد سواري !
اكنون كار دلم به جايي رسيده است كه برصبرو صامتي و سختي ام فايق آمده و وجودم را ازدلواپسي و بيقراري پركرده است وچنان چون "دلهّ "گان زير پاي تن وجانم نشسته است و از خوشي حاصل از ضيافت تماشاي آدمها – بخصوص از نوع لطيف ترها يش- زبل بازي وزبان بازي،آغازيده تاحريفم شود كه بگيرد افسارم را بآساني و ببردم بة مرتعّ سرسبز فلك كه مستعد چريدن باشد و چشم چراني ! تا گاهي نيز بتواني كه لگدي هم بپراني !
كه براستي،چنين كرده است هم تاحٌد زيادي،گرچه گاهي مچل ميكند وعذاب ميدهدم با "سگ دوزدن"هاي بيجا و گاهي به گاهي!
امّا انصاف ميدهم آخر، متاعي كه مدّ نظرم است، هميشه و هرجا كه نيست مهّيا !
آنچه حراج است وهست هميشه، دراين شهرشرم زده تهران، متاع ايست چون متوني كه بنده مينگارم دروبلاگ ِ بلاگفا ! بسيار فراوان، امّا بد جُل اند وبُنجل !
هرچند كه شاهانه و پرشكوه اند ولي جارميزنند ازدورونزديك، كه كاسب و باسمه ايي وباسمه فروشند همه، وبا يك سكه قلب، قلب ميخرند وفروشند !
باري،آخرين باري كه اين رخّ داد، گوييا اوّل تيربود كه خيّرسرم، به حرف دل براي رفتن وگرديدن، گوش بسپردم وچون جنّ زده گان له له بزدم به رفتن،دويدن وديدن !
چون نمیيافتم و نبود جايي در شان نشستن، گرچه از قيّد قمپوز، پوز، پرستيژ و پرايد بگذشتم حتی ازخيردنج بودنش، چشم بشستم نيز! كم مانده بود تا منفجر شوم از اين همه اغفال، كه دل خجولانه به انگاره پرسشي بود ملايم؛ گفت: تا نگاهي هم به "كافي شاپ"هاي شهر بياندازم .
"شكّ"م برد كه مهره ماردارد اين موزي گروطنّاز! چون به مكث ودرنگ هم نرسيد كه تصميم بگرفتم وخويش نيزپاسخ بدادم : كه بهترزين ولگردي به صد بار، كه هيچ مناسب نباشد،به سن وبه سال ام !چون هراندازه كه دراين هنگامه عمر٬"وب" گردي مي سازدم وهست به"ساز"ام، ولگردي صدچندان تراست وبالم !
هماندم درانديشه شدم كه خداراچه ديدي ؟! شايد مشكين طّره اي پيدا بشود ودعوتم بپذيرد تا طيْ نوشيدن يك قهوه،عيان كند نيز نيكي انديشه را با زيبا يي قدّ،قامت،قواره٬ به يكباره،آنگاه چه كم خواهم داشت از آن جايي كه "جنانّ "اش ميگويند يا كه جنّت ؟!
واي! واي! گويي كه معجّزه هزاره چهارم هويدا شده آن لحظه، تا مجّاب دل باشم، پيرانه سروخيره سرانه، زيرا به محضّي كه برفتم، بنشستم ونشان كردم ونگريستم تا كه بديدم "پريرويي" بنشسته پس پنجره اي پرده پوشيده، گويي كه مژگان نگاهش چون شالي شاليزار، وجين خورده، لميده است برحدّقه چشمش، كه "كرتّ"ي بود مدوّر،چون حلقه زلفش منظم !
كاش بودي وميديدي شما هم ،كه صاحب مرده دلم،چگونه باهرنازك شدن"چشم"اش
شروع ميكرد به تپيدن، چون مهّي كه باشد ازدرّه به كوه وازكوه به درّه درحال دويدن ورمیدن !
با قلقلك،غرّة، قهر،غريده، گويي خواهد شكند ميله افقي سينه،چو درزندان، آنهم با اصرارفراوان، كه چنين بلورين چهره را نبايد كه فقط نگريستن، بايد كه سر بر ساعد اين ساقي سيمين ساق، نهادن،آرميدن،سخن شايسته گفتن و شنيدن، مهر ورزيدنش به حّد سخاوت وبی مرزو نهايت ...!
چنين كردم من ِخر! نه شّروساده، به جَلدي سُريدم ودركُنج كجاوه، درست، درنبش كناره اش نشستم، سعي كردم، ذوّق طلبيدم وسينه سپرداشتم، تاسخنی تازه بیابم٬سزاوارنیوشیدن آن نازنین نازک و نارنجی که خُماربود خروار٬چون خوشه گندم رسيده وخميده وآماده خَرمن!
ديوانه منم ! ديوانه تر ازصد ددٌ وديوهم، كه اين همه رنج تعّب بردم و ترس خريدم٬ بهراسيدم وتا اين حّد رسيدم، كنون هنگ آمده بود حافظه ام چون صد منگ، كه "عقل" ش را زده باشند با صد سنگ !
گفتن چيزي به تكميل،نتوانستم! دريغ ازحتیٌ هِجايي، چه رسد به گفتار يا تغزّل٬ که به سزایش بسرايم ؟!
نومٌيد شدم و كفايتم بود، دريغا ودريغي، تا كه نفريّني بيابم به تسّلاي خيالي و به قامت آهی...!
كه،اي حافظه شوم٬ چون جُغد، نبيني خيٌرالهي ! كه خجلت زده ام ميكني آنهم در چنين جايي ومكاني، من چه كرده ام مگر با تو، كه چنين زهربريختي و ببستي ذهن وزبانم، تا که بپندارد آن"پريروي" به لكنّت دچارم يا كه لالم ؟!
و تو،اي ديده : بشارت كه دارم برايت، صد دوره اوراد ودعا، كه چون وچنان،چنگ وچگور، نگريستي به نگاهش٬ بصداقت،به صد بار! و واداشتي ام٬ تا برآرم ازسينه آهي به بلنداي سپيدار، به نشان ُسترگي جفاي حافظه نامرد و سوگ سوا شدن ازاو وآغاز جدايي..!
القصّه كه !...وسرانجام، خرواره برخاستم وخزيدم به خيابان، خلواره ميرفتم ولگد ميزدم به هرچه وهرچيز !
انگاركه هستم در دشت وبيابان، در اين هنگامه بود كه ديدم ... نه٬گویی حسّاس شدم به هُرم "حسي" كه مي آمد چون شعواله، شمع گونه، امّا شرم منشانه ازغيرت آمدنش در بد جاي وبي جاي٬ دوباره !
نشنيدم، ازبغض وغضب، خواستم كه ننيوشم من ! امّا گويي به زمزمه مي خواند انگار سرودي، به چنين معني و مقامي كه :
"به لرزش گيسوانت در باد بنگر٬ زيرا غوغاهاي دل من است كه بي تابي مي كنند بر شانه هايت به شوق"
امان، واي امان، مُردم من، ای مردم ! ازاين مرض مزّورو مزدوّر!
يامساعدت نماييدم به ملاقات حكيمي يا كه طبيٌبي، يا بسپاريدم به جلّاد وقصّاب تا بزند سر، اين مرغ جَلَب وبي جاي خوان وبي طرّبم را ...!
تهران
