تبليغاتX
کاسپیکا

"ذوق زده ام چون زورقی در ظرف زمان"

 

 اندکی نیست که سیاهی شب سّلانه، "سلام"گوی سپیده ی پگاه،ی صبح فردا گشته است!پگاهی که چون معجون پرملاطی است ازدرد ودریغ، عشق وعیش،که سردی سحرگه اش٬ می وزد ازسمت ساحلْ سویی٬ که صبا میگفتدنش٬صهبایان آن سالهای پیش! گرچه شکل ورنگش به وصف نآید! امّا ازمزه اش توانم گفت که :

 بس شیرین است وشورانگیز٬ یا شاید میخوش، امٌا واجد وّجد بسیاری برای من وهرآدمی که نصیبش گردد این حالت !وافسوس! وافزون افسوس! که چنین اوقاتی، نیست دایم ، به گه یا بی گاهی یست، نظیر:آن

 شبی که فردایش٬ آغاز بهار سالی دیگراست و یا شبی که٬ فردایش مِهرمی گشاید مُهر فصل پاییزرا! ویا غروبی که بانگ موذن، بهانه گشودن ِرازگونه و ریاضت وارانه روزه ایی است که به درستی بوده است و پاکی !                                          

 تفاوت این گاه وبی گهان با بقیه ایّام عمر،به حّدی است محسوس، که شک می بردم از خُوی

 خویش! که خود را دوگانه میبینم یا میپندارم، الحَق والانصاف گویی شخصٌیت اینگونه ام

 هرگزباهویّت وشخصّیت سایرلحّظات زندگی ام ندارد تشابهی  حتیٌ به حد تهی! علي رغم

 بیزاری ام ازلفظ، ناچارم ازآن برای انعکاس احساسم استمداد طلبم،بااینکه ازاین "لامذهب"

دلخوش نی ام، به هیچ وجه! -لفظ رامیگویم-امٌا باید برای رفع"خودخواهی"و"تنهاخواهی"ام، ازآن بهره بجویم تا طعم تعّالی یافته اینگونه بودن را به تنهایی نچشیده باشم، و بگریزم از

 عذاب وجدان و گَََنگی اداراک واحساس،با به سفره نهادن این همه "حس"های جور واجور،خوب وناب که فورّان میکند چون ولیمه از آیینه ایده، به انبوهی وانعامی زین اوقات

گاه و بی گاهی گشته است حاصل !

فضایی؛ فضّیلت آسا، دشمن ِاستیلای زشتی وشرارتها، چهره ها همه چون ماه زیبا، "ورا زیبا"! محدودیت دیدن ِدیده گان محْو! دور،دورها نیز قابل رویت! حتی گویی آسمان را طاقٌی نیست وسیّارات را به نزدت آورده اند به همسایه گی، بی  هیچ چشم داشت یا پاداشی !

عجیبتراینکه دراینگونه حالات، حریص ترین"حس"ام : حس نجس تصاحب ، تملکٌ ، تهاجم و...الٌخ! چون یخ درآفتاب تمّوز، ذوب میشوند تا ذرٌه ای گردند از روی ورنگ رفته!چنانکه حصار میگشایم زیباییها را، وزین بذل وبخشش خوشحال م چون خُرد بچّه گان،و فریاد آورم  وه! وه! بنگرید : این همه زیبایی وزینت آرایی را...! و چه آرزوها وکاشکی

 گفتن ها ،که بودند تمامی رقیبان٬دوستان جمله گی٬ تا زاین ظریفْ ضیافت٬ حظٌی می جستند وظرف "نگاه" شان را سیراب میکردند!

چیست این هنگامه؟! قُرق غم وشادی است این٬ که نیست قوه تشخیص ام؟!  تا کدام غم پندارم  یا کدام شادی ؟! که سبزی سکوتش میفزاید عمق صورت و معنای اندیشه ام را، حول خویش و حوش حُرمّتِ چنین حریمی که حُرّانه است برای تدبٌیر و تاَملورزیدن دوباره،ده باره وصد باره! زیرا عجایب ترزین لحظات نیست و نخواهد بود، که هرموجودی ادّله موجودیت خویش باشد، وبه استنباط آید خالق یکتایشان نیزباهم، که هیچ اش نبوده است تاکنون که به تجلیٌ آید حضورشان به یکجا !

آری ! به لطف عیادت حالاتِ مُهیّا زین لحظات است که به اجبارِ قیاس محکوم میشوم به "پنجگانه" - نمازم را میگویم - ، که از"حمد تا قل هو الله"اش در تردیدم و کمک میخواهم ازتو تا بیافزاید یقینم راکه" کیستی وچیستی"اش را فهم آوردم به قدرو ذرٌه ای ؟! وتازه، این ازپس ِباوریست که میدانم هستی !

 بارالهیٌ؛ کدام الله اکبر، ربنّا یا آتنّای توکه گفته ام ومیگویم بسیار٬درنیاز ونماز٬ میتوانستند"اکابر" بودنت را به باورم بنشانند به زیبایی آن مرّورِمزٌه لحظات شیرینی که ذکرٌش رفت ؟!

یقین یافتن از وجود لایتناهی ات٬ درآن حس و حال٬بی آنکه درنیاز یا در نمازت باشم را هیچ همٌتایی نیست نه به مکان یا زمان !

کاش لایق بودم تاهمه عمرم ، چنان باشد که ذکرش رفت، آنگاه زحمت لفظ وسخن چون میخواستم، بگریزد به جهنم یا هرجا که "جا" یش باشد !

هان،هان! میرفت تا برود ازیادم  که میباید ثنایی بگویم ودعایی بنمایم، قبل از اینکه "الآن"ام که چون بهشت میماند، بگریزد ازمن :

"بارالهٌی؛ همه عمر چنانم کن که " الآن" بود چنین ام، تا برهانیم از گزند لفظ و الفاظی ."

"مُهیمِنا؛ ملولی و ملالی ام از فاصله ی ایست که با تویافته ام، پس برهانم زین فاصله ها٬تا ازعبث بگریزم وبه "عبدّی" ات آیم مستانه و جاودانه "براستی تو قهّاری، زیرا دیدم چنان کردی با دوستی، که میشناسم اورا، کزملّاکی مَُلک٬ به افلاکی فََلک٬ جسته است٬ با قدر دانستن آن گونه "حالی" که به اوعَطاء داشتی؛ این هم نشانهَ اش٬که می نِشانم پای این دردنامه : 

"هر نگهت زروشنی ،کار ستاره میکند

هر که دوبار بیندت ،عمردوباره میکند

خشم تو گویدم ،برو!چشم تو گویدم ،بیا

نازتو وعده می دهد،خنده اشاره میکند

روز مرا خیال تو،رنگ وصال میزند

شام مرا فراق تو،غرق ستاره میکند "

 

"عصرروزقبل ازمیلادولیعصر-۶/۶/۸۶"  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در سه شنبه ششم شهریور 1386 و ساعت 18:20 |

براي دوست،ودوست ترينم،اهورا:

 

داني كه دوست كيست؟!

 

دوست آن است كه نيست ولي لطفش پيدا و از نيستي هويداست! و ناپيدايي اش،عین پيدايي است!  "كرم"اش رو به همگان است ونظرش گيتي شمول ، «قدر»اش نه به زيان بلكه به قوام جهان است،«قضاي»اش غذاي كوُنْ است ونيست مكاني كه او مالك‌اش نباشد!همچنانكه ازخيال نيزخبر دارد و سري هم نيست كه ازآن آگاه نباشد،پس دل فراخ‌داركه اين غايب هميشه حاضرراجزدل وجان،نسزد كه"جا"ی بهتری باشد، پس ايندو راجز"ذات قدیس او"به كسي مسپار٬كه طالبي خوش طلعٌتترازاو"بدست"نآيد ونخواهدآمد. حتي اگربه طٌراري وطٌيراني بربايدهوش ودلت را٬طعمه‌اش باش واين"نیک طالعي"راخادم نیزباش!                                  

                                                                          

                                                                            
+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در سه شنبه ششم شهریور 1386 و ساعت 7:38 |

 

 

"بنام ايزداهورائي"                                               

 

شنيده‌ايي كه مي‌گويند غمگينان بسياري که :

 

"ناچشيده ايم ازعشق جامي" وعمر را برکف باد خزانی بنهادیم که ازخوارزم وزان است نیز٬ اين رابه استعاره گويند ورنه اگرغمگين باشي٬ عاقل نيزهستي تابداني كه چشيدن عشق محال است و عشق اساساً مستحق چنين جسارتي نيست! آنچه راكه مي‌‌چشند وتا مرز نفرت نيز تكرارش مي‌كنند سکس است كه ازهرطرف بخواني‌اش همان معنا به تكرٌاراستيفاد مي‌شود! امٌا اگربخواهی جسارت ورزي تا عشق را وارونه بخواني، "قشعي"حاصل ميگرددكه حرمت ٬همٌت٬خانه و کاشانه ات برباد دهدوفناٌ گرداندتا عذر به تقصيرخويش آوردي به "درگاه"ي"ساحت" اش كه هيچ برنمي‌تابد گرچنين کنی باحضرت عشق !

باري عشق؛ نوعي اشراق است،كه اگرازمشرقِ ساغرسالكي طلوع

كند،به يك كرشمه،محرمٌش گرداند برهرآنچه كه نبوده است تاكنون محرم،

بصيرش مي‌نمايد برآنچه كه به ديده‌اش نمي‌آمده است پيش ازاين،

ومجازش مي‌نمايدبه نگريستن هرچه كه زيبا باشند به مصداق"خطا باشد

نديدن،رُخ زيبارا..." اما شوٌق نوشيدن عشق حتيٌ به جرعه‌ايي ! جيرينگ،جيرينگ دامي راكه به صيدش گسترده بوده اي جاري مي‌كندوجارٌت مي‌زند به رسوايي كه صيادي میکنی! وزين صٌيد جز، تن و جسم حظيٌ نداري!و زجري جزهضمش نمي‌آزاردت! واين باورواعتقاد دانايان است كه٬عشق راازجنسي نمي‌دانندكه بتواني بچشي اش٬ زیرا باچشيدنش آن٬ محٌال است که عاشق باقي بماني! رايحه محبوب و دل انگيزعاشق بودن وعشق ورزيدن به استمرار ومستدام نمي‌گردد،الا ٌ اينكه به دل صيدش كرده باشي، نه اينكه از"دام"ی آمده باشد به دست! 

گرچه كسب و درك چنين عشقي، توفيقي نیست كه بسادگي بتوان دست يافت بدان ويقيقناً نيزباهمه عظمت وابهتي كه درآن مستتراست آسان بدست نآيد !چون آنچه سهل شودممكن،سهل نيز به دروازه عدم گسيل خواهدشد !

پس آرزوي‌ام اين نيست كه سريعاً، صاعقه‌اش رابه جان توببينم٬ بلكه همه هست آرزوي‌ام كه مقاوم باشي وصبور٬تا بيايدبرايت به مهماني دل،اين گوهرمقصود گرچه سلانه،سلانه! اماخرٌامانه وفاخرٌانه! كه مي‌آيد،مي‌دانم!

آنگاه ست كه نتوانند بگسلند حريفان،حريم عشق وعشق ورزيدن رابه صدکیدٌ وکیاست! گرچه عاشقي "زرد" آيد ومعشوقي"زار"گردد و مي‌دانيم همه٬ وگاهي حتیٌ٬ عاشق لعن پذيرباشد ومعشوق نيز طعن پذيرگردد. امٌا هيچ روا نباشد جسارت ورزيدن«عشق»راكه منظورعالم بي‌همتاي جهان است .

                                                مشهد ۱۳۷۵

 

                                                                      

+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در سه شنبه ششم شهریور 1386 و ساعت 7:36 |

  « باز هم گاهي بي نام او »

 

     هان! اهورا:

 

گرچه آگاهي، امٌاآگاه ترباش! كه حفظ وصيانت آزادي

 

فكروانديشه،مسئوليت خطيري است كه بايد خود

 

 آنرابراي خويشتن خویش٬حرمت بداريم.اينكه برخی

 

دوستان ازسلب آزادي تفكروانديشه خويش،شكوه

 

مي‌كنند مراد بيان آن است،ورنه سلب آزادي

 

تفكروانديشه مقبوليت عام ندارد!

 

آزادي فكروانديشه جولاني روحاني وغيرمادي

 

دارند،اگرنمود مادي ولفظ گونه نيابند نيزمي‌توانند

 

وجود آدمي راسرشار ازحكمت كنند.  

 

چون دارای بار ارزشی  وزينی است، بنابراین مستغني

 

است! وجود موجودي که غني شده وممٌلو از انديشه است،

 

اگرمجال بروز نیز نيابد و یا متوليان حاكم بر فرهنگ هم

 

به عدم بروزآن کمك كرده وسانسورش نمايند تا به

 

زبان وقلم ناید!

 

استغناي وجود همان  است كه امروزه تحت

 

عنوان«زيرسایه سنگين‌اش ماندن» ازآن

 

ياد مي‌شود.بنابراين شاهديم كه استغناي وجود،

 

نوع كاملي از ابراز وجود است. ابرازي كه 

 

ابزارشرمندگي "تهي‌‌مايه"‌گان است و خواهد بود!  

 

بنابراین ای الهه فربدفهم من باید هميشه ازپروردگار

 

پاينده بخواهيم كه استعدادمان رابراي استغناي

 

بيشتر  وجودمان   متعالي گرداند.

                                      

                                             شیراز- ۱۳۸۵

                                                                                                                                                         

+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در سه شنبه ششم شهریور 1386 و ساعت 7:33 |

براي روزي كه فكرمي‌كردم«هنگامه»دوست داشتن ودوست

 

داشتنه‌شدنش فرامي‌رسد:

 

اي اوستا آيين:

 

داني كه اينانراكه مي‌گويم،گفته‌اندفرزانگان به فرزندان

 

خويش؛من نيزبازميگويم وفاش ميگويم به رسم وسبک

 

ونثرخويش!خواه پندآيد٬خواه ملال،باكي‌ام نيست؛

 

گفته‌اندو مي‌گويندكه عشق برترازگوهراست،چون گوهر،ظاهر

 

رامي‌آرايدو طمع حاصل آورد،اما عشق"دري"ست كه باطن آرا و طينت

 

پيراست!

 

جلالٌ دل رابه جورعشق دانسته‌اندوجلاي دست

 

رابه جمله جهان،جواهر .اينك نه درگاه محال كه

 

بارگاه مجال است كه دل آراسته داري يادست؟!

 

يقيناًعشق گنجينه جاوداني جان و دل است واصلح ازهرچه وهرچيز،پس

 

شايسته آن باشدكه"دلي زيبنده"عشق داشته باشيم تااينكه"دستي فريبنده"به

 

عيارٌ زر!  زيراآنچه پايدارتر،بهتر هم ...!

 

چه حاصل ازگنجي كه گوهردست باشد؟! همینکه بر"دست"نشيند،بندش

 

مي‌نامندوگربرسيمين ساقي بياويزد"خلخال"اش ميخوانندكه

 

درهردوشرط،امرمشٌتبه گرددبرخواجه‌گان،كه برده بديده‌اند٬پس به فٌعل

 

حريص گردندوبه چشم هيز٬ و تاسيراب شدن فعٌل و چشم‌شان؛عذابت

 

مي‌دهندعظيم!؛گویی جان٬روح وکالبدتان راخواهند ستانندبه اقساط ! 

 

امٌاعشق٬چون كيميايي است كه گربه مس ‌جان ودل هم بياميزد«زر »نابي

 

پديدآورد،كه نه حرص كسي راياراي صيدش است ونه دست كسي

 

رادرازي چيدنش ... !

 

پس بهتراست كه دل به عشق پيراسته باشد،واز قيد"زينت به خروار"زر٬

 

گسسته !

 

هان! تورفيق:"به"كه جوياي ثروت عشق باشي كه اين دولت پاينده به

 

وصالٌ وآميخته به جمال است؛ وآن يك به زور زرق وبرق "زر" است كه

 

موجب اتصال! وبدان چون بسان صاعقه ورعدميأيد،چون آن نيز

 

بگريزد...!

                                                            كــرج-۱/۶/۸۶


 

+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در سه شنبه ششم شهریور 1386 و ساعت 7:28 |

    کرامات دریایی سقای بی ریای ما ٬

اززماني كه متولد شدم تا زمانيكه نوزده ساله شدم – با فرض اينكه مأمور اداره ثبت امور

سجلات و احوالات همچنين ابوي بنده در ثبت جريده احوال من سهل‌انگاري نكرده باشند- در

« آبادده» ايي زندگي مي‌كردم كه حداقل از طرفين غرب و شرق‌اش ، 20 كيلومتر فاصله

داشت با اولين آبادشهر ، از اين جهت به رسم‌الخط پارسي و زبان پارسي‌تر از آن ، كلمه‌ايي

مركب تحميل نمودم " آباد ده" تا انجام وظيفه كرده باشم نسبت به دهِ خاصي كه" دردانه‌اي"

 بود بين دهاتين گيلان زمين ، و تأكيد بدارم كه « خاص» بودن روستاي مادري‌ام هيچ ربطي

به غليان احساس دهاتي‌ام، كه در سطح ايران « ملي» اش مي‌نامند و در سطح ابر يوروپ ،

« ناسيوناليته» ، نداشته و ندارد اصلاً و ابداً. چون اساساً غليان غرور يا غيرت من با تشديد

حرف« ر» و تورم حرف « ‌گ » چنانند که به غليان غم‌انگيز آب داخل گلدانكِ قليان نيز٬

رشك ميورزند ! جانم برايتان ميگويد كه در عالم واقعيت روستاي ما، چيزكي بود و رخ مي

دارد، كه باور بفرمائيد كمترين تأكيدش همان صفت بي صفت « خاص » مي‌توانست باشد،

بدين منظور مستند مي‌دارم نوشته‌ام را به چند مورد از آنها ، تا به قرائت جديدم و همچنين

انگيزه و نيت اين نقب به اصل و فرع ام را مفهوم معقولی ، ببخشايم و اين شرط را شرط

عقل نامم تا مبادا به جهت عدم آنتن‌دهي مناسب متن، چنان نامفهوم اش بپندارند كه گويي آنرا

نخوانده‌اند بلكه از«همراه اول» سيستم مخابرات ما شنيده‌اند پر نويز و با پارازيت كه اين مرا

بيش از هر چيز مي‌ترساند از چوب قهر و غمزه غيظ دوستاني كه از قضا چندتايشان در

كسٌوت ديپلمات اند و بيشترشان در كسبه ثبت و تحول احوالات ! اولين علت خاص بودن

روستاي ما ، خاصيت اسامي ساكنين‌اش بود،افسوس اكنون چون درخاك‌اند خاص نيستند اين

بيچارگان ،و از بس كه عام شده‌اند، از خاك بر شده‌اند ...!

الحقٌ پناه مي‌برم به خداي رحمان، اگراسائه ادبي كرده باشم به جان و روحي كه به اين نام‌ها ،

ناميده مي شدند ، خدايشان رحمت كناد عام‌شان را ... اما اولين اسم خاص، متعلق بود به

ميرآب ده ما ، كه چهار يا پنج سال تمام، بعلت درايت و جسارت و عدالت‌اش در تقسيم آب

( اين معما گونه ترين نعمت خالق يكتا ) بطور متوالي به صدر اين مسئوليت خطير ايستاد، آن

هم با رأي اكثريت شاليكاران كه شمه‌اي داشتند از مفاهيم « جمهور و جامعه » ، « اجماع و

حوزه عمومي » و از همه مهمتر « عقل جمعي ».اما زين همه حسن، بطور ساده دلانه‌ايي از

اصل فضيه غافل بودند و آن غفلت چيزي نبود جز عدم استفاده بهينه از معجزات مترتب بر

كلمات مركب «عدالت محوري و عدالت پروري» ! البته نمي‌توان بر آنان خرده گرفت ،

چون قامت مردان عضو "خانه انصافِ ده ما "را مي‌بايست نسبت به زمان خودشان سنجيد!

اگر با ادبيات سياسي امروزين، بخواهيم آنهارا بسنجيم يقيناٌ نخبگان هزاره دوم لقب

مي‌گيرند،اما من ازاين قياس ميگذرم چون مي‌ترسم تشکيک افتد به قياس با معجزه«هزاره

سوم » كه نه صواب است و نه ثواب...!

القصٌه از اين زلفعلي خان، ميراب محله ما، بعلت بعضي عرف و آداب دهاتي‌مان ، جز

شنيدن نامش در هر كوي و جرگه و جاليز، بی نصيب بودم از ديدارش . البته اين طبيعي هم

بود، حتماً روستازادگان با شرف، مي‌دانند كه در روستاهاي آن زمان، پانزده و حتي هفده

ساله‌گان را نيز جرأت نبود به جولان دهي در جمع اكابر محترم آبادي، و اين از ملزومات

ادب و آداب بود. چه رسد به من، كه جغّله ايي بيش نبودم!

امٌا بي خبر هم نبودم از زلفعلي،از بس كه سر زبانها بود آن روزگاران ، بخاطر نوع

مسئوليتش ، كه الحق هم خطير بود و بودند بسيار كسان ، كه او را به همين خاط٬،«سقاي

محل» مي‌ناميدند و اجرش را بارها از حضرت عباس مي‌طلبيدند. به همين سبب بنده باهر

بار شنيدن نام ايشان، دست به تخيلاتي مي زدم كه چگونه است كه زلف اش به زلف زيباي

علي « ع» منسوب شده است، انصافاَ تشبيه قشنگي هم بود و همين باعث مبالغه بيشتر در

خيالم مي‌گشت،هر آينه مي‌دانيم كه زلف گفتن و زلف شنيدن در همه اعصار لذت بخش بوده و

هست! و نمي‌بايست انتظار داشت كه دهاتين آن دوره، از اين قاعده مستثني باشند! كه نبودند.

و شما زيركانِ عاقل بهتر مي‌دانيد از چه بابت مي‌گويم و غرض چيست؟!

شش سال شايد هم هشت سال بود ميشنيدم اما نميديدم اين ميرآب محله را و دليل‌اش را هم كه

عرض كردم و علت مزيدتر آنكه زلفعلي ما براي مديريت تقسيم آب شب‌ها تا صبح مسير آب

را مسح ميكرد و مساحٌي مي نمود بنابراين روزها از انظار غايب مي شد جهت خواب، در

اين مدتها خيالم چه‌ها كه نبافيد از رنگ و كمند و سلسه گيسوي‌ او، به انگاره طلايي، طره ايي

بسته به سوسكه و آويخته به شانه ، ... !

بسی زمانه گرديد و حالي گذشت تا مراد وصل گشت حاصل ، كه كاش به صد سال هم نمي

شد واصل!

بديدم من، مردي به سيما چون « ساري » سيه چرده ، به قد مردمان قوم يأجوج و مأجوج ،

جبين تا تارك تاس چون ماست ، تجلي يافته سرِ جاليز جلوي جا و سراي ما، كه تجسم جهنم

بود از بي‌آبي! اما انصاف است تا بگويم: بد فرجامي سال بود آن سالي كه هيچ اش نبود و

نيست زلفي ٌما را عذر تقصيري... !

غرض اينكه بگويم و بدانيم كه معكوس‌اند برخي اسم‌ها كه موصوف اند به انسانها ... !

تا مديدي ،مدّتي و زماني ، ذهنم از پي زاري و مبهوتي رضايت نمي‌داد كه بنشاند اين مردِ

زحمت‌كش و بي‌آزار را – كه دل مي‌سوخت گر زماني يا قدري چشم مي‌آويختي به سيماي‌اش

به سماجت اندكي بيشتر – جای صاحب زلفي كه به آب و رنگ خلقش كرده بود از پيش ،

زيرا سخت مي‌آمد سر را كه « سير» آبِ خوش كرده جا را در آن بالا، « سراب» ش

بپندارد!

و اماٌ دومين خاص، را از قوم خويش تمثيل آورم ، اينجا، تا مبادا «فر» را بپرانند از« فرا

فكري»ام و جزمم نامند به حزب و حرب ! او خالوي‌ام بود كه اژدر نامش كرده بودند، و از

ظاهر هيچ كم نداشت از اژدري و اژدرافكندن ، بدين خاطر ، خاطر خواه‌ها داشت خرمن ها ،

خروارها ، همه خوشگل ، همه خرم ، كه سر و دست مي‌شكستند به عشوه ، كرشمه ، طعنه و

حتيٌ بعضي‌ها به فتنه و فتانهٌ...!

او نيز حساس و با وسواس ، گويي مي‌خواهد بچيند گل ياس، دست چين كرد پريچهري كه

اسم‌اش بود ، هوبره،نه ! هورچهره ، نه ! شايد كه بوده همان، پريچهره!

به ماهي يا سالي كه بگذشت ايام، به يك باره : « هور » خالويم غروب كرد و « حور» اش

غلمان آمد ‌گويي ، كه خلق زندگي‌ شان شد تنگ، اين فتاده چون خسي فرتوت و خفته در

كاشانه ، آن پريده رنگ از رخساره ، نزد هر « جار » و « جاري » ، سخن ها ، حرف ها ،

گويه و واگويه‌ها، كه داستاني بود نفس گير، جانكاه، به نمامي و نه آن هم به تتمامي اطلاع

حاصل شد كه خالوي ما، نه خالو ، بلکه خاله يا اينكه دست بالايش « خرمالو» ست.!مي‌گفتند

مرد و زن سر هر كوي و برزن كه : اژدرخان، اژدرش نه مستِ جنگ ، بل مست، شايد، اما

سست و منگ و بسيار هم لنگ است انگاري !

خود مي‌داني چون مي‌خواني زين مجمل، آخر قصه خالوي خالكوب بازوي وخرمن كوب‌پاي ،

بنده را به آساني ... ! چه خجلت‌ها و غصه‌ها و جگر خون كردنها و حتي چه نذرها و دعاها

و اورادها ، براي هر بسته يا نابسته گر‌ه ها كه نخوانديم ما ، اما باز رانديم عروسِ بيچاره را

پي چاره ... !

و يا آن سالار نام كه سالي است نمي‌دانم زنده است يا مرده، چون سايه ، نديده هيچ كس ، به

هيچ سالي كه او بپيمايد به انصاف راهي ، كه اين آخر مي‌گفتند نيز ، كه پيشه ساخته است

صنعت قُرمساقي، به سگالي كه صنعتي است زود بازده و بسيار عالي !!!

يا كاس آقا، كه مي‌نمود بيشتر كوزه‌ايي باشد يا كه كاسه‌ايي ، و شايد به يكجا، كاسه‌ و كوزه ،

اما بشكسته ، پريده لب ، مات ، منگ ! نمي‌دانم با كدام انگاره نهاده بودند نام او را آقا كاس،

نبود و هيچ هم نديده بود كس كه چشمي زاغ باشد او را ، در نونهالي ، نوجواني و حتی

فرتوتي...!

يا انصافعلي، كه سر دسته ي اصناف ده بود و صنعت‌گر ، مي‌ساخت و مي‌انداخت داس و

قدارٌه به خلق . همان خلقي كه مي‌‌گفتند نشنيده‌اند هيچ بار، از حلقش كه برآيد حمدي ، يا اينكه

بگذارد حقي را به «داد» يا «عدلي» ، آن بي پدر مادر!

و ،عينعلي نامي هم ، كه نيارد خدا بر سرهيچ عام و خاصی ، كه بيچاره مادرزاد كور بود و

« لـه لـه» اش نيز گفته بود اين درد را به والد و والده اش ، به هنگام مدد ياري يا اينكه

مامائي ....بارها!

و حسن علي ... هم ... همين ....و همين‌طور ...!

و آن بيچاره مشتي اكبر، كم بود نام‌اش ، « نشان » اش را هم كرده بودند سرافزار!

هفتاد ساله گی‌اش ، هنگامي كه من را بود شانسِ شهودش به رسمي كه مي‌گفتند ثواب آيد به

جا آوردن نمازش را، به جا آوردم نيز ، بيچاره ! مرد و نشد قدش از پنجاه و شش سانت، بَر!

بسا و بس، بسامدها و پي‌آمدها كه آمد و بگذشت از سال و سن و صورت و جان، تا اينكه

مزيٌن شد چشم و جانم، به اسمي با مُسمّا ، عالي ، بي‌نقص ، واجد سجع و سجٌايا ، جناب

"سقاي بي‌ريا نامي" كه حسن نام‌اش جذبم كرد تا بخوانم كلامش را سطر سطر ، تا شايد برآيد

كامم از فضل، سطل سطل !‌

چنان که همي ‌خواندم و مي‌خواندم متن‌اش را به ناگاه هراسيدم از رعشه رعب و تكانْ ش ها

که جاري بود از هرچه بيشتر خوانش‌ها ...! چشم بستم، الله الله گفتم، اگر استغفار نمي‌گفتم از

ديدن و خواندن چنين فتواها، يقيناً واجبم مي‌گشت تا بگذارم دوگانه به چند باره نماز آيات‌ها !

"نه شرمم باد كه گفتم فتاوا – كه بيشتر فرمان بود يا فرمت ها ، كه شيخي را بشارت مي‌داد به

شحنه، چنان شور ، تلخ ، ترش و تند ، كه عقل از سر مي‌ربود حيرت! كه اين چه ساقي

بي‌نيرنگ است كه شوكران مي‌ريزد از دل و تنگش به گمراهي و ريايي اما به صراحي، كه

مقدٌس ساحت شيخي را شرع مي‌بندد كه انصافاَ «شب تابي» بوده است و هست براي

شبگردان مبتلا به جهل و ترس حائل كوچه‌هاي تاريك و تنگ و مهيب اين آرمان شهر ...

نگفتم شهابي است،چون ميدانم كه ظلم آن نيست كه قدرش رابكاهند تا خم كنند خاتم قدشٌ را !

بل ظلم هست نيز، گر قرب و ارج جمعي را بيش ازآنچه كه هستند بنمايانيم به قامت تا كبريا

يا عرش..! يبچاره «ده» ما كه «خاص» ميناميدم اش آن هم با تشديد، نمي‌دانستم كه آرمان

شهرها و ايمان شهرهايي هم هستند كه از بس مؤمنانش اهل اند! از اين بابت خاص كه نه !

بسيار «خاص‌» اند! خاصانی که مدينه را فاضله مي دانند اما فاصله مي‌خواهند تا بتوانند

بدور از چشم آن صاحب شهر شهير و شيرين چشم، در حاليكه به ترتيل مي‌خوانند عبادتها و

مفاتيٌح‌ها ، به ترفندي بفروشند بهشت را تا بسازند بهشتي بهتر ...! اما نه از برای عام و عام

الناٌس٬ بل برای قوم اندکی که شارع و شيخان و خاصه الخاص اند. چه بايد گفت جز اينکه :

"خدا ز درد و غم رهاند ما را و به کام دل رساند آنان را...!"

+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در پنجشنبه یکم شهریور 1386 و ساعت 15:32 |