کرامات دریایی سقای بی ریای ما ٬
اززماني كه متولد شدم تا زمانيكه نوزده ساله شدم – با فرض اينكه مأمور اداره ثبت امور
سجلات و احوالات همچنين ابوي بنده در ثبت جريده احوال من سهلانگاري نكرده باشند- در
« آبادده» ايي زندگي ميكردم كه حداقل از طرفين غرب و شرقاش ، 20 كيلومتر فاصله
داشت با اولين آبادشهر ، از اين جهت به رسمالخط پارسي و زبان پارسيتر از آن ، كلمهايي
مركب تحميل نمودم " آباد ده" تا انجام وظيفه كرده باشم نسبت به دهِ خاصي كه" دردانهاي"
بود بين دهاتين گيلان زمين ، و تأكيد بدارم كه « خاص» بودن روستاي مادريام هيچ ربطي
به غليان احساس دهاتيام، كه در سطح ايران « ملي» اش مينامند و در سطح ابر يوروپ ،
« ناسيوناليته» ، نداشته و ندارد اصلاً و ابداً. چون اساساً غليان غرور يا غيرت من با تشديد
حرف« ر» و تورم حرف « گ » چنانند که به غليان غمانگيز آب داخل گلدانكِ قليان نيز٬
رشك ميورزند ! جانم برايتان ميگويد كه در عالم واقعيت روستاي ما، چيزكي بود و رخ مي
دارد، كه باور بفرمائيد كمترين تأكيدش همان صفت بي صفت « خاص » ميتوانست باشد،
بدين منظور مستند ميدارم نوشتهام را به چند مورد از آنها ، تا به قرائت جديدم و همچنين
انگيزه و نيت اين نقب به اصل و فرع ام را مفهوم معقولی ، ببخشايم و اين شرط را شرط
عقل نامم تا مبادا به جهت عدم آنتندهي مناسب متن، چنان نامفهوم اش بپندارند كه گويي آنرا
نخواندهاند بلكه از«همراه اول» سيستم مخابرات ما شنيدهاند پر نويز و با پارازيت كه اين مرا
بيش از هر چيز ميترساند از چوب قهر و غمزه غيظ دوستاني كه از قضا چندتايشان در
كسٌوت ديپلمات اند و بيشترشان در كسبه ثبت و تحول احوالات ! اولين علت خاص بودن
روستاي ما ، خاصيت اسامي ساكنيناش بود،افسوس اكنون چون درخاكاند خاص نيستند اين
بيچارگان ،و از بس كه عام شدهاند، از خاك بر شدهاند ...!
الحقٌ پناه ميبرم به خداي رحمان، اگراسائه ادبي كرده باشم به جان و روحي كه به اين نامها ،
ناميده مي شدند ، خدايشان رحمت كناد عامشان را ... اما اولين اسم خاص، متعلق بود به
ميرآب ده ما ، كه چهار يا پنج سال تمام، بعلت درايت و جسارت و عدالتاش در تقسيم آب
( اين معما گونه ترين نعمت خالق يكتا ) بطور متوالي به صدر اين مسئوليت خطير ايستاد، آن
هم با رأي اكثريت شاليكاران كه شمهاي داشتند از مفاهيم « جمهور و جامعه » ، « اجماع و
حوزه عمومي » و از همه مهمتر « عقل جمعي ».اما زين همه حسن، بطور ساده دلانهايي از
اصل فضيه غافل بودند و آن غفلت چيزي نبود جز عدم استفاده بهينه از معجزات مترتب بر
كلمات مركب «عدالت محوري و عدالت پروري» ! البته نميتوان بر آنان خرده گرفت ،
چون قامت مردان عضو "خانه انصافِ ده ما "را ميبايست نسبت به زمان خودشان سنجيد!
اگر با ادبيات سياسي امروزين، بخواهيم آنهارا بسنجيم يقيناٌ نخبگان هزاره دوم لقب
ميگيرند،اما من ازاين قياس ميگذرم چون ميترسم تشکيک افتد به قياس با معجزه«هزاره
سوم » كه نه صواب است و نه ثواب...!
القصٌه از اين زلفعلي خان، ميراب محله ما، بعلت بعضي عرف و آداب دهاتيمان ، جز
شنيدن نامش در هر كوي و جرگه و جاليز، بی نصيب بودم از ديدارش . البته اين طبيعي هم
بود، حتماً روستازادگان با شرف، ميدانند كه در روستاهاي آن زمان، پانزده و حتي هفده
سالهگان را نيز جرأت نبود به جولان دهي در جمع اكابر محترم آبادي، و اين از ملزومات
ادب و آداب بود. چه رسد به من، كه جغّله ايي بيش نبودم!
امٌا بي خبر هم نبودم از زلفعلي،از بس كه سر زبانها بود آن روزگاران ، بخاطر نوع
مسئوليتش ، كه الحق هم خطير بود و بودند بسيار كسان ، كه او را به همين خاط٬،«سقاي
محل» ميناميدند و اجرش را بارها از حضرت عباس ميطلبيدند. به همين سبب بنده باهر
بار شنيدن نام ايشان، دست به تخيلاتي مي زدم كه چگونه است كه زلف اش به زلف زيباي
علي « ع» منسوب شده است، انصافاَ تشبيه قشنگي هم بود و همين باعث مبالغه بيشتر در
خيالم ميگشت،هر آينه ميدانيم كه زلف گفتن و زلف شنيدن در همه اعصار لذت بخش بوده و
هست! و نميبايست انتظار داشت كه دهاتين آن دوره، از اين قاعده مستثني باشند! كه نبودند.
و شما زيركانِ عاقل بهتر ميدانيد از چه بابت ميگويم و غرض چيست؟!
شش سال شايد هم هشت سال بود ميشنيدم اما نميديدم اين ميرآب محله را و دليلاش را هم كه
عرض كردم و علت مزيدتر آنكه زلفعلي ما براي مديريت تقسيم آب شبها تا صبح مسير آب
را مسح ميكرد و مساحٌي مي نمود بنابراين روزها از انظار غايب مي شد جهت خواب، در
اين مدتها خيالم چهها كه نبافيد از رنگ و كمند و سلسه گيسوي او، به انگاره طلايي، طره ايي
بسته به سوسكه و آويخته به شانه ، ... !
بسی زمانه گرديد و حالي گذشت تا مراد وصل گشت حاصل ، كه كاش به صد سال هم نمي
شد واصل!
بديدم من، مردي به سيما چون « ساري » سيه چرده ، به قد مردمان قوم يأجوج و مأجوج ،
جبين تا تارك تاس چون ماست ، تجلي يافته سرِ جاليز جلوي جا و سراي ما، كه تجسم جهنم
بود از بيآبي! اما انصاف است تا بگويم: بد فرجامي سال بود آن سالي كه هيچ اش نبود و
نيست زلفي ٌما را عذر تقصيري... !
غرض اينكه بگويم و بدانيم كه معكوساند برخي اسمها كه موصوف اند به انسانها ... !
تا مديدي ،مدّتي و زماني ، ذهنم از پي زاري و مبهوتي رضايت نميداد كه بنشاند اين مردِ
زحمتكش و بيآزار را – كه دل ميسوخت گر زماني يا قدري چشم ميآويختي به سيماياش
به سماجت اندكي بيشتر – جای صاحب زلفي كه به آب و رنگ خلقش كرده بود از پيش ،
زيرا سخت ميآمد سر را كه « سير» آبِ خوش كرده جا را در آن بالا، « سراب» ش
بپندارد!
و اماٌ دومين خاص، را از قوم خويش تمثيل آورم ، اينجا، تا مبادا «فر» را بپرانند از« فرا
فكري»ام و جزمم نامند به حزب و حرب ! او خالويام بود كه اژدر نامش كرده بودند، و از
ظاهر هيچ كم نداشت از اژدري و اژدرافكندن ، بدين خاطر ، خاطر خواهها داشت خرمن ها ،
خروارها ، همه خوشگل ، همه خرم ، كه سر و دست ميشكستند به عشوه ، كرشمه ، طعنه و
حتيٌ بعضيها به فتنه و فتانهٌ...!
او نيز حساس و با وسواس ، گويي ميخواهد بچيند گل ياس، دست چين كرد پريچهري كه
اسماش بود ، هوبره،نه ! هورچهره ، نه ! شايد كه بوده همان، پريچهره!
به ماهي يا سالي كه بگذشت ايام، به يك باره : « هور » خالويم غروب كرد و « حور» اش
غلمان آمد گويي ، كه خلق زندگي شان شد تنگ، اين فتاده چون خسي فرتوت و خفته در
كاشانه ، آن پريده رنگ از رخساره ، نزد هر « جار » و « جاري » ، سخن ها ، حرف ها ،
گويه و واگويهها، كه داستاني بود نفس گير، جانكاه، به نمامي و نه آن هم به تتمامي اطلاع
حاصل شد كه خالوي ما، نه خالو ، بلکه خاله يا اينكه دست بالايش « خرمالو» ست.!ميگفتند
مرد و زن سر هر كوي و برزن كه : اژدرخان، اژدرش نه مستِ جنگ ، بل مست، شايد، اما
سست و منگ و بسيار هم لنگ است انگاري !
خود ميداني چون ميخواني زين مجمل، آخر قصه خالوي خالكوب بازوي وخرمن كوبپاي ،
بنده را به آساني ... ! چه خجلتها و غصهها و جگر خون كردنها و حتي چه نذرها و دعاها
و اورادها ، براي هر بسته يا نابسته گره ها كه نخوانديم ما ، اما باز رانديم عروسِ بيچاره را
پي چاره ... !
و يا آن سالار نام كه سالي است نميدانم زنده است يا مرده، چون سايه ، نديده هيچ كس ، به
هيچ سالي كه او بپيمايد به انصاف راهي ، كه اين آخر ميگفتند نيز ، كه پيشه ساخته است
صنعت قُرمساقي، به سگالي كه صنعتي است زود بازده و بسيار عالي !!!
يا كاس آقا، كه مينمود بيشتر كوزهايي باشد يا كه كاسهايي ، و شايد به يكجا، كاسه و كوزه ،
اما بشكسته ، پريده لب ، مات ، منگ ! نميدانم با كدام انگاره نهاده بودند نام او را آقا كاس،
نبود و هيچ هم نديده بود كس كه چشمي زاغ باشد او را ، در نونهالي ، نوجواني و حتی
فرتوتي...!
يا انصافعلي، كه سر دسته ي اصناف ده بود و صنعتگر ، ميساخت و ميانداخت داس و
قدارٌه به خلق . همان خلقي كه ميگفتند نشنيدهاند هيچ بار، از حلقش كه برآيد حمدي ، يا اينكه
بگذارد حقي را به «داد» يا «عدلي» ، آن بي پدر مادر!
و ،عينعلي نامي هم ، كه نيارد خدا بر سرهيچ عام و خاصی ، كه بيچاره مادرزاد كور بود و
« لـه لـه» اش نيز گفته بود اين درد را به والد و والده اش ، به هنگام مدد ياري يا اينكه
مامائي ....بارها!
و حسن علي ... هم ... همين ....و همينطور ...!
و آن بيچاره مشتي اكبر، كم بود ناماش ، « نشان » اش را هم كرده بودند سرافزار!
هفتاد ساله گیاش ، هنگامي كه من را بود شانسِ شهودش به رسمي كه ميگفتند ثواب آيد به
جا آوردن نمازش را، به جا آوردم نيز ، بيچاره ! مرد و نشد قدش از پنجاه و شش سانت، بَر!
بسا و بس، بسامدها و پيآمدها كه آمد و بگذشت از سال و سن و صورت و جان، تا اينكه
مزيٌن شد چشم و جانم، به اسمي با مُسمّا ، عالي ، بينقص ، واجد سجع و سجٌايا ، جناب
"سقاي بيريا نامي" كه حسن ناماش جذبم كرد تا بخوانم كلامش را سطر سطر ، تا شايد برآيد
كامم از فضل، سطل سطل !
چنان که همي خواندم و ميخواندم متناش را به ناگاه هراسيدم از رعشه رعب و تكانْ ش ها
که جاري بود از هرچه بيشتر خوانشها ...! چشم بستم، الله الله گفتم، اگر استغفار نميگفتم از
ديدن و خواندن چنين فتواها، يقيناً واجبم ميگشت تا بگذارم دوگانه به چند باره نماز آياتها !
"نه شرمم باد كه گفتم فتاوا – كه بيشتر فرمان بود يا فرمت ها ، كه شيخي را بشارت ميداد به
شحنه، چنان شور ، تلخ ، ترش و تند ، كه عقل از سر ميربود حيرت! كه اين چه ساقي
بينيرنگ است كه شوكران ميريزد از دل و تنگش به گمراهي و ريايي اما به صراحي، كه
مقدٌس ساحت شيخي را شرع ميبندد كه انصافاَ «شب تابي» بوده است و هست براي
شبگردان مبتلا به جهل و ترس حائل كوچههاي تاريك و تنگ و مهيب اين آرمان شهر ...
نگفتم شهابي است،چون ميدانم كه ظلم آن نيست كه قدرش رابكاهند تا خم كنند خاتم قدشٌ را !
بل ظلم هست نيز، گر قرب و ارج جمعي را بيش ازآنچه كه هستند بنمايانيم به قامت تا كبريا
يا عرش..! يبچاره «ده» ما كه «خاص» ميناميدم اش آن هم با تشديد، نميدانستم كه آرمان
شهرها و ايمان شهرهايي هم هستند كه از بس مؤمنانش اهل اند! از اين بابت خاص كه نه !
بسيار «خاص» اند! خاصانی که مدينه را فاضله مي دانند اما فاصله ميخواهند تا بتوانند
بدور از چشم آن صاحب شهر شهير و شيرين چشم، در حاليكه به ترتيل ميخوانند عبادتها و
مفاتيٌحها ، به ترفندي بفروشند بهشت را تا بسازند بهشتي بهتر ...! اما نه از برای عام و عام
الناٌس٬ بل برای قوم اندکی که شارع و شيخان و خاصه الخاص اند. چه بايد گفت جز اينکه :
"خدا ز درد و غم رهاند ما را و به کام دل رساند آنان را...!"
+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در پنجشنبه یکم شهریور 1386 و ساعت
15:32 |