تبليغاتX
کاسپیکا

     مهمان اوٌل٬اولٌ های زمستان


اهورا، اگركمي فقط كمي ٬ماه ها و فصل ها ورق بخورند در باد ، درمي‌يابي در

 

جنگلي جان يافته‌ايي كه جنب"جهان"ي است كه در آن «راستي» گناه است و دروغ و

 

ريا پناه ! و از پي آن هم ، نيكي كردن و نيك زيستن بسيار مشكل و بدي كردن و بد

 

زيستن بسيار مسهل !


امااي آتش زمستان من ، بپذير از پدرت كه آن دشواري "به"و دل نشين‌تر  از اين  دروغ

 

ياريست! زيرا طعم و مزه آن دشواري را هيج يك از نعمتهاي خداوند ندارند و نخواهند داشت

 

چون جز نيكي و راستي ، هر چيز، همه چيز طعمي دارند كه نسبي، توجيه پذير و قابل

 

تفسير‌اند. شايد لطف شان بپنداري‌، قهرباشنديا اينكه ترش ‌شان بدانی اما شيرين باشند.


تنها "نيكي"ست كه طعم اش شيرين است بی هيج تعارف يا تعريفی!!


حتي اگر چون من،در نيكي ورزيدن به افراط،شهره گردي به«ساده انساني»كه خلق از آن

 

معناي«خرآدمی» لحاظ كنند٬باز در افراط نيكي، افراط ورز كه اين پيش خداي رب العالمين

 

آنی ملحوظ خواهدشدكه اصل و ذات«خر»است وآن جز عظمت وبزرگي نيست .


ببين اين واژگان را : « خروار وخرگاه و خرمن و خرگوش »


با فزونی تلاش ات براي نيكي كردن و نيك زيستن ،  يقينا صاحب معاشي خواهی شد كه از

 

شيريني كامت٬  شراب غبطه برد و جام حسد ورزد...!

                                                                         به بهانه بهار 73


 

+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در سه شنبه سی ام مرداد 1386 و ساعت 15:35 |

« گاهي هم بي نام او »

 

 

منشآتی براي تنها منشاءام  كه فكر مي‌كردم تنها مخاطبم خواهد بود اما نشد زيرا گوش وهوش

 

او را به داغ "اهورا" بودن، ربودند و او را در عالم اوهام ٬رها كردند و مرا تهمٌت به

 

پرستش٬كه آتش مي‌پرستم !

 

فرزانه فرزندم :

 

 نامت « نه »یست براي ناميدن!  و«آري»یست به عشق ورزيدن٬ زيرا تكرٌار لفظي كه براي

 

 قامت مهربانت انتخاب كرده‌ام، لفاظي عشق و عاشقي ايست ، نمي‌بيني مرا كه عصاره شنگ

 

و شوخ اين دو شهاب‌ شبها‌يم ! پس نيك زی و شاد باش اي نكو فرشته و پنداشته من٬و

 

 

                   کماکان محبٌت ببار

                                     دوستي پيشه كن ،

                     عشق سودا  نما

                                     و زيبايي بپرست٬

 

و بدان که اين فشرده واژگان، فشنگاني‌اند به پشتيباني پندار راسخ و گفتار شامخ‌ات  تا بتوانی

 

 صف آهنين اهريمنان را به ناز نظٌري بلرزاني !

 

بمناسبت بهار 1372

+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در سه شنبه سی ام مرداد 1386 و ساعت 15:26 |

                "   فاتحه خوانی "

  امسال چند روزی زودتر از سایر زواران به زیارت بارگه "احمد شاملو" شتافتم . انگیزه و عمل به آن را نمیخواهم بنویسم که با طعم خاطراتم سازگار نیست ! که تلخی اش گزنده است .

 شاید پنج ,شش روزی دیگر می بایدغروب میشد تا مصادف شود با سالروز کوچ ایشان به جوف مینای مینو.. . .! حالی رسیدم و نشستم به برش و رمق یافتم و گرد چهره  زدودم . تا چشمم شفاف تر ببیند آرامگه یار را که جنس و جسم اش چون شیشه  بود به روشنی و صداقت ! به فکر بودم که دل به کدامین کلام کوه مانندش بزنم تا هم حمدی خوانده باشم برایش به پارسی و " حظ " ی باشد برایم به راستی؟!  واین از پس کردار دوستان آشنا به فرهنگ تازی ام برآمد که در ماضی به نیت آمرزش خویش , سنگ به سنگ مزارش کوفته بودند به چشمداشت پاداشی که همسنگ  " رمی الجمرات " باشد ثوابش! . . . ای کاش می دانستیم همه که صواب اندیشی به از ثواب خواهی نسیه است ...!

. . . دلم میخواست بپرسم دوباره تا صدبارکه :

 به پاداش ثوابی که از تکفیر شآن انسانی شاعر٬ با شرف چون شمع , شاملو ,شودنصیب شان ! به چه جادوئی یقین یافتند که چنین با ایمان , جسارت می ورزندو تکفیر می بندند آن "کاتب پیر" اما "کبیر" کتاب   "کوچه ها" ی شان را . . . ؟!

    امان وا امان , از تزریق شط گونه شرنگ شرم انگیز ثواب اندیشی !!که حتی موجه چهرگان ملایم رفتار و بکرصورت٬ از یورش ریش را , که " یارای سگی را به سنگی راندن شان نیست " این چنین افسون کرده است به فتنه فرتوت وهن آمیز , به نام دین !

     نهیب ام آمد از درد , یکباره به نعره ,که ای انسان : چه می شد کاش ! که ناقدش بودید بدانسان که شرمش حتی بدر آرد شهد "شوکران اش " را !

     . . . به بغضی بغرنج گرفتار میشدم که غماضی به یارای حافظه لینکم کرد به انصاف نگاه شرافتمندانه مردی , که به غیرت نقدش کرد تا قندش  نصیب ام آید که آرامش یابم و بتوانم بنیوشم سروش اش را تا بمانم به عهدی که نامش بود " حمد پارسی " .

-      دکتر سروش :

. . . من یآس منتشر در آثار اورا البته نمی پسندم , او ( شاملو ) مجسمه این قول " بودلر" بود که " ملول از خود٬ملول از همه "

اما مجذوب یکی از نادرترین شعرهای او : آه ای یقین یافته٬ بازت نمی نهم ! گشتم و هستم و اعتراف مینمایم که همین مجذوبیت باعث شده که پای شعر او به شعر من نیز باز شود:

چشمم در آرزوی تو 0 شب تا سحر نخفت                            ای کاش خفتمی که به رویا ببینمت

از برکه های آینه راهی به من بجوی                                     تا ای یقین گمشده پیدا ببینمت

به تبعیت از شعرش که گفته بود :

آه ای یقین گمشده , ای ماهی گریز                                     در برکه های آینه لغزیده تو به تو

من آبگیر صافی ام اینک به سحر خویش                                 از برکه های آینه راهی به من بجوی

 آه ای یقین یافته بازت نمی نهم !

. . . وآنگاه بود که "افق روشن"  او را جستم از جان جستارش به پایبندی عهدی که بستم :

                                        

 روزی دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

  و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

 روزی که کمترین سرود بوسه ای است

  وهرانسان برای هر انسان برادری است

   روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

  قفل افسانه است و قلب برای زندگی بس است

  روز ی که معنای هر سخن دوست داشتن  است

  تا تو به خاطر آخرین حرف   دنبال سخن نگردی

   روزی که آهنگ هر حرف٬ 

 تا من به خاطر آخرین شعر٬ رنج جستجوی قافیه نبرم

  روزی که هر لب ترانه یست تا کمترین سرود بوسه باشد

   روزی که تو بیای٬  برای همیشه بیایی

   و مهربانی با زیبایی  یکسان شود

   روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم

  و من آن روز را انتظار می کش

  حتی روزی که دیگر نباشم !

   " نصیب روح اش بادخوانش این فاتحه٬ 

    که خودسروده بودباجوهر مهربانی و مهر"

        

 

+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 و ساعت 17:16 |

       من زنده به زندیق خویشم :

می خوام ... خطابت کنم که باور کنی دوست داشتنت را دلتنگی هام بهونه است نه کس دیگر !نمیدونستم که به این نام هم میخواننت وحتی بیشترهم میخواهنت ! روزی از زبان مادرانه ننه زرین چه دلبرانه شنیدم که میخواست از زبان دردانه ای  دیگرش حال رضا یی رو بپرسه که درد گوشش آزارش میداد!چه میدانستم من ! به خودم گفتم شاید این روشنفکری ژنتیکیه که مادر آدم ازرضا یی بپرسه که تکدرحال سوگلی اش رو فراهمم کرده ! شبش که شنیدم باید کسی رو بیارم پیش رضا یی که گوش درد داره کم مونده بود که شاخ در بیارم ! چون متوجه شدم که یه آدمو تو خونه دو جور صدا میکنند اون نامو هنوز توی قلبم نگه داشتم تا روزی که با بغض بچه گانه م رفته بودم پیشش تا گریه و گله کنم از کسی...! گریستم بد گفتم فحش دادم به عزیزش که چرا خودخواهی ها مو ارضا ء نمیکنه آروم که شدم تازه فهمیدم اصرارننه زرینو در رضا صدا کردنش ! چنان همدردم شد که یادم رفت ازکی به کی شکایت برده ام...!از اون ببعد هر وقت دلم میگرفت پناه میبردم به رضایی که راضی ام میکرد به بهتر دیدن صبور بودن واز خیال لذت بردن...همو بود که توجه ام رو به جادوی هنرهفتم جلب کرد وای چه حالی به من دست دادوقتی که تنها من واو سینما پارادیزو رو می بلعیدیم . حس دیدن اون بیمارانگلیسی رو که نمتونم به حدس بیارم...! باور کنید آلان حتی نمی دونم کدوم یکی رو  واسه کدوم یکی دوست میدارم....! دلم یه ریزه شده واسه اینکه کتابی رمانی که بوی او رو بده یا او نوشته باشه بدستم برسه تا ببوسمش قبل از اینکه بخونمش...من زنده ی زندیق اونم ور نه چه داره این دایره بی پدرکه بهونه موندنم باشه ؟!

عشق ام گرفته که بیادش این شعر سیدعلی صالحی روبلند بلند بخونم :

بی پدر / من این دایره بی راه را / بارها دور زده ام /  

حالا تو میگویی جای علامت تعجب کجاست ؟ / همینجاست / بیا.../
+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 و ساعت 18:10 |

خواهی برو جفا کن...!

من پنج سال٬ از این مکان مجازی شهره به طنازی٬ حذر کردم و توانستم حذر کردن نیز ! چون میباید میخواندم٬وخواندم ٬خواندم وخواندم تا اینکه بیابم وبیاید آن حسی را که دلهره حفظ حرمت حریم کارکترداستان می رمانیدش هر بار و بسیار بار! و بنشیند به سروری اندیشه ! شگفتا! آمد و نشست! چه نشستنی؟! چون شاهینی که دل ودین و دست به یک جا برد به دشت آرزوها یا شرابی که گویی شط ایست خیال انگیز و جاری به شریان خط و خط های خاطره آمیز ! و آنگاه بود که یارای نوشتن سلانه٬سلانه اما پرپیمانه ساری و چون شادی مسری و برگ از پی برگی آمد تا که کتابی باشد به قامت قنوت غروب کوچه پر راز پنجم زرتشت ! اما کو جرأت افشاء ! پس کتمانش میبایست کرد به شایست  و این غم ٬خمانید قدم را ! و چندی پس از آن بود که درد محاقش نیز فزون آمد تا مریض ام کرد و محزون! چنین شد که اولین زادنم مرد و من یایسه بودم پیش از موعد و نازا ! به زاری روز می گذراندم که به ناگاه در دنیای مجازی به معجزهء دو در دو "زوار"ت گشتم بطرفه العینی٬ و روزه پنج ساله بگشودم !
...دلخوش بودم به دیدنت در دنیای مجازی٬که هم نمی آزارمت به گدائی مهر و مهربانیت٬آن هم به سماجت حضور!و هم میبینمت هر روز که دیدنت نیازم بود برای گریستن ! به این امید٬ روئیدم پیرانه سر ٬از دانه ای که نیست شده بود و نازائیش دل آزاریی غریبی داشت. به قول دوستی که می گفت ای کاش عشق می مرد٬چون میت را مومنین٬بر روی خاک روا نمیدارند پس کفن و دفن اش میکنند. اما آن بی پدر گوئی! سرمردن نداشت و ندارد ! بودنت در قاره ششم غم غرای مردن اولین زایش ام را تسلی بخشید٬ تا پنج قاره دیگر را به حرمت وجودت ببخشایم و از این بخشیدن هست شوم به حرمت دوباره نوشتن و زائیدن . . . ! باور ندارید؟! در بزنید صدای این
"در" گوش خراش نیست! کلیک کلیک کلیک کاسپیکا ! دیدید چه هارمونی دارد !؟ خوبه ! حالا چشم تان را باز کنید ! کاسپیکای من ۹ روزه ۹ قلو زاییده است...!  حال خود دانی! "خواهی برو جفا کن! یا که بمان وفا کن ! این را دستم تایپ کرد اما دلم چنین آرزو کرد :

تازه بهارا٬ مهربان میزبانا ! تو بمان تا به شوق حضورت٬ما بیقراران آواره از پنج قارهء جهان همچنان مهمان قارهءششم  مجازیی باشیم که تو مسیحای اش باشی !

    

+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 و ساعت 13:42 |
سیمون دوبوار را به خاطر این جمله جسارت آمیزش دوست میدارم: "انسان ها زن یا مرد آفریده نمیشوند بلکه زن یا مرد تربیت میشوند! و شما دیوانه گان چون من را به خاطر لید زیبایی که برای وب تان انتخاب کردید! از همین اشارت توانم گفت چون زیبا می اندیشید یقیناُ زیبایید و زیبابین و زیباپوشید هم...! والبته زیبا نیز زندگی میکنید...سفر خوش گرچه بنده چون اخوان فقید از سفر دلخوشی ندارم:

...نه مهر فسون نه ماه جادو کرد ...لعنت به سفر که هرچه کرد او کرد...

گیسوان تان را در این سفر به دستان پرمهر باد بسپارید تا از نوازشش چشمان ندید بدیدگان نیز ظیافتی شاهانه یابند مبادا بی ذوق باشید! اینان به جبر جهل جماعت پشمینه پوش فقیر ضیافت چشم اند شما را به خالق رنگین کمان "چشم چران"شان مپندارید...از لطف تان به کاسپیکا سپاس.

+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 و ساعت 16:52 |
مارياي مقدس نثر تان در اعتماد ملي  به توصیه دوستي كه جز خودش حرفه ای بودن کمتر روزنامه نگاری را باور داشت توجه ام را جلب کرد همانی که علاوه بر  متن تان متانت و جسارت همچنین همت تان را در بتصوير كشيدن تجمع ميدان 7 تير مي ستود ! که کم چنین باوری در او بوجود می آمد!  صفحات مؤخره جريده هم ميهن پس از تولد دوباره اش مزين به متوني ميشد كه جبر جليلي داشت و جلالتش جان مخاطب ميستاند! آنگاه بود که از تعجب تغییر مهیب دیگر باوری آن دوست رهایی یافتم . . .! زهي زمانه ! عجيبي اش كم بود به غريبي هم اراسته شد!همون دوستي كه مديد مدتي مرءيي نبود ونميدانم بنا بر كدام يك از دو اصل روزنامه نگارها كه يا وقت ديدن همديگر را نداريم! يا چشم ديدن همديگر را....!به مصداق ترانه "جبر جغرافيايي"اون مجنون نابغه"محسن نامجو"سر راه هم سبز شديم و عجيب تر كه از هم او شنيدم شما را پيوندي هست با خجسته عزير !
جل الخالق نمي دانستم مرزها اين همه شكننده اند! حتي مرز مهيب تحسدوتحسين!(البته اگر خرمي خبر با انكار جنابعالي خراب نشود؟!)می توان گفت تلاش سيمون و سارترگونه دو خراساني خردمند براي احياي أن دو فرانسوي فقيد در عكس نوشت هاي هم ميهن چه تداعي توفانی اما مهیجی بود...!         او نيز (رضا) چون ساتر ديوانه اي دوست داشتني است! "سیمون" اش باش که هستی.
نوستالوژي همبستگي بخاطر حضور خجسته و قزلسفلي و علي نژاد و نيكي كوثر و سيد نبوي غم شيريني است كه تداعي هر روزه أن طراوت پر حلاوتي هديه مي كند علی الخصوص که محرک این تداعی ماریای متین مطبوعات کشور باشد.


                                                                                    تبريك با تآخير من را هم قابل بدانيد

+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت 23:19 |

پند یا پوزخند؟! 

 

-     هم نفسی، عزلت گزیده بود کنج آپارتمان و نگرانی همی وجود نداشت ، زیرا در سوابق اش پیوست بود، چنین کاری بارها !  تا اینکه اطلاع حاصل شد که نگار ما « چله نشینی » می نماید و ما عزلت گزینی از نوع آپارتمانی اش ، پنداشته ایم!

 . . . زمان می گذشت زود ، برای ما ! و البته زجرانه برای او ! ... که قرعه فال بر من فرتوت فتاد که ، فرامین ایشان بنیوشم و فهم شان کنم تا شاید رفع فتنه فرمایند و فوق فوقش چند فردای دیگر این بساط برچینند ! چنین کردم بر حسب رفاقت و لطافت : که هان! ، ای خان ، چه گشته که چنین لولیده ، ژولیده و لجوجیده اید ؟!     می دانست که تا ننالد ، نخواهم رمید !؟ پس با شمایلی که گردن کج کرده می نمود و جگر سوخته ، فرمایش کردند که چون تویی ! توانم گفتن :

و گفت : که « شیوا » آن نگار شبنم پوش من رمیده است ، و شاید تاکنون ، پریده ،  باشد نیز !                نمی گویم که نگرانم نکرده بود با این سبک نالیدن ! اما با این حال ، پرسیدم مگر چه کرده ای یا چه گفته ای که بر او و تو گران آمده است چنین :

بر افروخت ، گویی که گرُ گرفته باشد چون آفتاب دم غروب !                                                      چون می دانستم اگه هیچ نگویم ، او سریع و صریح تر می گوید :

چنین نیز شد لحظه ای نگذشته بود از بهانه رفتنم که فیگور یورش بسوی در آپارتمانش نمایانش می نمود ناگاه سر بر جیب افکند و گفت : « پس از دو سال و اندی که گاه و بی گاه میزبانش می شدم وکمر خدمت و همت می بستم و زلفش را شانه می کردم و زخم اش و چرک اش را می زدودم، اولین باری بود که گفتمش : دوش هوس دوشیزه گی ات را در سر داشته ام، اما جسارت نکرده ام  ، او هیچ نگفت و من سکوتش را رضایت دل پنداشتم و شیفته تر شدم و افسار شرم وانهادم و شمع شوق را بیشتر افروختم! که او نیزچون زنبوری که انگاری در مخمصه افتد نیش ام زد و  زهراش را ریخت و حین بستن بار و بندیل اش ، بر ملاء کرد که چون مرا چنین  ،    نمی پنداشته است ، پس یارای ماندن ندارد میرود تا بیاندیشد و با خود کنار بیاید ، اگر توفیقی حاصل کند ، برخواهد گشت !

گوئی بینی ام را علامت سوال پنداشت و  دانست که می خواهم بپرسم که « مگر تاکنون برنگشته است » ؟! پس ادامه داد : آری باز آمد بازآمدنی بالغانه که غم تصمیم عاقلانه اش گواهی از تسلیم اش را مید اد به تانی اما به تمامی، نمی دانم چه بود و چه گذشت که طوفان شرم شهد جانم را درنوردید و به آنی میل ام را ضایع کرد و شوق ام را تباه !، چنانکه به شک افتادم از توانستن ! ناگاه ذهنم مدد کرد تا این نثر را نثارش کنم که شاید افاقه کند که کرد :

(( ببین شیدای شریف :

« تو دوشیزۀ پولادینی هستی که گمان می رود، همیشه هم دوشیزه باقی بمانید !

و این مرا خوار می کند ، حال بگریز ، ورنه من خواهم گریخت ! چونکه میخواهم برای همیشه از تو دور باشم !)) بیچاره شگفت زده گریخت ,اما من ، هنوز نتوانستم بگریزم از این دیر! چون بین دو سؤال ، صلابه گشته ام :     1- آیا نتوانسته ام؟ 2- یا نخواسته ام . . . ؟ حالی هرم نگاه و فرم باطنش چنانم نمود که قاصر ماندم و قصور نشناختم گوئی سخنی نمی یافتم تا با آنها جمله ای سازم که پند باشد نه چون بند بر گلوی خویشم! نگفتم سخنی یا جمله ای به پند چون می دانستم هر چه می گفتم نه پند بل پوزخندی بر ریش خویش ام می نمود زیرا  من نیز چنین گشته بودم پیشتر ، و حتی خیلی بیشتر ...!!

+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت 9:5 |

کوتاه : تلخ یا شیرین ، طعم اش را نمیدانم!

 

·     ... من که در نثر نویسی ، رسوای عالم بوده ام به این صفت که جمله هایم چنان بلندند که فعل یا فعل های شان گم می شوند و مخاطب گیج! چه ها که نکشیده ام تا کوتاه نوشتن را بیاموزم که مبادا تنهایی و « تَن»هایی را با اینگونه نوشتار تهدید کرده باشم! افسوس که گزیده نویسی ام نیز فایده نکرد، شاید چون کم آموختگی ام و ساختگی بودن جملاتم، صداقت کلماتم را زیر سؤال میبردند!

حال آبرو و ادبم را بر « وب » نهاده ام و از خویش گذشتم! ببرید و خاکم کنید، اما نثرم را؟! نه! بی ذٌوق مبادا که شده باشید اگر برای شما چنین باشد که بود! مرا بی ایمان نپندارید چون هنوز مؤمن ام به متن خویش! اینک وب نشینان شریف دنیای مجاز و ایجاز، پراکنده ایی از پراکنده هایم که گزیده اش می پنداشتم، را به دادگاه قضاوت شما می گذارم گر بگدازید یا بنوازید نیز نیآزرده اید مرا:

·         000بیا دستت را ببوسم، پایت را ببوسم، پیشانی ات را، مگر نمیدانی که دیگر فرصتی برای عبادت باقی نمانده است؟!

·          من محتاج فریب دادن هیچ کس نیستم...! تو نیز میدانی؟! زیرا خوب مرا شکافته ایی و شناخته ایی ....!

·      جسارت، تو را آدم خطرناکی بار آورده است و چون معتقدی! خطرناکتری هم! کاش بر این دو کمی چاشنی عشق نیز بیافزایی تا باز هم خطرناکتر شوی! آخراینگونه که هستی زیباتری ...!

·         دلم،با دیدن هر نشانه ایی، چون: صدا، پیام، سایه، تصویر حتی خیال تو، زیر و رو می شود، درست مثل برگی در باد ... !

·     در اندام زیبا چنان قدرتی نهفته است که هر محالی را ممکن میکند، اما من شخصی را می شناسم که علاوه بر این، استعداد و اندیشه زیبا را نیز به همراه دارد!

حتماً خواهید گفت: جمع نقیضن محال می آید، الا اینکه معجزه باشد! حرفی نیست ! فقط لازم است که از من خواهش کنید تا از او بخواهم، خویشتن را بنمایاند ...!

·         محبت تو به ایمان من می افزاید و در من تغییر ایجاد می کند ! نمی گویم دریغ ام می داری! اما کتمانش هم مکن! به « ... » هم گفتم من ... !

·     نمی دانم به کرامت روح تو مفتونم یا به هارمونی جسم تو شابد بی تابی ام را اینان پر تاب کرده اند- در هر صورت نمیخواهم تقدس روح و هُرم جسم تان را از دست بدهم!

·         تو که تا این حد روشنایی می بخشی چه میشود اگر که کمی هم گرما ببخشی؟!

·         تو اگر زنی ! باید بدانی که :

آخرین حربه زنان چیست ؟! مگر نه که چشمان شان؟!

تو به چشمان هوس انگیز خود نیز اعتنایی نمی کنی!

چون هر وقت خواستند که در بیچاره ایی ... خیره شوند، آنان را به «دوردست ها»، پرواز دادی!

·         تو که از هوشِ سرشاری واز فضیلت فراوانیِ نصیب برده ایی !

پس چرا بسان بیماران بر بستر افتاده ایی، فکر نمی کنی که این زندگی است که در تو بیمار شده است؟!

·         من سرزنش تورا، بیش از سکوت بی رحمانه ات، خوش میدارم.

·         حال که تصویر ابرهای سفید،درآب ساکن دریاچه وجودم، نمایان است. بنگر! باد را، پتیاره، هم اینک سر «ناسازگاری» را «ساز» کرده است.

·     صدای قلب سرشار از محبت و اضطرابم را نشنیده ایی که در دل شب به سوی تو فریاد می کشد: «که به دادم برسید، نجاتم بدهید، رهایم کنید ... »؟!

·         مانند معجزه ایی تمنای آمدن ترا دارم ، پس کی طواف ات از حجاز به سوی اریحای وجودم تغییر جهت خواهد داد...؟

·         نمی دانم؟ میدانی که، هر چیزی بهتر از جدایی ست، هر چیزی .... !

حتی بی نوایی، حتی مرگ، به شرط آن که با هم بوده باشند.

·         درعصر بی آینه گی، قلب تو، آینه ای شفافی است که باید غنیمت شمردش!

·     عطرِاخلاق تو را هیچ ادکلن فرانسوی نیز ندارد ... جسته ام من بسیار، چه مارک ها خریده ام که کنون وبالم شده اند، نه هیچکدام عطرتو را ندارند...!  خیلی دل تنگ عطر اخلاقت هستم !

·     صدای قلمِ تو، «چون قُمری» ست، زیرادر شرایط خاص وهرچه خاص تر، (چون غربت و حسرت)بیشتر اوج می گیرند و من اوج پرواز یک پرنده را دیوانه وار می ستایم.

·         هیچ چیز تو، برای جلب نظر کردن ساخته نشده، پس چرا همه چیز تو گویی، برای پای بند کردن ساخته شده است ؟!

·     هر وقت که فکر می کنی جانت را به لب آورده ام و پژمرده ات کرده ام، به زیر بال مادرانه موسیقی پناه ببر! آنجا که باشی، مطمئن باش آزاری نخواهم داشت، برای آنجامن خلع سلاح شده ام همیشه و هستم ...!

·         آه ای آرامش آسمانِ پر ستاره، کمی نیز بر من مغموم و مضطرب جاری شو، دیری است که از حسرت آرام آبی ات می سوزم!

·     رویاءهای هستند که فقط به درد همان ذٌهن می خورند، همین که بر روی کاغذ بنشیند، عطر آن خواهد پرید، بی انصافی است اگر بگویید رویاءهای من نیز از این قماش اند!

·         تو چهره ایی بسیار جذاب داری و لبخندت به روشنایی خورشید ظهر است، هیچ وقت آن را با کینه «چِرکمُردش» نکن ...

·     میدانم که محبت کردن به شما لیاقت می خواهد، حتی گناه است که غمخوارت نباشم پس بگو ... ای دوست کجایت درد می کند؟!آن بار که پزشک را پذیرفته بودی، او گفته بود که فکرت درد...! افسوس که من نمیدانم چگونه غمخوار فکرت باشم!

·     تو لحظه نبودی، تو در لحظه هم نیامدی پدید! که بر قلبم تیری بنشانی و بگریزی: زمان، آن مُخل هر نظم و مدافع هرمرافعه، امتداد یافت ... تا تو حدیث دوست داشتن را با نقشی نو ، برتار و پودِ جانم فریاد زنی ...

·         من از عشقی که دوست داشتن رااز پی آورد، هیچ دل خوشی نئی ام، اما دوست داشتن و سپس عشق ورزیدن را بنده ام...

·         وقتی که صدای تو به گوشم می خورد، قلبم از کار می افتد، شگفتا اگر دستانت،دستانم را لمس کنند چه طوفانی در قلبم، به پا خواهد خواست!

·     از باران راضی ام ... خوشحالم می کند، زیرا اندیشه های خودرا با صدای ملیح در گوشم نَجوا می کند: نظیر خوبی کردن به تو، آزار نکردنت حتی به اندازه سر یک سوزن و از همه مهمتر اندیشیدن به تو !

+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت 9:5 |

بر قلاب اینان"؟؟؟" آویخته ام! ناخدایان با خدا مددی...! 

 

س ) عشق های « آنی » را در زندگی بسیار دیده ام ، مصداق مثال ( یک نگاه و صد دل ) را نیز زیاد شنیده ام، از کینه های «آنی»، آگاهم کنید! آیا کینه های آنی نیز «صد دانه» اند؟! یا اینکه صد نگاهِ « تهی دلانه» و «دلزده» اند؟!

 

س)آیا شما نیز چون من، معاشرباآن دسته ازآدم هایی بوده اید؛ که :

  «نیازی نمی بینند آنچه را که دوست می دارند، محترم بشمارند»؟!

 

س ) آیا هرگز به آخرین تلاش پرنده ای که دارد «خفه» میشود، دقت کرده اید؟!

 

س ) آیا می توان به اندازه کافی «خوش بخت» و در عین حال به اندازه کوهی «غمناک» بود؟! در این دو تناقضی که نیست؟! شما تناقضی می بینید؟!

 

س ) آیا اندیشه های دینی و اخلاقی را بر اندیشه های «زیبایی شناسی» ، مقدم دانستن خود، نوعی بی انصافی و بداخلاقی نیست؟!

 

س)- آیا بر لب پرتگاه پاسکال، هرگز خم شده اید؟!

 

س ) «بیدلی» بر سر «بادیه»ایی، بانگ همی برمی آورد: « که ای کاش می دانستیم، همه، که راه ایمان، هیچ وجه مشترکی با راه خوشبختی ندارد»! آیا او راست می گفت؟! اگر با او همداستانید، پس شما نیز باور دارید که یگانه ترین تراژدی همانا «ایمان» است و بس؟!

 

س ) دوستی، در «چنگی» که کنون «گیتار»ش می نامند، فغان بر میآوردکه:

« ای کاش یک لحظه، و فقط یکبار، طعم واقعی عشقی را که می طبیدم، می چشیدم، آنگاه تمام لحظات سالهای عمرم، هدیه و ارزانیِ آنانی باد که «عمر نوح» را «بی عشق» می طلبند! آیا او معامله منصفانه ایی پیشنهاد کرده است؟! اگر از «سپیدبختانی» هستید که توانسته ایید آن طعمی را که از عشق طلبیده اید چشیده باشید هم! نُت های نقره ایی رهیده از گلوی گیتار آن دوست را چگونه قضاوت میکنید؟!  

 

س)- آیا تاکنون شاهدِ فروچکیدن اشکی که سرشار از ذٌلت باشکوه دوست داشتن و عشق ورزیدن باشد، بوده اید؟!

 

س ) درجلدسوم ص 211رمان«ژان کریستف»رولان قدیس،آمده است که :

«... باور کنید که با خدا باز هم آزادتر خواهید بود؟!....» شما که مؤمن اید و می دانید ایمان چیست آیا تاکنون به جمله رولان فقید اندیشیده اید یا حین ایمانتان به خدا، «آزادی» را حس کرده اید؟! چگونه؟!

 

س )- اگر بتوانیم ثابت کنیم که«عشق»مان، به هیچ رو یک سودای خودخواهانه نیست وبر روح و جانمان جزء دوست داشتن حاکمی حکم نمیراند آیا باز هم نباید تن هایمان سهمی برای خود بخواهند؟!

 

س ) اگردربیزاری از «شهوت پَست و خالی از عشق»،مشترک باشیم و اثبات کنیم که خلاء عشق را هم محو کرده ایم و تا مرزهای بلند دوست داشتن نیز گام نهاده ایم،آیا باز میتوان فریب خورد یا فریب داد که ... ؟!

 

س )- گریستن «آیابه خاطر شفای انسان است، یا به خاطر وفای انسان؟!» اگر هنوز توانایی اشک ریختن را تباه نکرده اید! یادتان می آید که آخرین بار کِی گریسته اید؟ بگوئید چگونه بوده است بخاطر شفای انسانی یا بی وفایی انسانی؟!  

 

س)- فرق مرگ با حیات ! حیاتی که معتبر به اعتبار دوست داشتن، آغوشیدن و بوسیدن نباشد چیست ؟!

 

س )- آیا آن «که» دوستش می داریم، هرگونه حقی بر ما دارد، حتی حق آنکه، دیگر «دوست مان» نداشته باشد و حتی نباید رنجشی از او به دل بگیریم  ... ؟!

 

+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت 9:3 |

دیری در دیری که به خرد کده خیابان پنجم زرتشت معرفی اش کرده بودیمش ایامی حاصل بودودوستان نیکی بودندکه اکنون نمیتوانم یا شاید جسارت اش را ندارم که دوست بنامم شان!فرض اول این است که شاید خوشایند آنان نباشد ودلیل دوم هم ارزشی است که اینان در زندگی ام یافته اند !نقاشان دوست داشتنی ایی که هر کدام بخشی از حریم نوستالوژی ام را هنرمندانه وبزرگوارنه نقاشی نموده اند...!به گاه خورشیدی گمانم 82 یا 81 میبود که سفیری بواسطه دوستی با اضغرزاده به آن دیر سفرکرده و ما هم ملازمان خانه بدوش تیپاخورده اش بودیم که از حیاط "حیات نو"بدانجا هبوط کرده بودیم....اما بی حوا! ...گرچه میزبانان شرقی آن دیر مدعی بودند که نام مبارک جریده شان را از یک کشوردوست داشتنی بلوک شرق-لهستان زمان لخ والسا-وام گرفته اند اماهمبستگی راه چمنی کجاوهمبستگی والسا کجا ؟!حواییان آنجا به جرم هبوط ناخوانده چنان با صفت "دارودسته سردبیر" ما را نواختند اما بودند هم افرادی که در همه آن اگرها "باید"میبودند! قزلسفلی-خجسته-سپیده-احسان-علی نژاد-و آن آخرهای اثاث کشی پرستویی هم بود ومیگفتندکه هست واز"دسته"باید"ها نیز نه-"اگر"ها-!اما من سعادت دیدن ساحت چلچله سای اورا نیافته ونداشته ام...!امروز به توصیه دوستی هرم قلم اش را در وبلاگ زن نوشت دیدم و...شاید شرح دهم وقتی دیگر...که قلم چه مجعزه ها که نمیکند ؟!!

Posted by: میم-الف at August 14

+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت 7:47 |