کوتاه : تلخ یا شیرین ، طعم اش را نمیدانم!
· ... من که در نثر نویسی ، رسوای عالم بوده ام به این صفت که جمله هایم چنان بلندند که فعل یا فعل های شان گم می شوند و مخاطب گیج! چه ها که نکشیده ام تا کوتاه نوشتن را بیاموزم که مبادا تنهایی و « تَن»هایی را با اینگونه نوشتار تهدید کرده باشم! افسوس که گزیده نویسی ام نیز فایده نکرد، شاید چون کم آموختگی ام و ساختگی بودن جملاتم، صداقت کلماتم را زیر سؤال میبردند!
حال آبرو و ادبم را بر « وب » نهاده ام و از خویش گذشتم! ببرید و خاکم کنید، اما نثرم را؟! نه! بی ذٌوق مبادا که شده باشید اگر برای شما چنین باشد که بود! مرا بی ایمان نپندارید چون هنوز مؤمن ام به متن خویش! اینک وب نشینان شریف دنیای مجاز و ایجاز، پراکنده ایی از پراکنده هایم که گزیده اش می پنداشتم، را به دادگاه قضاوت شما می گذارم گر بگدازید یا بنوازید نیز نیآزرده اید مرا:
· 000بیا دستت را ببوسم، پایت را ببوسم، پیشانی ات را، مگر نمیدانی که دیگر فرصتی برای عبادت باقی نمانده است؟!
· من محتاج فریب دادن هیچ کس نیستم...! تو نیز میدانی؟! زیرا خوب مرا شکافته ایی و شناخته ایی ....!
· جسارت، تو را آدم خطرناکی بار آورده است و چون معتقدی! خطرناکتری هم! کاش بر این دو کمی چاشنی عشق نیز بیافزایی تا باز هم خطرناکتر شوی! آخراینگونه که هستی زیباتری ...!
· دلم،با دیدن هر نشانه ایی، چون: صدا، پیام، سایه، تصویر حتی خیال تو، زیر و رو می شود، درست مثل برگی در باد ... !
· در اندام زیبا چنان قدرتی نهفته است که هر محالی را ممکن میکند، اما من شخصی را می شناسم که علاوه بر این، استعداد و اندیشه زیبا را نیز به همراه دارد!
حتماً خواهید گفت: جمع نقیضن محال می آید، الا اینکه معجزه باشد! حرفی نیست ! فقط لازم است که از من خواهش کنید تا از او بخواهم، خویشتن را بنمایاند ...!
· محبت تو به ایمان من می افزاید و در من تغییر ایجاد می کند ! نمی گویم دریغ ام می داری! اما کتمانش هم مکن! به « ... » هم گفتم من ... !
· نمی دانم به کرامت روح تو مفتونم یا به هارمونی جسم تو شابد بی تابی ام را اینان پر تاب کرده اند- در هر صورت نمیخواهم تقدس روح و هُرم جسم تان را از دست بدهم!
· تو که تا این حد روشنایی می بخشی چه میشود اگر که کمی هم گرما ببخشی؟!
· تو اگر زنی ! باید بدانی که :
آخرین حربه زنان چیست ؟! مگر نه که چشمان شان؟!
تو به چشمان هوس انگیز خود نیز اعتنایی نمی کنی!
چون هر وقت خواستند که در بیچاره ایی ... خیره شوند، آنان را به «دوردست ها»، پرواز دادی!
· تو که از هوشِ سرشاری واز فضیلت فراوانیِ نصیب برده ایی !
پس چرا بسان بیماران بر بستر افتاده ایی، فکر نمی کنی که این زندگی است که در تو بیمار شده است؟!
· من سرزنش تورا، بیش از سکوت بی رحمانه ات، خوش میدارم.
· حال که تصویر ابرهای سفید،درآب ساکن دریاچه وجودم، نمایان است. بنگر! باد را، پتیاره، هم اینک سر «ناسازگاری» را «ساز» کرده است.
· صدای قلب سرشار از محبت و اضطرابم را نشنیده ایی که در دل شب به سوی تو فریاد می کشد: «که به دادم برسید، نجاتم بدهید، رهایم کنید ... »؟!
· مانند معجزه ایی تمنای آمدن ترا دارم ، پس کی طواف ات از حجاز به سوی اریحای وجودم تغییر جهت خواهد داد...؟
· نمی دانم؟ میدانی که، هر چیزی بهتر از جدایی ست، هر چیزی .... !
حتی بی نوایی، حتی مرگ، به شرط آن که با هم بوده باشند.
· درعصر بی آینه گی، قلب تو، آینه ای شفافی است که باید غنیمت شمردش!
· عطرِاخلاق تو را هیچ ادکلن فرانسوی نیز ندارد ... جسته ام من بسیار، چه مارک ها خریده ام که کنون وبالم شده اند، نه هیچکدام عطرتو را ندارند...! خیلی دل تنگ عطر اخلاقت هستم !
· صدای قلمِ تو، «چون قُمری» ست، زیرادر شرایط خاص وهرچه خاص تر، (چون غربت و حسرت)بیشتر اوج می گیرند و من اوج پرواز یک پرنده را دیوانه وار می ستایم.
· هیچ چیز تو، برای جلب نظر کردن ساخته نشده، پس چرا همه چیز تو گویی، برای پای بند کردن ساخته شده است ؟!
· هر وقت که فکر می کنی جانت را به لب آورده ام و پژمرده ات کرده ام، به زیر بال مادرانه موسیقی پناه ببر! آنجا که باشی، مطمئن باش آزاری نخواهم داشت، برای آنجامن خلع سلاح شده ام همیشه و هستم ...!
· آه ای آرامش آسمانِ پر ستاره، کمی نیز بر من مغموم و مضطرب جاری شو، دیری است که از حسرت آرام آبی ات می سوزم!
· رویاءهای هستند که فقط به درد همان ذٌهن می خورند، همین که بر روی کاغذ بنشیند، عطر آن خواهد پرید، بی انصافی است اگر بگویید رویاءهای من نیز از این قماش اند!
· تو چهره ایی بسیار جذاب داری و لبخندت به روشنایی خورشید ظهر است، هیچ وقت آن را با کینه «چِرکمُردش» نکن ...
· میدانم که محبت کردن به شما لیاقت می خواهد، حتی گناه است که غمخوارت نباشم پس بگو ... ای دوست کجایت درد می کند؟!آن بار که پزشک را پذیرفته بودی، او گفته بود که فکرت درد...! افسوس که من نمیدانم چگونه غمخوار فکرت باشم!
· تو لحظه نبودی، تو در لحظه هم نیامدی پدید! که بر قلبم تیری بنشانی و بگریزی: زمان، آن مُخل هر نظم و مدافع هرمرافعه، امتداد یافت ... تا تو حدیث دوست داشتن را با نقشی نو ، برتار و پودِ جانم فریاد زنی ...
· من از عشقی که دوست داشتن رااز پی آورد، هیچ دل خوشی نئی ام، اما دوست داشتن و سپس عشق ورزیدن را بنده ام...
· وقتی که صدای تو به گوشم می خورد، قلبم از کار می افتد، شگفتا اگر دستانت،دستانم را لمس کنند چه طوفانی در قلبم، به پا خواهد خواست!
· از باران راضی ام ... خوشحالم می کند، زیرا اندیشه های خودرا با صدای ملیح در گوشم نَجوا می کند: نظیر خوبی کردن به تو، آزار نکردنت حتی به اندازه سر یک سوزن و از همه مهمتر اندیشیدن به تو !
+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت
9:5 |