تبليغاتX
کاسپیکا
 
 

                                دشت كنار خانه ام 

  

آكسفورد شهر كوچك كالج هاي بزرگ است. شهري كه در امتداد هرخيابانش هزار نفس به شماره افتاده است از ركاب زدن‌هاي ممتد. به كمدي مي‌ماند اما عين واقعيت است خيابان‌هايي كه انبوه دوچرخه‌هاي فلزي برقامت شهر شده است عين لباس‌هاي  فانتزي بر تن اين شهر كهنه.  در همسايگي ام دشتي هست پر از گل‌هاي زرد روشن. مسير سواران دوچرخه است . كناري مي ايستم.  با چشمم مي‌چرم  دشت را اسب ها اما تندتر از من مي چرند و به گردشان هم نمي رسم در بلعيدن دشت.  دختران آكسفورد، ران برهنه به رخ باد مي كشند و من هنوز زير خروار خروار لباس گم‌ام. سردم است. اين روزها عجيب سردم است.

 

آفتاب از يك گوشه بهار را گواهي مي‌دهد. اشتياقي به هم آغوشي با آفتاب هم  ندارم و مي روم تا بخزم گوشه اتاق و آرام بخوابم. هيچ كس پشت در نيست اما من باز خيالاتي شده‌ام. در خيال زنانه‌ام مدام دست‌ها و پاهاي مردانه‌اش را رصد مي‌كنم وقتي كه مدام عاشقانه‌هايش مي‌پيچد توي گوشم ، از انحناي گردنم تا گودي كف پايم تير مي‌كشد . روزي سه وعده درست عين وعده سه گانه غذاي روزانه به دنياي ديجيتالي متوصل مي‌شود قصه عشق مي‌گويد. موهاي قهوه اي و لخت‌اش روي صورت، عين قصه پريشاني‌من است، سينه سپركردن و سماجت‌اش عين سخت جاني و سرسختي من است . زيبا رويي و لبخندهاي معصومانه‌اش هم درست به دختر باكره ده بالا مي‌ماند كه وقتي براي چراندن گاو و گوسفندهايش به ده  پايين مي رود ، عرق شرم ، كله تا كشاله‌اش را داغ خواهد كرد. حالا مانده‌ام اين پسرك در دل اروپاي مدرن چرا  درست عين  همان دختران دشت ، سرخ و سياه ‌مي‌شود و بختك عشق‌اش رهايم نمي‌كند. لاقيد ايراد از من هم بوده. اصلا تا بوده همين بوده كه هي با دست پس زدن و با پا پيش كشيدن در ذات زنانه ما بوده و هي به روي آن روي روشنفكرانه خويش نياورديم و عاقبت، كار به اينجاي زارش كه رسيد هرچه رفيق و شفيق در اين حوالي بود به دردسر انداختيم  تا برايش جا بيندازد كه اين دل، گير و گرفتار دل ديگريست و براي تو دل بشو نيست؛ رهاكن و برو. رفت با داستان هاي كوتاهي كه هر روز برایم مي نويسد و مي فرستد و با خرده كلمات محدودي كه از فرهنگ لغت فارسي ما براي خودش برداشته است شعري حواله خطوط ديجيتالي اتاقك خانه ام مي‌كند و من منگ تر بر صفحه ‌می مانم. اما بلاخره آزاد شدم نه از سماجت او كه از وسوسه‌هاي خودم. سالهاست اسم گذاشته ايم براي اين وسوسه ها: خيانت، شرارت، خباثت يا هر چيز ديگر...چه فرقي مي كند مهم اين است كه هست و در انكارش بعضي ها هنر دارند و برخي ديگر بي هنراند و شايد هنر آنكه سير تا پياز قصه چون من بازگو مي كند براي آسوده خاطري خيال است. هرچه هست وسوسه است زانويي كه خم مي شود گاهي. 

روزهاي سختي بود. اساسا هميشه سخت است ايستادن در برابر مردي كه از بالا تا پايين وجودش هوس انگيز است و دل مي‌لرزاند اما راحت تر است دست و دل از وسوسه شستن وقتي دل لعنتي ات جاي ديگري گير  است و هنوز كودكي مي كند براي آن دل ديگري كه نيمه است. ناتمام است اما همه است براي اين روزهايم اگر بیاید. تا خود صبح مي‌زنم به بيشه و هيچ براي اسب هاي دشت باقي نخواهم گذشت. مي بلعم دشت را اگر بیاید.

ولی کسی نمی داند چرا همیشه به دلی دل می بازیم که نصفه است ؟ كه نيمه است؟ كه نیست؟

 
..............................................................................................................................
 
درزندگی چیزهای زیادی راگم کرده ایم، به دیگران بخشیده یا دور انداخته ایم...کیست بتواند دعوی نماید که دریغی ازهیچ کجای لب ولوچه مان برای اینها که گفته ام هیچ وقت ودر هیچ کجا برنخاسته است؟! گیریم که چنین بنویسیم و مدعی باشیم که دریغی وافسوسی نبوده است! اما کیست که باور کند...؟! وکیست تا باور کند که چون منی برای بخشیدن همه وجودش به آپولویی-که نیمه ایی مرد است ونیمه ایی زن ومشهور به نماد زیبایی نرینه ها، گرچه همیشه چون ونوسی بوده و هست وسوسه انگیز! - شب وروز به نذر ونیازباشد تا او بپذیرد - جان و وجودش-را چنان که فراغنه ایجیپت دختران نوبالغ را میپذیرفتند...اما صد دریغ و با رساترین صدا از امساکش...! وکاش میدانستی که قابل نمیداندت یا که عزت نفس اش،حرمت نفست رامیطلبد به مانندگی خسی که شاید باد که رقیبی بهتر وشریفتر است دزدانه ورندانه به تشریک بنشاندش درخمش سودایی وسویدایی گیسوانی که شبق اش چون خورشیدی بنشسته ایست در امتداد موج دریایی و دو راهی...! وطرفه آنکه نتوانی درخلوتگاه "راز وتصادف" که تخیل آدمی راه بازمیکند نیز دست بردستش بنهی! به گمان توهین به ساحتش که سایه ی سر هردوستی بود اگرکمی انسان میبودند...!
آیا این همه سال لازم بود تا درک کنم که آنچه درخیال میگذرد فقط به شخص من مربوط است ومطلقا به معصیت یا اسایه ادب ربطی ندارد؟! اعتراف میکنم که نویسنده متن فوق که عمرش پرپیمانه باد با احیای
 "راز و تصادفی" که درزندگی هرکسی نمود میابد بارها.! به من آموخت تا تخیلم را حتی اگرشریرانه وشرمانه باشد آزاد بگذارم ورها...! آری تخیل مهمترین امتیاز انسان است برای رهایی کامل ... افسوس که برای من این تصادف دیرانه سر و پیرانه سر محرکش شد که توضیح ناپذیر است...!http://khanebedooshi.blogfa.com
+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 و ساعت 11:20 |

آیا میتوان باور کرد که به قد وقواره ی چلچله ایی باشی و برای چهل روز ماندن درمام مادری ات، چهل هزارکیلومتررا بچمی به امید دیداربهاردیارودهستان ودوستان ویاران خویش، اما آنچه نصیبت آید چهل خروارتهُمت و بُهتان وافترا باشد آنهم ازطرف اخلاقگرایانی که این تحفه خوی خویش را نیزبه طرُفه ایی چون چله نشینی چهارده معصوم منتسب بدانند؟! گرچه محال می آید ولی باورکنید که من شاهد کوچ پرستویی نحیف تن ونزارروح! درشب روزی که صفت مقدس چهاررا یدک داشت بودم که این چهل خروارهدیه!!را نه به کینه بل به چهل هزاردل سودایی بدل کرد وبا خود بُرد به دیارغریبی که فقط "مه" درآن "بومی"یست چنانکه غربت درمسیح...! چه توانستم کرد به بدرقه این مغرورمهربان؟! رسم این بودوشاید باشد که سرشکی بیافشانی به پای هرعزیزسفرکرده، اما کدام جرات؟! زیرا چشمش میخواند -آری اوهمیشه وهمچنان باچشمش میخواند: 

من راغرورم به جلوم می برد/ این غرورمقدس ودوست داشتنی/ پس! دست پاچه نمی شوم تا بترسم ازشما / من دست برنمیدارم قبل ازدیوانگی،ازخودم وازشما / من خسته ام، خسته ازشما / وهیچ بعید نیست فردا /  قبل ازغروب آفتاب / بشکنند قلم وقدمم را به فرمان شما.../

 

+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 15:49 |

امروزدومّین چهارشنبه سال 1387خورشیدی است واوّلین روز"کاری" که البّته می توان بازهم خلاص بود ازکاروتلاش! وفقط دعا کرد ولابه وزاری برد به درگاه خداوند. ومیتوان چون بسیاری دیگر، چهارشنبه ها را مقدس تر از سایر شنبه ها دانست و به این بهانه کماکان ذلیل بود وذلت کشید ودخیل به ضریحی بست یا ازدامان زرد زری نامی خویشتن را ازبیگاری خویش آویخت...! وازآن منظرنیزهمه امور را به امّا و اگر وانشاالله ها رها کرد که کردیم سال ها...!

وامّا نوعی دیگری هم هست که هستند دیگرجهانیان : می توان دربرابرسلطه وستم وسلطانی دیگران ایستادگی کرد وبه راستی ودرستی خویش وخویشان همتّ گماشت وبه آبادانی جالیزجان وجالیزوطن جّهد نمود و پیکارکرد وحتیّ به همه چهارشنبه های گذشته اندیشید وعبرّت گرفت واز پی آن درهمه چهارشنبه های نیامده جاری شد...! می توان تلاش کرد ومعاش اندوخت وانسان ماند ...! وانسان بود وبرای معاش خویش ودیگران تلاش نمود...! انسانیتی بدانسان تا زیستن، عشق ورزیدن، گفتن ،نوشتن، دیدن، شنیدن، سرودن ومترّنم ساختن ِانسان ها، اینسان سخت وسرد نباشد و بقول مَردَک شصت چهره، شست چی: و دیگرهیچ...!

+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 و ساعت 17:49 |
.wen mind knows  we call it knowledge

.when heart knows  we cll it love

and when being knows  we call it meditation

وقتی ذهن می شناسد، آن را دانش می خوانیم.

وقتی دل می شناسد، آن را عشق می نامیم.

و آنگاه که وجود می شناسد،شاهد شهود هستیم - "راجیش فقید"

+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 و ساعت 19:6 |

بهاریّه

حالیا که :

پونه، پرده عصمت و پنداردریده است

سوسن، سربه سطوح سجده نهاده است

سنبل، نایِ"سار" و"سهره" بریده است

نرگس، کرشمه بر تبق ِعشوه نهاده است

قُمری، دور ِقمررا بغمزه پریده است

زُهره، جهتِ رقص زمین، ضرب گرفته است

زاهدِ دانا، حدیثِ "مُطرب ومی" سروده است

صبا، بفدای عارض ِسوسن ونسرین گرویده است

معمار، نقش ِابروی" یار"بر طاقِ "ابر" کشیده است

پرستو، به بالای گوشه خوشه پروین پریده است

ازمینوومینا ولاله وآلا، پیک و پیامی که رسیده است

وشمایان :

که یاران ِ دیرینه دیَر ِ"دامنه" وسفره ی"هاست" اید

بپذیرید که"دُرنای"دلم برای کلمه ی"تبریک" تپیده است!

              

تقدیم به بهترینان ادب که ازابرهای بهاری "وب"شان بسیار نوشیده ام، گرچه سیراب نشدم !

+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 و ساعت 20:49 |

مدتیّ است که چیزی ننوشته ام یعنی نتوانسته ام تا بنویسم فاز نگارش من پریده است گویی، بی آنکه بدانم چرا؟ بقول امروزی ها ازمُد نوشتن خارج شده ام و دربه در دنبال دیدنم، دیدن ِهرچه وهرکه! بنابراین به جبران این عطش، بسیار وبیشمار فیلم دیده ام از"فون تریه گرفته تا فرانسوا تروفو"، از"رقصنده در تاریکی تا بوسه های پنهانی"واز"داگویل تا استر کان" وای که گاهی دیدن چقدر لذت بخش تر ازنوشتن است!

مدّت زمانی هست که ننوشتم زیرا درجاده نوشتن بود که خوابم برد وبیدار نشدم الاّ به شنیدن ناگهانی صُورالسولفژ زنی که نمی شناختمش حتیّ! عجبا که تازه دانسته ام که"خوب شنیدن نیز بهتربُوّد ازبیهوده نبشتن!" با نت های سیمین آن سمین ساق مست کردم وجستم نام وجایش را چون رسن بریدگان رهیده ازکویرعربده ها، اراجیف ها وجفنگیات جلفِ انکرالاصواتان شیفته سلام وصلوات...! صد سعی وسیر کردنم فدای آن مشکین گیسوی مشرق زمین"عزیزا مصطفی اف" بانوی بادکوبه ایی بادا که چون نفحاتش برروح وراح هررهگذری بگذرد گویی باد ی است برّین که میوزد تا بنوازد!

دیرزمانی است که ننوشتم چون شرمم می آمد ازآنگونه نوشتنی که من می نویسم وقتی نتوانستم نفس ازخواندن "با آخرین نفس"های"لویس بونوئل"اسپانیایی بردارم از زیادی عزت نفس وبسیاری صداقت نهفته در هرحرف کلماتش وهر کلمه ی جملات کتاب خاطراتش...!

کی وچگونه توانم نوشت ؟! خدا میداند! من میخواهم که تاحدّ مرگ ببینم که کم دیده ام ! بخوانم که هیچ نخوانده ام! وبشنوم زیرا نشنیده ام جزبدان نمط شنیدن که میبرد رونق مسلمانی و احساس انسانی....!خداحافظ خط وربط ورمزو وب و وبستان نشینان نازنین ونازکترازگل وریحان بستانهاااااااااااااااا!

 

+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در دوشنبه بیستم اسفند 1386 و ساعت 16:11 |

به هوشنگ ماند این"سده"یادگار

بسی باد چون او دگر شهریار

چهارشنبه روزِ"مهر"و شانزدههمین روزاز"وهومن"ماه باستانی برابربا دهم بهمن خورشیدی جشن سده ایرانیان است، جشنی که اززمانهای بسیاردوربه یادگارمانده ومنشاء آن نیز شکرگذاری خداوند است بخاطرکشف وپیدایش آتش. روایت آن درشاهنامه فردوسی چنین آمده که روزی هوشنگ شاه به همراهی یاران خود به کوه میرود در راه به مارتنومندی برخورد می کند وباسنگ بزرگی به جنگ آن می شتابد سنگ را بسوی مارپرتاب میکند. سنگ به سنگ دیگری برخورد کرده جرقه ای بیرون میجهد وبه خاروخاشاک اطراف شعله می کشد وآتش فروزان پدیدارمی گردد وازآن پس جشن سده برگزارمی گردد. سده از واژه"ست"درزبان پهلوی آمده است ومعنی آن"صد" می باشد. ویا به روایت امروزه 50شب و50روزمانده به جشن نوروز....

حرمت نهادن به جشن سده با شادی وشور،توسط ایرانیان باستان به پاسداشت بزرگترین کشف بشریت-آتش- کنش هوشمندانه وحکیمانه ایی است که موجب هژمونی نماد روشنایی وبینش برهیولایی جهل وتاریکی ومرارت تا به امروزگشته است.

براستی آیا سمبلی پسندیده تر، پراسرارتر وپرنسیب سازتراز"سده"ایرانیان درمیان فرهنگ و تمدنهای باستانی اقوام ِجهان سراغ دارید؟! " پس سرُورهزاران "سده" صید دام وایام دوستان بادا"

+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در چهارشنبه دهم بهمن 1386 و ساعت 16:30 |

روز"گیؤش"یا"جهان روز" برابربا چهاردهم ماه "وهومن" سال 3704باستانی، مصادف با هشتم بهمن ماه 1345که از روزهای مقدس پارسیان تحت ِعنوان"نبُر" وایّام پرهیزاست ،هویتّ یافته ام  به جسم واسم. درهمان اثنا یی که اروپاییان،باچاشنی شادی، شوروشوق 28ژانویه1967شان را رنگ کریسمس میزدند....!

اینک سال باستانی مان به3745رسیده، واندک پارسیان باقیمانده نیزهمچنان به جرم ایده اهورایی شان نشسته اند به انزوای بی ارتفاع وفاقد انتفاع...! ومن قد کشیده ام به قامت نیم "قرن"کی، گواهش هم ماه چله چموش سال1386خورشیدی است که به رخ میکشد پختگی وپر"بار وبری" ام را دریغ از خود ِسال که نه ششی داشت ونه هشتی!

انگاری ماموریت داشت تا شمارعمررا به همتّ باد چهل کند تا قیاس چهل سالگی میلادی را بریاد بنشاند جهت کشف تمایز و تفاوتشان! سالی که بدون شش وتنها با هشت نیز ترنّم شش وهشت اش، شادی می آفریند وسُرُور وغُرور! ومیمانیم من وما که دلخوش نوشیدن ِ نیم قرن شربت حسادت ایم   با چهل جام غبطهِ ورزیدن، بلکه شاید زودتر برسد گاه رفتن...! پس به غبطه مردنم مبارک بادا... !

 

+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در دوشنبه هشتم بهمن 1386 و ساعت 14:50 |

همانطورکه مستشرقین ومورخّین مدوّن نموده اند "سُوروسُوگ" ازکنش های کاملا ًکهن کشورمان ایران باستان بوده که ازسده وازمنه های متمّادی تا کنون نیزاستمرارداشته وبسته به نوع و وزن پیامد، با ابُهت وعظمّت یکسانی نیزانجام می شده است.امّا اینک آنچه شاهد آنیم وجودِعدم توازن بین مراسم های فوق است! تا جایی که سنگینی کفه "سوگ وسوگ سرایی" چنان جان وتن ِ"سُوروسُرور"خواهی را به ستوه آورده که گمان میرود عنقریب آنها را ازفضا وفحوا وفهم عام وخاص افراد جامعه محّونماید! برای کالبد شکافی این رفتاریا پدیده باید به مطالعه رفتارایرانیان سده های صدراسلام با مُتد آسیب شناسی اجتماعی پرداخت ونتایج حاصله را با رفتارجمعی موجود سنجید. شاید تحت این قیاس بتوان به ریشه یابی دقیق عوامل سلطهِ قاهرانهِ منش "سوگواری وسوگ نشینی"،برکنش"سورومسرّت"خواهی ایرانیان دست یافته ودست کم سپری برای اندیشه های جوانان تحت اصابت خرافه اندیشی معاصر، فراهم نمود.یافته های تاریخی مُوید منش تشرّف اِرادی اکثریت ایرانیان به دین اسلام می باشد تحت همین قاعده -که می تواند نشانگرهوشمندی یک ملتّ باشد- آنان با دگردیسی خردمندانه ی مجددّ درمُصاف با آداب قوم فاتح- اعراب- توانسته اند از اکثرالگوهای معقول، ظریف وزیبای فرهنگ خویش پاسداری نموده وبا جّهد جانانه ایی به تلفیق هنرمندانه ی این الگوها بپردازند تاموجبات جاودانی آنها را مُهیا نمایند، ازنمونه های بارزآن میتوان به"علم"هایی اشاره کرد که جلوی دسته های عزاداری ماه محرم قابل مشاهده است. حمل"علم"های آهنی ازدیربازجزرسوم ملیّ وموردعلاقه قوم اعراب، به گاه ِجنگید ن یا رجزخوانی ها بوده است درحالیکه سُمبل ملیّ ایران باستان به علت حاکمیتِ ادبیات مکتوب نه شفاهی، درخت وشاخه "سرو" بود که بعنوان نماد زایش وانرژی محترم شمرده میشده است، بنابراین درباز طراحی این ماکتها، قواره سرولحاظ شده وبا آویختن پارچه هایی به رنگ سبزعملا ًتلفیق معنا وفرم ایرانی رامصطلح، سپس تکریم داشته ومی دارند.(ورنه برکسی پوشیده نیست که رنگ مقدس اعراب همان رنگ خونی بوده که گاه وبیگاه با دلیل وبی دلیل برخاک تفتیده حجاز ریخته میشد)

آنچه متقّتن است اِعمال همین خلاقیّت ها درمراسم سوروشادمانی وجشنهای ایرانیان است که با دقّتّ بیشتری نیزاعمال میشده ونمونه بارزآن وجود جشنهای ماهانه 12باردرسال "برابرشدن نام روز وماه"،3جشن "دیگان"وجشن نوروز ...والخ، میباشد که تا 24جشن دریکسال باستانی میرسد. باهمه این تفاسیر،این مثنوی مکتوب ننمودم تا تنها سوالی بدین منوال طرح کرده باشم!

 که چراقریب به چند دهه، رفتاراجتماعی افراد جامعه چنان ازاین تعادل وموازنه خارج شده که تمامی نیروهایش راصرف سوگواری می نماید وهمچنان نیزمُصربه "سوگ سازی" ازطریق"سورسوزی" است؟!
 زیرامُعتقدم موضوع فوق ازقامت سوال گریخته وبه مرزآسیب اجتماعی مُهلک رسیده ومیرود عنقریب تا به یک"مصیبت ملی"تبدیل شود! که درصورت ادامه چنین روشی وقوع آن محال نخواهدبود! پادینه کردن جامعه تا حد همین آسیب اجتماعی میُسّرنخواهد بود، وای به روزی که اتفّاق بیافتد آنچه که نباید بیفتد! زیرا رهایی ازمصیبت فرهنگی جزبا تجمّیع وتشریک مساعی خرد جمعی علمای روانشناختی وجامعه شناختی،همچنین تدابیرموثرسیاستمداران متفکرِمعاصرکشور، بدست نمی آید. فقط درصورت وقوع یک چنین همدلی ملی! شاید بتوان ازنتایج غیرقابل جبرانی که ازین منظرگریبان معّرفت ملیتّ ومفاخرانش رابرای دریدن می گیرید چاره ایی اندیشید،که آن هم متاسفانه به شهادت تاریخ، کشورما کمترمستعد چنین زمینه ایی بوده وهست!!./ .
+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در چهارشنبه سوم بهمن 1386 و ساعت 22:16 |

از"ژان لوک گدار"بسیار شنیده ام، بسیارخوانده ام وبسیاردیده ام،امّا هیچ زمانی آن نوع ارادّتی که دوستان سینمایی نسبت به این انسان ِاشباع شده ازشعورونبوّغ داشته، دارند وهمواره هم ابرازمی کنند، درمن ایجاد نمی شده است! درحالیکه هراثریا مطلبی که تاکنون ازاودیده ام وخوانده ام همواره موجب شگفتی وشعف من بوده وهست. این حدّ ِشعف وشگفتی زمانی ازدایره غبطه به دوستان هنرهفتم فراتررفته وبه مرزحسد وغبن رسیده که آخرین مصاحبه این گوهرتفّکرِهنرهفتم را با روح ذاتی خود اوخوانده ام! نمیدانم آیا به صواب است که با پیمانه لفظ پارسی،ساقی ِ جُرعه ایی ازاین می ناب به کامِ دوستان ِ"بهنام"م باشم یا نه؟! پناه برخدا! مرا که سالهاست توان ِتک وتنها نوشی ام نیست! پس بقول"شیون فومنی" فقید، جرینگ، جرینگ، سلامتی شما :

هرمشکل "راز"ی را بی ارزش میکند و"راز"هم به نوبه خود با پاسخ یافتن بی ارزش می شود...

درتماس با آدمها تمام طراوت اعصابم را ازدست دادم...

بیشتررویا بافم وتنها، زیادی تنها...گرچه تنهایی انزوانیست،همیشه دوتن دریک نفریم! دیگران هم درماحضوردارند.وقتی تنهایی به انزوا بدل می شود تحملش سخت است... آنگاه ست که درحاشیه یا درصحنه ماندن رخ مینماید،خطرنه خروج ازصحنه که بیرون افتادن ازآن است،خطراین است که انتخابمان بین خودکشی وفقرِمفرّط باشد!

کتابها چیزهایی را به من میگفتند که زنده ها نمی گفتند...آگاهی اخلاقی را مدّیون ادبیاتم، ادبیات گفتاری است دربرابر گفتارقدرت، دولت وحکومت، نه گفتاراحزاب که گفتارتک تک آدم هاست...

          

 

+ نوشته شده توسط مصطفي-اكبر پور در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 و ساعت 21:21 |