تبليغاتX
کاسپیکا

کاسپیکا

! ... همه آنچه كه به " يک بار " خواندن مي ارزند ... !

امروزدومّین چهارشنبه سال 1387خورشیدی است واوّلین روز"کاری" که البّته می توان بازهم خلاص بود ازکاروتلاش! وفقط دعا کرد ولابه وزاری برد به درگاه خداوند. ومیتوان چون بسیاری دیگر، چهارشنبه ها را مقدس تر از سایر شنبه ها دانست و به این بهانه کماکان ذلیل بود وذلت کشید ودخیل به ضریحی بست یا ازدامان زرد زری نامی خویشتن را ازبیگاری خویش آویخت...! وازآن منظرنیزهمه امور را به امّا و اگر وانشاالله ها رها کرد که کردیم سال ها...!

وامّا نوعی دیگری هم هست که هستند دیگرجهانیان : می توان دربرابرسلطه وستم وسلطانی دیگران ایستادگی کرد وبه راستی ودرستی خویش وخویشان همتّ گماشت وبه آبادانی جالیزجان وجالیزوطن جّهد نمود و پیکارکرد وحتیّ به همه چهارشنبه های گذشته اندیشید وعبرّت گرفت واز پی آن درهمه چهارشنبه های نیامده جاری شد...! می توان تلاش کرد ومعاش اندوخت وانسان ماند ...! وانسان بود وبرای معاش خویش ودیگران تلاش نمود...! انسانیتی بدانسان تا زیستن، عشق ورزیدن، گفتن ،نوشتن، دیدن، شنیدن، سرودن ومترّنم ساختن ِانسان ها، اینسان سخت وسرد نباشد و بقول مَردَک شصت چهره، شست چی: و دیگرهیچ...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 17:49  توسط    | 

.wen mind knows  we call it knowledge

.when heart knows  we cll it love

and when being knows  we call it meditation

وقتی ذهن می شناسد، آن را دانش می خوانیم.

وقتی دل می شناسد، آن را عشق می نامیم.

و آنگاه که وجود می شناسد،شاهد شهود هستیم - "راجیش فقید"

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 19:6  توسط    | 

بهاریّه

حالیا که :

پونه، پرده عصمت و پنداردریده است

سوسن، سربه سطوح سجده نهاده است

سنبل، نایِ"سار" و"سهره" بریده است

نرگس، کرشمه بر تبق ِعشوه نهاده است

قُمری، دور ِقمررا بغمزه پریده است

زُهره، جهتِ رقص زمین، ضرب گرفته است

زاهدِ دانا، حدیثِ "مُطرب ومی" سروده است

صبا، بفدای عارض ِسوسن ونسرین گرویده است

معمار، نقش ِابروی" یار"بر طاقِ "ابر" کشیده است

پرستو، به بالای گوشه خوشه پروین پریده است

ازمینوومینا ولاله وآلا، پیک و پیامی که رسیده است

وشمایان :

که یاران ِ دیرینه دیَر ِ"دامنه" وسفره ی"هاست" اید

بپذیرید که"دُرنای"دلم برای کلمه ی"تبریک" تپیده است!

              

تقدیم به بهترینان ادب که ازابرهای بهاری "وب"شان بسیار نوشیده ام، گرچه سیراب نشدم !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 20:49  توسط    | 

مدتیّ است که چیزی ننوشته ام یعنی نتوانسته ام تا بنویسم فاز نگارش من پریده است گویی، بی آنکه بدانم چرا؟ بقول امروزی ها ازمُد نوشتن خارج شده ام و دربه در دنبال دیدنم، دیدن ِهرچه وهرکه! بنابراین به جبران این عطش، بسیار وبیشمار فیلم دیده ام از"فون تریه گرفته تا فرانسوا تروفو"، از"رقصنده در تاریکی تا بوسه های پنهانی"واز"داگویل تا استر کان" وای که گاهی دیدن چقدر لذت بخش تر ازنوشتن است!

مدّت زمانی هست که ننوشتم زیرا درجاده نوشتن بود که خوابم برد وبیدار نشدم الاّ به شنیدن ناگهانی صُورالسولفژ زنی که نمی شناختمش حتیّ! عجبا که تازه دانسته ام که"خوب شنیدن نیز بهتربُوّد ازبیهوده نبشتن!" با نت های سیمین آن سمین ساق مست کردم وجستم نام وجایش را چون رسن بریدگان رهیده ازکویرعربده ها، اراجیف ها وجفنگیات جلفِ انکرالاصواتان شیفته سلام وصلوات...! صد سعی وسیر کردنم فدای آن مشکین گیسوی مشرق زمین"عزیزا مصطفی اف" بانوی بادکوبه ایی بادا که چون نفحاتش برروح وراح هررهگذری بگذرد گویی باد ی است برّین که میوزد تا بنوازد!

دیرزمانی است که ننوشتم چون شرمم می آمد ازآنگونه نوشتنی که من می نویسم وقتی نتوانستم نفس ازخواندن "با آخرین نفس"های"لویس بونوئل"اسپانیایی بردارم از زیادی عزت نفس وبسیاری صداقت نهفته در هرحرف کلماتش وهر کلمه ی جملات کتاب خاطراتش...!

کی وچگونه توانم نوشت ؟! خدا میداند! من میخواهم که تاحدّ مرگ ببینم که کم دیده ام ! بخوانم که هیچ نخوانده ام! وبشنوم زیرا نشنیده ام جزبدان نمط شنیدن که میبرد رونق مسلمانی و احساس انسانی....!خداحافظ خط وربط ورمزو وب و وبستان نشینان نازنین ونازکترازگل وریحان بستانهاااااااااااااااا!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 16:11  توسط    | 

به هوشنگ ماند این"سده"یادگار

بسی باد چون او دگر شهریار

چهارشنبه روزِ"مهر"و شانزدههمین روزاز"وهومن"ماه باستانی برابربا دهم بهمن خورشیدی جشن سده ایرانیان است، جشنی که اززمانهای بسیاردوربه یادگارمانده ومنشاء آن نیز شکرگذاری خداوند است بخاطرکشف وپیدایش آتش. روایت آن درشاهنامه فردوسی چنین آمده که روزی هوشنگ شاه به همراهی یاران خود به کوه میرود در راه به مارتنومندی برخورد می کند وباسنگ بزرگی به جنگ آن می شتابد سنگ را بسوی مارپرتاب میکند. سنگ به سنگ دیگری برخورد کرده جرقه ای بیرون میجهد وبه خاروخاشاک اطراف شعله می کشد وآتش فروزان پدیدارمی گردد وازآن پس جشن سده برگزارمی گردد. سده از واژه"ست"درزبان پهلوی آمده است ومعنی آن"صد" می باشد. ویا به روایت امروزه 50شب و50روزمانده به جشن نوروز....

حرمت نهادن به جشن سده با شادی وشور،توسط ایرانیان باستان به پاسداشت بزرگترین کشف بشریت-آتش- کنش هوشمندانه وحکیمانه ایی است که موجب هژمونی نماد روشنایی وبینش برهیولایی جهل وتاریکی ومرارت تا به امروزگشته است.

براستی آیا سمبلی پسندیده تر، پراسرارتر وپرنسیب سازتراز"سده"ایرانیان درمیان فرهنگ و تمدنهای باستانی اقوام ِجهان سراغ دارید؟! " پس سرُورهزاران "سده" صید دام وایام دوستان بادا"

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 16:30  توسط    | 

روز"گیؤش"یا"جهان روز" برابربا چهاردهم ماه "وهومن" سال 3704باستانی، مصادف با هشتم بهمن ماه 1345که از روزهای مقدس پارسیان تحت ِعنوان"نبُر" وایّام پرهیزاست ،هویتّ یافته ام  به جسم واسم. درهمان اثنا یی که اروپاییان،باچاشنی شادی، شوروشوق 28ژانویه1967شان را رنگ کریسمس میزدند....!

اینک سال باستانی مان به3745رسیده، واندک پارسیان باقیمانده نیزهمچنان به جرم ایده اهورایی شان نشسته اند به انزوای بی ارتفاع وفاقد انتفاع...! ومن قد کشیده ام به قامت نیم "قرن"کی، گواهش هم ماه چله چموش سال1386خورشیدی است که به رخ میکشد پختگی وپر"بار وبری" ام را دریغ از خود ِسال که نه ششی داشت ونه هشتی!

انگاری ماموریت داشت تا شمارعمررا به همتّ باد چهل کند تا قیاس چهل سالگی میلادی را بریاد بنشاند جهت کشف تمایز و تفاوتشان! سالی که بدون شش وتنها با هشت نیز ترنّم شش وهشت اش، شادی می آفریند وسُرُور وغُرور! ومیمانیم من وما که دلخوش نوشیدن ِ نیم قرن شربت حسادت ایم   با چهل جام غبطهِ ورزیدن، بلکه شاید زودتر برسد گاه رفتن...! پس به غبطه مردنم مبارک بادا... !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 14:50  توسط    | 

همانطورکه مستشرقین ومورخّین مدوّن نموده اند "سُوروسُوگ" ازکنش های کاملا ًکهن کشورمان ایران باستان بوده که ازسده وازمنه های متمّادی تا کنون نیزاستمرارداشته وبسته به نوع و وزن پیامد، با ابُهت وعظمّت یکسانی نیزانجام می شده است.امّا اینک آنچه شاهد آنیم وجودِعدم توازن بین مراسم های فوق است! تا جایی که سنگینی کفه "سوگ وسوگ سرایی" چنان جان وتن ِ"سُوروسُرور"خواهی را به ستوه آورده که گمان میرود عنقریب آنها را ازفضا وفحوا وفهم عام وخاص افراد جامعه محّونماید! برای کالبد شکافی این رفتاریا پدیده باید به مطالعه رفتارایرانیان سده های صدراسلام با مُتد آسیب شناسی اجتماعی پرداخت ونتایج حاصله را با رفتارجمعی موجود سنجید. شاید تحت این قیاس بتوان به ریشه یابی دقیق عوامل سلطهِ قاهرانهِ منش "سوگواری وسوگ نشینی"،برکنش"سورومسرّت"خواهی ایرانیان دست یافته ودست کم سپری برای اندیشه های جوانان تحت اصابت خرافه اندیشی معاصر، فراهم نمود.یافته های تاریخی مُوید منش تشرّف اِرادی اکثریت ایرانیان به دین اسلام می باشد تحت همین قاعده -که می تواند نشانگرهوشمندی یک ملتّ باشد- آنان با دگردیسی خردمندانه ی مجددّ درمُصاف با آداب قوم فاتح- اعراب- توانسته اند از اکثرالگوهای معقول، ظریف وزیبای فرهنگ خویش پاسداری نموده وبا جّهد جانانه ایی به تلفیق هنرمندانه ی این الگوها بپردازند تاموجبات جاودانی آنها را مُهیا نمایند، ازنمونه های بارزآن میتوان به"علم"هایی اشاره کرد که جلوی دسته های عزاداری ماه محرم قابل مشاهده است. حمل"علم"های آهنی ازدیربازجزرسوم ملیّ وموردعلاقه قوم اعراب، به گاه ِجنگید ن یا رجزخوانی ها بوده است درحالیکه سُمبل ملیّ ایران باستان به علت حاکمیتِ ادبیات مکتوب نه شفاهی، درخت وشاخه "سرو" بود که بعنوان نماد زایش وانرژی محترم شمرده میشده است، بنابراین درباز طراحی این ماکتها، قواره سرولحاظ شده وبا آویختن پارچه هایی به رنگ سبزعملا ًتلفیق معنا وفرم ایرانی رامصطلح، سپس تکریم داشته ومی دارند.(ورنه برکسی پوشیده نیست که رنگ مقدس اعراب همان رنگ خونی بوده که گاه وبیگاه با دلیل وبی دلیل برخاک تفتیده حجاز ریخته میشد)

آنچه متقّتن است اِعمال همین خلاقیّت ها درمراسم سوروشادمانی وجشنهای ایرانیان است که با دقّتّ بیشتری نیزاعمال میشده ونمونه بارزآن وجود جشنهای ماهانه 12باردرسال "برابرشدن نام روز وماه"،3جشن "دیگان"وجشن نوروز ...والخ، میباشد که تا 24جشن دریکسال باستانی میرسد. باهمه این تفاسیر،این مثنوی مکتوب ننمودم تا تنها سوالی بدین منوال طرح کرده باشم!

 که چراقریب به چند دهه، رفتاراجتماعی افراد جامعه چنان ازاین تعادل وموازنه خارج شده که تمامی نیروهایش راصرف سوگواری می نماید وهمچنان نیزمُصربه "سوگ سازی" ازطریق"سورسوزی" است؟!
 زیرامُعتقدم موضوع فوق ازقامت سوال گریخته وبه مرزآسیب اجتماعی مُهلک رسیده ومیرود عنقریب تا به یک"مصیبت ملی"تبدیل شود! که درصورت ادامه چنین روشی وقوع آن محال نخواهدبود! پادینه کردن جامعه تا حد همین آسیب اجتماعی میُسّرنخواهد بود، وای به روزی که اتفّاق بیافتد آنچه که نباید بیفتد! زیرا رهایی ازمصیبت فرهنگی جزبا تجمّیع وتشریک مساعی خرد جمعی علمای روانشناختی وجامعه شناختی،همچنین تدابیرموثرسیاستمداران متفکرِمعاصرکشور، بدست نمی آید. فقط درصورت وقوع یک چنین همدلی ملی! شاید بتوان ازنتایج غیرقابل جبرانی که ازین منظرگریبان معّرفت ملیتّ ومفاخرانش رابرای دریدن می گیرید چاره ایی اندیشید،که آن هم متاسفانه به شهادت تاریخ، کشورما کمترمستعد چنین زمینه ایی بوده وهست!!./ .
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 22:16  توسط    | 

از"ژان لوک گدار"بسیار شنیده ام، بسیارخوانده ام وبسیاردیده ام،امّا هیچ زمانی آن نوع ارادّتی که دوستان سینمایی نسبت به این انسان ِاشباع شده ازشعورونبوّغ داشته، دارند وهمواره هم ابرازمی کنند، درمن ایجاد نمی شده است! درحالیکه هراثریا مطلبی که تاکنون ازاودیده ام وخوانده ام همواره موجب شگفتی وشعف من بوده وهست. این حدّ ِشعف وشگفتی زمانی ازدایره غبطه به دوستان هنرهفتم فراتررفته وبه مرزحسد وغبن رسیده که آخرین مصاحبه این گوهرتفّکرِهنرهفتم را با روح ذاتی خود اوخوانده ام! نمیدانم آیا به صواب است که با پیمانه لفظ پارسی،ساقی ِ جُرعه ایی ازاین می ناب به کامِ دوستان ِ"بهنام"م باشم یا نه؟! پناه برخدا! مرا که سالهاست توان ِتک وتنها نوشی ام نیست! پس بقول"شیون فومنی" فقید، جرینگ، جرینگ، سلامتی شما :

هرمشکل "راز"ی را بی ارزش میکند و"راز"هم به نوبه خود با پاسخ یافتن بی ارزش می شود...

درتماس با آدمها تمام طراوت اعصابم را ازدست دادم...

بیشتررویا بافم وتنها، زیادی تنها...گرچه تنهایی انزوانیست،همیشه دوتن دریک نفریم! دیگران هم درماحضوردارند.وقتی تنهایی به انزوا بدل می شود تحملش سخت است... آنگاه ست که درحاشیه یا درصحنه ماندن رخ مینماید،خطرنه خروج ازصحنه که بیرون افتادن ازآن است،خطراین است که انتخابمان بین خودکشی وفقرِمفرّط باشد!

کتابها چیزهایی را به من میگفتند که زنده ها نمی گفتند...آگاهی اخلاقی را مدّیون ادبیاتم، ادبیات گفتاری است دربرابر گفتارقدرت، دولت وحکومت، نه گفتاراحزاب که گفتارتک تک آدم هاست...

          

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 21:21  توسط    | 

حتیّ با نگاهی نه چندان کارشناسانه به میزان فعالیّت هایی صورت گرفته درعرصه فرهنگی کشور، میتوان نتایج عملکرد و درجه حساسیتی که متوّلیان نظام فرهنگی مملکت نسبت به تمدّن وفرهنگ ملی این وطن"بی تن" اما استثنایی دارند، سنجید. بررسی این عملکرد بعلتّ اظهرمن الشمس بودن نتایج آن علاوه براینکه مشمول هزینه عملیاتی نیست، نیازبه مدّاقه ِریاضت کشانه ایی نیزندارد! تنها هزینه ایی که برآن مترّتب است دقّت درمشاهده، وسواس درتجزیه وتحلیل سپس کمی رعایت انصاف درقضاوت است! آیا اعمال این هزینه ها برای آسیب شناسی فرهنگ دیرینه وعظیم یک کشور اسلامی، هزینه سنگینی است؟!

طرُفه آنکه اگرپشه ایی چون من"مو"می بیند، یقینا ً شاهین های شب بیداروشاهان بلامنازع آسمان معّرفت، مذهب وفرهنگِ مملکت"پیچش مو"می بینند پس اِبایی نیست اگر مدّعی باشیم که آنان اطلاع واثق دارند ازآمار تعداد ارکستر ملی موجود کشور، تعداد سالن های فعّال هنری، میزان تیراژ فیلم های تولید شده، تعداد جلد کتُبی که طی این مدّت مجوّزانتشارگرفته اند درمقابل تعداد عنوان کتاب هایی که برای چاپ چهارم وپنجم شان ممنوع الانتشار شده اند! از نحوست شمارگان و عنوان جراید میگذریم -به ظاهردرمشروع بودن این فعالیّت تشکیک وجود دارد- همچنین درراستای همین رويت"پیچش مو"حتمّ دارم که توّجه وعنایت کافی به تولیدات موسیقیایی کشورچه از بُعد نوع ، فرم ومعنای آن موجودمیباشد!

پرسش درحُول چگونگی نظارت با توّجه به ایمانی که به درّایت دینی ودانش فرهنگی منصوبین وجود دارد جسارت بیشتری میطلبد که درمن نیست! بنابراین ملتمّسانه ومُحتا طانه ازناصبین کارگزاران فرهنگی وقتّ، که ازنخبگان دینی کشوراند تمنّا دارم با اندکی اندیشه وبدون حُب وبغض به تطبیق ادواری محورهای مطروحه پرداخته، سپس با ذرهّ ایی انصاف قضاوت فرمایند:

س) چه زمانی ودرکدام دوره مدیریت فرهنگی کشور- حتیّ درزمان رژیم سیاسی سابق- این همه نفرّت، خیانت، خبط، بی اعتمادی، شکنندگی عهد، بد اخلاقی وسستی بنیان خانه وخانواده در شعر، فرم، معنا ومفاهیم موسیقی ایران وجود داشته است، که پنداری بی تعهّدترین، خیانت پیشه ترین وحتیّ بی عاطفه ترین ملیّت موجود برمحیط زمین، ملیّت ایرانی است وبس؟! آیا ملتی که درطول تاریخ وعرض جغرافیای ملی، عِرض خویش را با نشانه هایی از وفاداری، غیرت، جسارت، صداقت وانسجام نشأت گرفته ازخردجمعی تثبیت وبه یادگارگذاشته تا فرسایش متمّادی ومتمرکز زمانه نیزقادربه زدودن آن از پیکراین مرزوبوم نباشد، شایسته چنین ادبیات وفحّوایی است که اکنون نُقل و نبات عرصه موسیقی کشور است؟!

س) درچه دوره ایی وبا مصدریت فرهنگی کدام دولت بوده تا رسانه ملی کشورکه خود را ارزشبان اصیل فرهنگ( اسلامی – ملی) می داند از کیسه رعیت، مبادرت به تولید سریالی اندراحوال مفاخران ایرانی واسلامی -اخیرا ًحضرت شیخ بهایی- نموده باشد امّا پس از اتمام پروژه به یکباره وناگه یقینی ازعالم غیب برایشان حاصل شود نسبت به مرتد بودن سوژه فیلم! بنابراین وازپس این انگاره وبرای طهّارت و کفّاره این گناه، دستور به حذف پانزده قسمت سریال را بدهند وموردموإخذه قرار نگیرند هیچ! قدرهم ببیند؟!

س) با هماهنگی کدام کارگزار فرهنگی کشورو درچه زمانی، خاله سیمای کشورمیتوانسته است با همّت خالو وخاله زادگان معتقد به"معاد وآخرتش"روح انسانی وجهان روحانی خداوند متعّال را به بهانه زمینی وقابل فهم عامه نمودن، اینچنین با سریال های صد من یک غازنظیراغماء و حلقه چون حلقه سبزو... زیرزمینی، وحشت انگیز ومتعفن گرداند؟!

س) درکدام دوره ازحاکمیت اسلامی اتهّامی چنین ناجوانمردانه مبنی بر اینکه : منتّقدین فعلی فضای فرهنگی کشوربه بیماری"تعمّد درندیدن ِعملکردهای مثبت ولطایف الحیل گونه مصدورمتصّدیان فرهنگی وقت مبتّلا می باشند"مشمول قانون جزای اسلامی"نبوده اند؟!

میدانم منتظرگوشه چشمی بودن، به عنایتِ"کیمیاگران" این خاکِ پاک، کمال خوش باوریست وآنچه میماند بُغضی است حاصل صدها پرسشی چنین بی پاسخ تابردل بماسد وجان را بکاهد! حال من مانده ام وسپاهی ازسئوال وسمع مبارک مخاطب که:

آیا صِرف باوربه دلسوزی های ذاتی مسئولان فرهنگی وقت، میتواند دافع حساسیت ناصبین نسبت به لغزش وانحراف آنان ازارزش های دینی، ملی، اجتماعی وفرهنگی ِ میهن مقدّس مان ایران باشد؟!

آیا این با اصول ومعارف دین مبین ما مطابقت دارد تا ازنظارت، سنجش و کنترل عملکرد کارگزاران بخاطرشناخت، اطمینان وباورقبلی یا حتیّ قلبی ولی ماضی! صرفنظر نموده وچشم آسایش برهم نهیم به تصّوراینکه کاررابه کاردان ِخداشناس سپرده ایم  پس صلوات بفرست؟!

آیا پروسه مسایل ومقوله های فرهنگی که درپیچیدگی،فرانسبی وتخصّصی بودن آن هیچ شکی ملحوظ نیست به مشکلات پروژه ای شباهت دارند که یقینا ًچنین نیست! تا بدین آسانی ودرهمین مدّت کوتاه به سامان رسیده باشد؟ با این همه تکلیف طنین واحضرتا و اسلاما وسنت هایی که هنوزدرزمین وزمان پیوسته وبه پژواک دردورّان است چه خواهد بود؟!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 17:25  توسط    | 

برای آنانی که نوستالوگی را نمی بینند یا که نمی خواهند ببینند! برای دّکاندارن و مرشدان ِروانشناختی ایی که توصیه موّکد به دیدن حال وبیشتر آینده را دارند! محض اطلاع جادوگرانی که گذشته را نجس میدانند ومی خواهند برای آینده وباقیمانده عمرتان شقّ القمر نموده وبهشت عدن را امروز و فردا در تبّق سرنوشت تان بگذارند! جهت اطلاع همه آنهایی که می خواهند با مُعجّزه ایی در هفت مرحله وبه احتمال زیاد هفت روزه با تمسّک به تقدس عّدد "هفت"، دزدان پنیرتان را افشاء کنند تا بتوانید پنیرتان را پس بگیرید وبا آن پیتزای قورباغه بپزید راحت الحلقوم! چنانچه دندان هم نداشته باشید برایتان می جوند تا آسان قورتش دهید!

به اعتقاد این دوست کوچکتان، اگراینان وهرکه شبیه اینها  شما را وامیدارند تا گذشته خویش را به هر دلیلی - چه ازطریق ابتلاء به بیماری فراموشی مرضی! یا با استفاده از روش اُوراد و اصرار والقاء- انکارکنید تا سریعتربه "شفای شفاهی" مدّ نظرشان دست یابید، بدانید که مدعّیان دروغین ومتصّدیان مزوّری اند که لنگه ندارند. چگونه می توان گذشته خویش را ندید وفراموش کرد و در عین حال هویّت خود را حفظ نمود وپایدارماند؟!

این ایده که برای داشتن"حالی"نکو و"آینده"ایی بهتر باید گذشته ها را فراموش یا نفی کرد، یقینا ًمختصّ ِ شیادانی است که علاوه برعدم شناخت گذشته ازپروسه حال وآینده نیزاطلاع ندارند! زیرا برعکس اتصال ِپیوسته گذشته با حال، نقطهِ اتصالی بین حال وآینده وجود ندارد.علاوه براین بین حال وآینده چنان درهّ ایی بزرگ وهايل نهفته است که عرض وطول وعمق اش نامعلوم وتاکنون هم هیچ مسّاحی موّفق به اندازه گیری یا حتیّ برآورد تخمّینی آن نشده است! چون این فضای شگرف، نامتنّاهی، سیّال ومتغّیر، درهرلحظه وهردم ودقیقه چنان حجم ِ متفاوت و فواصل غیرقابل محاسبه ایی مهیّا میدارد تا هیچ راه امنی بین این دو قابل تصوّرنباشد، اگرهم کورراهی یا لنگه پل متحّرکی برای گسیل به وادی آینده بتوان تصوّرکرد یقینا همان پدیدهِ پنهان ازما، یعنی پیمانه "می" گون ورنگین "گذشته" است که می توان با مطاله عمیق وشناخت هوشمندانه آن از رود هايل "حال" بسوی سراب ساحل موّاج عازم بود، آن هم به شرط رعایت احتیاط . 

مُصّربودن روی این موضوع  را ضروّری میدانم که تنها با تجزّیه وتحلیل، مطالعه ، بازبینی و حتیّ بازآفرینی"گذشته" است که میتوان به استقامت و توان ِپلی افزود که مقرّراست ما را به ساحل سِحرانگیزآینده ببرد.

باشد که گذشته هایمان را با همه آنچه که درآن بوده وهست - خبطّ ، خطا، خرّمی وتلخی - بعنوان مهمّترین پشتوانه ادامه "حیات" مان دوست بداریم ومحترم بشماریم ./ . خواهم نوشت که چرا؟!   "تا بعدباقی بقّایتان"

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 16:26  توسط    |